close
تبلیغات در اینترنت
دو طنز از عبید زاکانی
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 26 تير 1397
نظرات

یک

مولانا قطب الدین به عیادت بزرگی رفت پرسید که چه زحمت داری؟ گفت: تبم می گیرد و گردنم درد می کند. اما شکر که یک دو روز است تبم شکسته است اما گردنم هنوز درد می کند. گفت: دل خوش دار که آن نیز در این یکی دو روزه می شکند.

دو

از بهر روز عید، سلطان محمود خلعت هر کسی تعیین می کرد چون به طلخک رسید فرمود که پالانی بیارید و بدو دهید. چنان کردند. چون مردم خلعت پوشیدند، طلخک، آن پالان در دوش گرفت و به مجلس آمد. گفت: ای بزرگان عنایت سلطان در حق من بنده از این جا معلوم کنید که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خاص از تن خود برکند و بر من پوشانید.

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود