close
تبلیغات در اینترنت
دوچرخه بازی
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
نظرات

آخرین باری که دوچرخه پنچرگیری کرده‌بودم کی بود!

شاید دوران راهنمایی که فاصله منزل بابا تا مدرسه راهنمایی شهید مدرس را "هلق و هلق" پا می‌زدم و خیلی خوشحال بودم که راه برگشتن سرازیری است و احتیاج به رکاب زدن ندارد. آن سال‌ها دوچرخه برای ما مثل "مزدا3" برای امروزی‌ها بود. چه روزگاری بود دوچرخه سواری در هوای گرم تابستان عرق ریختن و مسابقه دادن. نایلون پیچی دوچرخه و زنگ‌های جرینگ‌جرینگی!

اولش دوران ابتدایی و قبل از آن دوچرخه 12 داشتم چقدر دوستش می‌داشتم بعد کلاس چهارم و پنجم یک دوچرخه بیست از اینها که پشتی دارند. دوران راهنمایی هم یک دوچرخه بیست و شش فونیکس رنگ آبی. البته ناگفته نماند که هیچکدام از اینها نو نبودند،  برادرهای بزرگتر که دوچرخه نو می‌خریدند، قدیمی‌ترها را ‌می‌دادند به من. ناراحت می‌شدم؟ اصلا! باور کنید. آن روزها بچه‌ها خیلی کم توقع‌تر بودند. حتا شلوار هم گاهی مال برادر بزرگتر بود.

برای نرگس دوچرخه خریده بودم! چند سال پیش یک دوچرخه دوازده رنگ نارنجی.  بعدا بزرگ‌تر که شد. دو چرخه بیست آبی. آن دوچرخه را هم دادم به طاها.  نرگس کلاس چهارم که رفت – متاسفانه از طرف جامعه – منع شد. یک روز که به خانه  آمد گفت :بابا  من دیگه دوچرخه نمی‌خوام" . و این گونه بود که دوچرخه زیر پارکینگ، گوشه حیاط پارک شد. البته گاهی توی حیاط دورکی می‌زد اما ماندگاری دوچرخه در یک‌جا همان و از ریخت و رو افتادن لاستیک‌ها همان. اما طاها پسرم همان دوچرخه دوازده را سوار می‌شد و پا می‌زد. چند بار "میل نفس" چرخ جلو خراب شد، رفتم خریدم و درستش کردم، اما باز هم خراب شد چند روز پیش ناراحت شده بود .گفت : بابا باز هم خراب شده! گفتم درستش می‌کنم. از طرفی می‌دیدم که دوچرخه برایش کوچک شده و موقع پا زدن خیلی عذاب می‌کشد.

دیروز که بیرون رفته بودیم بیرون. بیست و شش هزار تومان ناقابل دادم یک جفت لاستیک دوچرخه بیست. طاها گفت : بابا مگه دوچرخه من لاستیک می‌خواد" گفتم: می‌خوام دوچرخه بزرگو برات درست کنم" گفت:" اون که مال نرگسه" گفتم: اشکال نداره بابا! بعدا با نرگس حساب می‌کنیم!

حالا دیگر طاها پاپیچ شده بود که بابا زودباش! آن هم توی هوای گرم و عرق ریز تابستان جنوب! گفتم بابا شب که هوا خنکتره. و تا شب. بالاخره با کمک طاها که سر از پا نمی‌شناخت لاستیک ها را در آوردم و به تیوب‌ها نگاه کردم و با "پمپ" بادشان کردم. یکی از تیوب‌ها پنچر بود، آن هم درست کنار "والف". قابل پنچرگیری نبود. به طاها گفتم: بابا باید صبر کنی تا فردا که تیوب نو بخرم. گفت: چشم بابا! اما ناگهان مامان خانم آمد با یک تیوب نو داخل پلاستیک! گفت: همینه. نگاهی کردم و گفتم: خودشه. گفت: برا قبلا بوده که خریده بودی!

 آخرین باری که دوچرخه پنچرگیری کی بود؟

و حالا معلم بازی: این خاطره چند کنایه داشت؟

تعداد بازدید از این مطلب: 144
موضوعات مرتبط: خاطره‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

محبوب در تاریخ : 1392/5/31 - - گفته است :
درووود
اینقدر در این خاطره و خاطرات دوچرخه مشابه خودم و داداشم غرق شدم که کنایه که هیچی اگه معجزه هم وسطاش اتفاق می افتاد نمی فهمیدم!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود