close
تبلیغات در اینترنت
یه درخت پر شکوفه!
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 09 تير 1391
نظرات

در بین دوستان وبلاگیم، دلم می‌خواهد بدون آن‌که نانی قرض بدهم، یکی را که به نظرم جالب و با محتواست به شما معرفی کنم: «یه درخت پر شکوفه»!

این وبلاگ را خانمی می‌نویسد که به گمانم باید فوق لیسانس زبان انگلیسی باشد، و اهل شیراز جنت طراز .مطالبش، ساده، آسان و به نحو جالبی بومی و برخاسته  دل از نویسنده‌است. در واقع آن‌چه که مرا بر آن داشت تا به معرفی این وبلاگ بپردازم، همین سادگی، صمیمیت وبلاگ است  و این که نویسنده آن‌چه را نوشته‌ که دغدغه‌ی ذهنی خود اوست. عدم کپی برداری، حتا در عکس‌هایی که در وبلاگش قرار می‌دهد، هنری است که هر وبلاگ نویسی فاقد آن است.

امروز با نوشتن این پست و لینک‌های متعدد  این نوشته به آن وبلاگ، هم دلم را از خار خار نوشتن درباره‌ی آن وبلاگ آسوده کردم- خیلی وقت بود که می‌خواستم درباره‌اش بنویسم اما امروز و فردا می‌کردم-. و هم شبکه‌ای مرئی از خطوط نامرئی بین این وبلاگ و آن وبلاگ ایجاد کردم.

امیدوارم که نویسنده‌ی وبلاگ «یه درخت پر شکوفه»  حالا حالاها بنویسد تا هم من و هم شما از خواندن مطالبش لذت ببریم.

تعداد بازدید از این مطلب: 188
برچسب‌ها: یه درخت پر شکوفه ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

محبووب در تاریخ : 1391/4/28 - - گفته است :
من دوباره اومدم اینجا و خجالت کشیدم
با اجازه شما میخام پیغام عقشی بفرستم از طریق وبلاگتون :
الف جان تو چشم من نیگا خیلی لطف داری عزیزم. همه ی اینهایی که گفتی رو من در مورد تو حس میکنم... بخدا برام عزیزی... حتی با اینکه از نامت فقط الفش رو میدونم اما همون الف برام یه دنیا معنادار شده و دوست داشتنی...
فدات بشم که این همه محبت داری به من انشالله که بتونم برات دوست خوبی باشم مهربونم. آرزوی من هم برات موفقیت، سلامتی و لبخند همیشگی لبهات هست

دوستانه های ما در تاریخ : 1391/4/25 - - گفته است :
سلام دوباره فکر کردم شاید چون انگلیسی نوشتم اسم نویسنده و آدرس ثبت نشده بود
خوب دوباره خودم را معرفی می کنم؛من همانم که در مورد کادو سوال پرسیده بودم و الآن من و دوستم چند تا داستان کوتاه نوشتیم چون شما رشته ادبیات دارید فکر کردیم می توانید به ما کمک کنید و مطمئنم حالا هر وقت که دوست داشتید به ما سر بزنیداین دفعه اسم آمد؟؟

BFF در تاریخ : 1391/4/25 - - گفته است :
سلام به مامان و بابا و بچه ها
شما نیامدید بگویید بهترین هدیه شما چه بوده است
حالا اشکال ندارد
دوست دارید بدانید در شهر موش ها چه می گذرد؟؟اگر دوست دارید آروم بیایید پیش من و داستان موش ها را بخوانید فقط آروم چون موش ها خیلی زرنگ هستند صداتون رو می شنونند.در مورد کرمی که می خواست پروانه بشود چی؟؟؟خواهش می کنم این دفعه دیگر به خاطر شخصیت های داستانم بیایید
پاسخ : هورا ... هورااااا.
بالاخره نام و ادرش وبلاگ شما پیدا شد.. صبر کنید کفش و کلاه کنم.. خوب حالا می یام خدمت شما..

الف در تاریخ : 1391/4/18 - - گفته است :
سلام
یک دوست مشترک داریم، محبوب جان .من فکر می کنم روونی نثرش به خاطر دو چیزه دلیل اول دل پاک و با صفاشه دلیل دوم صد البته مطالعه ای که داره .عزیز دل منه ،ندیده دوستش دارم ند یده دلتنگش می شم اگر یک هفته پست نگذاره هر چند عمر این اشنایی خیلی طولانی نیست. و فکر کنم بهش گفتم که از نظر فکری خیلی بهم نزدیکیم و با اون احساس نزدیکی می کنم .
امیدوارم که امسال بشه خانوم دکتر ،چون لیاقتش رو داره ..
.
پاسخ : سلام به الف!!
واقعا ایشون وبلاگ خیلی خوبی داره!
ما هم امیدواریم که کنکور امسال یه خانوم دکتر داشته باشیم.

محبووب در تاریخ : 1391/4/9 - - گفته است :
بابایی و مامانی و بچه ها سلام
آمدم اینجا یک لحظه اسمم رو که دیدم یک حالی شدم. خوب چی میتونم بگم از این همه لطفی که به من داشتین؟ خجالتم دادین. خوب حقیقتش الان هیچ کلامی نمیتونه احساسم و توصیف کنه. راستش همیشه به تنوع و مفید بودن وبلاگ شما غبطه خوردم و به قلم ادبیتان. شاید من باید این متن رو درباره وبلاگ شما می نوشتم. بی نهایت سپاسگزارم از این همه لطف... بی نهایت... واقعا فقط میتونم سکوت کنم در برابر این همه لطف ... امشب با نوشتن داستانم تلخ شده بودم ... خیلی تلخ... اومدم به این خانه پر مهر و صفا و تلخی ها رفت... و رفت و رفت...

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبلیغ


مامان و بابا و بچه‌ها کوششی جدید است، از یک خانواده‌ی چهار نفره. مامان و بابا و دختر و پسر. البته پسر هنوز حتی کودکستان هم نمی‌رود. دختر کلاس سوم دبستان است، مامان دانشجوی مدیریت بازرگانی و بابا کارشناسی ارشد ادبیات فارسی. آن‌ها اهل جنوبند البته نه کنار دریا..نه آن‌قدر جنوبی.. و می‌خواهند دقیقه‌هایی از روز را با شما سهیم باشند.

ویرایش نخست: بابا دانشجوی دکتری ادبیات فارسی است. دختر این مهر ماه به کلاس پنجم خواهد رفت. و پسر به کلاس اول دبستان.

خوش آمدید.

ویرایش دوم: بابا سخت درگیر آخرین ویرایش رساله‌ی دکتری و مقالات است. مامان بعد از گرفتن لیسانس با بچه‌ها و کارهای خانه سرگرم است. دخترم این مهرماه کلاس نهم خواهد رفت و پسرم کلاس پنجم و حالا دختر کوچک دیگری دارم که در آغاز سه سالگی است.

براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود