close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات گذشته‌های دور (خاطرات پدر)
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1391
نظرات

حدود دو سال پیش پدرم که خدا انشالله حالاها حالاها حفظش کند- خاطرات خودش را در دفتری نوشت و به من داد، تا از آن نگهداری کنم؛  و اکنون تصمیم گرفته‌ام تا این خاطره‌ها را کم‌کم در این وبلاگ خانوادگی بنویسم. اما چند نکته: یکی این که، این خاطرات کمی پراکنده هستند، مثلا از کودکی ناگهان، به سال‌های جوانی می‌رسد و بعد دوباره به کودکی باز‌گردد. دیگر این که، این خاطره‎‌ها پر از اسامی خاص اشخاص، و محل و محیط‌های جغرافیایی و احیانا شغلی هستند، تا آن‌جا که تونسته‌ام آن‌ها در «» گذاشته‌ام. دیگر سبک نوشتن، گر چه سبک نوشته‌های ایشان از فصاحت و بلاغت دور می‌نماید، سعی کرده‌ام تا حد امکان در سبک نوشتن دست نبرم،- که حتا خود این نوع نوشتن نیز عزیز است- اما به هر حال جاهایی مجبور شده‌ام کلمه یا جمله‌ای را برای روشن شدن مطلب به متن اضافه کنم.  و آخر این که امیدوارم شما نیز با خواندن این خاطره‌ها لذت ببرید.

 1-

در سال 1326 پدر من را به مدرسه فرستاد. مدرسه در منزل میترا کاظم زکایی باب انار کنار منزل حاجی میرزا احمد احمدی بود. من دلم نمی‌خواست به مدرسه بروم. آن روزها به پیش‌خدمت‌های مدرسه فراش می‌گفتند، فراش مدرسه‌ی ما شخصی به نام عباس بود. یک روز که به مدرسه نرفته بودم  همراه خاله‌ام به کهره چرانی رفته بودم، نمی‌دانم عباس از کجا فهمیده بودکه من با خاله‌ام هستم، داشت می‌آمد که مرابه مدرسه ببرد، خاله مرا در زیر سراندازش پنهان کرد و گفت: سرش درد می‌کند. اما او به حرفش اعتنا نکرد مرا بیرون آورد و کتک زد. در همان حال عمویم از راه رسید و با او دعوا کرد و گفت: حق نداری او را بزنی. من آنسال به مدرسه نرفتم. اما سال بعدش رفتم. در سال بعد هم یک اتفاق افتاد. آخرهای بهار بود. من و برادرم و سیدعبدالله در«باربندی» پس از شنا کردن در رودخانه داشتیم پهلوی مسجد کنار رودخانه بازی می‌کردیم، همان زمان خواهرم «زمان»، دختر عمویم «زیور» و «گلو» دخترداییم  همراه هم آمده‌بودند، تا شنا کنند، خواهرم زیر آب رفته بود و بالا نیامده‌بود، ما کوچک بودیم، اما هیچکدام از بزرگ‌ترها هم نرفتند تا او را بیرون بیاورند، گفتند: خفه شده است.

پدرم قبل از مادر من زن دیگری به نام «چنافر» داشت، او دختر خواهر مادر من بود، دختر «گرگعلی صادقی»، خواهر «زندعلی صادقی» مرحوم  و مهدی صادقی که الحمدلله هنوز زنده است و من به او دایی مهدی می‌گویم. این دوخاطره از زمان کودکی ما، از این دست فراوان است که بعضی‌ها را کم‌کم خواهم نوشت.

«چنافر» در جوانی موقعی‌که «زمان» متولد شد فوت کرد و بی بی ام مادر پدرم- آن دختر را با شیر خود بزرگ کرده‌بود.« زمان» هنگام مرگش 11 یا 12 ساله بود.

تعداد بازدید از این مطلب: 249
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

yasna در تاریخ : 1391/4/17 - - گفته است :
سلام
بابا آخه شما چرا با كفشاي من مشكل داري ؟ نكنه شما هم از رفقاي حاجي هستي ها؟

yasna در تاریخ : 1391/4/16 - - گفته است :
سلام بر بابا ... خوبی شما
خاطرات واقعا اتفاق افتاده؟ کار خیلی زبیایی نوشتن این خاطرات اینجا که ما ها با اسامی ..مکان ها... اصطلاحات اون موقع ها آشنا می شیم سپاسگزارم...
پاسخ : سلام بی پایان بر شما. سلامممممممممممممممممممممممم
اول ببینم اون کفشاتو از پاهات در آوردی یا نه؟ ای وا تو که هنوز همونا ...

اره دیگه این خاطره ها رو بابایی بابا نوشتن و من فقط دوباره می نویسم. توی این دنیای پر از ماشین این خاطره ها و خاطره هایی مثل این غنیمت هستند.


حمید در تاریخ : 1391/4/10 - - گفته است :
سلام
خوشمان آمد از صمیمیت قلمتان
پاسخ : سلام.
از این که به وبلاگ ما آمدید بسیار سپاسگذاریم.

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود