close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات پسر
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه ها
تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1391
نظرات

(نویسنده مامان)

سلام؛

قبل از شروع باید بگم  که این مطلب با مطلبای دیگه فرق دارد.خب الان توضیح می‌دم.

من داشتم جزوه ریاضیم رو کامل می کردم که پسرم طاها یه خودکارو یه برگه آورده و می گه من می خوام خاطره بگم. تو باید همه خاطره های منو بنویسی، منم دلم نیومد دلشو بشکنم. پس با این حساب این پست پسرم طاهاست. و اینا عین جمله های خودشه.

هروقت داشتم از خونه دایی می اومدم یک جغدی دیدم، ولی یک روز دیگه یک خفاشی افتاده رو زمین توی حیاط خلوتمون و یه روز دیگه هم هر وقت می خواستم از خواب بلند بشم، فکر کرده بودم بینی من خون اومده! یه روز هم یه بلبل و یه قمری لونه ساخته بودن. قمریه همش می رفت سر تیر چراغ برق. اون یکی هم همش سر و صدا می داد. با تفنگم یه تیر زدم تراقه داد سگو از خواب بیدار شد من فکر کرده بودم شیره!

نمیدونم چرا لامپ کوچه اووری کنده شده، فکر کنم افتاده.

اون موقعها هم یه لامپی توی دستشویی خونمون شکست.

پشه کوره هم هی می یاد نیش می زنه.

یه مدادی مال نرجس هست. سفید می کنه. اسمش نمی دونم چیه!

دو تا لونه زنبور سبز توی خونمون بود. تازه فاطمه عمو علی هم دید. سمشون زدیم. اونو برداشتم. بچه هم داخلش بود، انداختیمش دور.

نرجس هم هر وقت داشت می رفت کلاس زبان،یه سگس دید از دهنش آب بیرون می ریخت.

خونه آقام گوساله دارن، مرغ و خروس دارن. من یه روزی خروس رو نازی کردم، ولی نوکم نزد.

ببخشید اگه جمله ها ناقص و نارسا بود. اما همانطور که گفتم این همون چیزایی بود که طاها گفت.

تعداد بازدید از این مطلب: 183
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

مهرداد در تاریخ : 1391/3/25 - - گفته است :
خب چرا نزدیک خروس شد تا نوکش بزنه!!!!!شکلک

erika در تاریخ : 1391/3/20 - - گفته است :
سلام وبلاگ خوبی دارین دوست داشتی بهم سر بزن اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کنشکلک

نوجوانان در تاریخ : 1391/3/16 - - گفته است :
عزیزمشکلکخیلی قشنگ بود از طرف من ببوسیدش یک سوال از کبوتر ها می ترسد؟شکلک
پاسخ : نه.
این بچه از هیچ کدوم از این جک و جونورا نمی ترسه.
چه برسه به کبوتر. خوبه که خونه کبوتر نداریم وگرنه می کشتشون.

محبوب در تاریخ : 1391/3/15 - - گفته است :
الهییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
جای من این کودک شیرین زبان رو ببوسید مامان جان. بخدا عجب دنیای شیرینی دارن. راستش هنوز احساس آمادگی نمیکنم واسه مادر بودن آخه عاشق اینم که خودم دوباره بچه بشم. کاش من جای این طاها کوچولو بودم. کاش هیش وخ بزرگ نمیشدم مامانیشکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود