close
تبلیغات در اینترنت
بازی های ما بچه ها
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 02 خرداد 1391
نظرات

من دیشب به خانه ی عمه ام رفتم و آن جا خوابیدم. دختر عمویم هم بود. صبح وقتی داشتم به خانه می رفتم. دختر عمویم گفت: بیا بعد از ظهر توی کوچه بازی کنیم. من هم گفتم باشد، تو به دنبال من بیا تا برویم وبازی کنیم. خیلی وقت است که من در انتظارم که او بیاید و با هم مثل دیروز بازی کنیم.دیروز به من خیلی خوش گذشت. ما بعد از ظهر تا غروب مشغول بازی های گرگم به هوا و توپ را بگیر بودیم. بعد هم توی خانه بازی کردیم.الان هم هر چه انتظار می کشم نمی آید. من تصمیم گرفتم که خودم همین الان ساعت 6 بعد از ظهر بروم دنبالش تا توی کوچه بازی را ادامه بدهیم.

خوب من رفتم. 

خداحافظ.

تعداد بازدید از این مطلب: 192
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

صالح در تاریخ : 1391/3/10 - - گفته است :
من هشت سال با یه نفردوست بودم دوستش داشتم ولی نمیدونستم و نمیدنست الان میفهمم اون موقع بچه بودم دلم خیلی براش تنگ شده دیدنش شده برام مثل ازو ولی حیف که دیگه دیر شده الان 13 سالمه هرکاری که فکرشو بکنی کردم ولی تازه فهمیدم که دوسش دارم برام دعا کن دوباره ببینمش

محبوب در تاریخ : 1391/3/5 - - گفته است :
آره برو. خوش بگذره...
یه ضربالمثلی میگه:
اگه نیومد دنبالت، تو برو دنبالششکلک

م در تاریخ : 1391/3/3 - - گفته است :
سلام
ممنون از نظرتون اون قسمت رو برداشتم که مقایسه نشه
متشکرم که راهنماییم کردین

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود