close
تبلیغات در اینترنت
گربه ی میو میو کنان
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه ها
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات

گربه ای میومیو کنان از این طرف کوچه به آن طرف کوچه می رفت.ناگهان می خواست از این طرف کوچه به آن طرف برود و ناگهان مرد شترسواری را دید که به سمت او می آید و هر دفعه که می خواست به یک سمت برود یکی را می دید و اخر به مسجد رفت و در آن جا سه بچه ی کوچک به دنیا آورد. یکی از مردها می خواست گربه را بزند که امام با صدای بلند و خشم گفت :«به این گربه چه کار داری؟»مرد ناراحت شد و از مسجد بیرون رفت و گربه داشت بچه اش را لیس می زد.

این خلاصه داستانی بود که خانم معلم برای ما تعریف کرد.

بابا از من پرسید کدام امام؟

من گفتم: خانم معلم هم نگفت کدام امام.

امیدوارم که دوست داشته باشید.

تعداد بازدید از این مطلب: 504
برچسب‌ها: گربه , امام , مهربانی , مسجد ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

فاطمه-پرنده مهربون در تاریخ : 1391/2/11 - - گفته است :
سلام...باشه...قول میدم هر دفعه به اینترنت وصل شدم...حتما اینکارو بکنم...ممنون منو قبول کردید...زندگی شادی داشته باشید.

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود