close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات گذشته‌های دور (خاطرات پدر) قسمت دوم
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 11 تير 1391
نظرات

قبل از سربازی بیش‌تر به کوه می‌رفتیم. یاد آمد که بنویسم: یک شب با « اکرم مقدم» به کوه«سفیدار» برای «بنه» و«کلخنگ» به « او رز» رفتیم. شب تاریکی بود با احتیاط و خیلی کم‌کم از کنار«حوض اول» و «دوم» گذشتیم، از «سوراخک» بالا رفتیم و به کنار آب رسیدیم. هنوز هوا خیلی تاریک بود و خیلی خنک. آتش کردیم، شاید حدود دو ساعت طول کشید تا صبح شد، بعد برخاستیم و مشغول شدیم.

یک شب هم با «اکرم» و «جلیل» به کوه «گر» برای «خیش» رفتیم، شب در کنار «آب گردون» خوابیدیم، چون هوا خیلی سرد بود، «تش» روشن کردیم، رختخواب پیچ روی «جلیل» آتش گرفت، با چه مکافاتی خاموش کردیم.

یک شب هم با «حاجی ناصر» برای کندن« دومبل» به جنگل رفتیم، آن روز‌ها «دومبل» خیلی فراوان بود، من حدود 12 من «دومبل» کندم و «حاجی ناصر» یک گونی قندی سه خطی، از راه «گلو او چک» زدیم راه، حدود ده ساعت طول کشید تا به خانه رسیدیم.

2 مرتبه هم به « کوه گر» برای هیزم رفتیم. یه بار همراه « مرحوم حاجی افراز» و «حاجی علی نقی» و «حاجی زکی» و دفعه‌ی بعد «حاجی زکی» نیامد به جایش «اکرم مقدم» بود. این بار دوم را می‌خواهم تعریف کنم. عصر روز دوم، آب تمام شد، گفتم: برویم از «پیر بیابون» آب بیاوریم، «اکرم» که داشت خرما می‌خورد، گفت: من که آب نمی‌خوام، با «حاجی علی نقی» از جلوی «سه دار» تا « پیر بیابون» دویدیم. مشک را پر از آب کردیم. شاید حدود 20 کیلومتر رفت و برگشت راه بود. . وقتی که جلوی «سه دار» رسیدیم، پدرم با ماشین برای بردن هیزم‌ها دنبال ما آمده بودند- ماشین مال ما نبود- رادیاتور سوراخ شده‌بود، همه‌ی آب را ریختیم داخل ماشین. دفعه‌ی اول به کوه رفتیم هر کوله را به قیمت دوتومان فروختیم و بار دوم 5 تومان که کوله هیزم هم نصیب خودمان شد. این هم خاطرات دوران جوانی که یادش به خیر.

تعداد بازدید از این مطلب: 229
موضوعات مرتبط: خاطره‌های پدر بزرگ ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

گارگین فتائی در تاریخ : 1391/4/15 - - گفته است :
سراپا عشق
گارگین فتائی

خود کجاها می روی در ماوراها می روی
در وجود هر کس و بلال ز ماها می روی
گاه از بالا به پائین آیی و چون من شوی
گاه از من برتر و دور از بلاها می روی
من ندانم در وجودت چیست گیرایی دل
کان سراغ دلبر بی دست و بی پا می روی
من برای دلبری چون تو دهم جانم به باد
چون که خود از عشق ، لبریز و سراپا می روی

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود