close
تبلیغات در اینترنت
تابستان
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 23 ارديبهشت 1391
نظرات

پیر مرد بود و حسرت و گرما؛ و خطوط چهره‌اش هزار بار غم بر غم؛ پیر مرد ناامید از این همه رنج و درد برای سالیان سال زحمت خویش.

-چه می‌شوداگر باران ببارد؟

و باران تمام فکر و ذکر و حواسش شده‌بود. با انگشتش برای هزارمین بار شمرد:

-یک،  دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده.

ده ساله بودند انارهای باغش و دو سال بود که ۀب قطره قطره، چکه چکه از چاه می‌کشید تا درختانش سبز بمانند به امید آینده.

شاید سال بعد باران ببارد.

اما بارن نمی بارید. پیر مرد بود و حسرت و گرما و خطوط چهره‌اش هزاربار غم بر غم.

دو جوانش به امید آینده‌ای روشن مهاجر شده‌بودند و پیر‌مرد روز کوچیدنشان هیچ به ماندن دعوتشان نکرد.

-         چرا بمانند، این‌جا جز حسرت و غم، مگر چیز دیگری هم هست. خدا پشت و پناهتان.

برویدکه مبادا شما نیز چون درختانم خشکیده شوید.

درختان انارش، تمام زندگیش، هستیش هر سال آغاز بهار به گل می نشست  پیرمرد با نگرانی و شادمانی گلنار می‌شمرد. اما آخرش چه؟

پیرمرد امسال نیز هزار بار،هر روز زمستان به خدا التماس کرده‌بود.

اما زمستان بر هستیش سایه انداخته بود حتا میان تابستان.

پیرمرد خسته شده‌بود، از این همه رنج، از این همه درد، از این همه حسرت.

-         آهای درویش علی!

پیرمرد را جوانی هم ولایتی صدا می‌زد.

-         هان!بگو! پریشانی!

-         چیزی نیست درویش، فقط..؟

-         فقط چه؟

-         پسر کوچکت اللهیار دیشب تصادف کرده...

-         یا ابالفضل

-         نترس چیزی نیست، پایش شکسته، تلفن زده که اگر می‌توانی بروی شهر بیاریش خانه.

پیرمرد ماند و حسرت و گرما! و بر چهره‌اش هزار بارغم نداشت.

بر کمرش هزار بار غم بر غم بنشست. و بر صورتش هزار ابر اشک بر اشک.

تعداد بازدید از این مطلب: 216
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود