close
تبلیغات در اینترنت
شعر نو
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 16 مرداد 1397
نظرات

 

 

آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین

چرکین است

(شفیعی کدکنی)

 

 

 

سفرنامه باران

تعداد بازدید از این مطلب: 15
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 08 مرداد 1397
نظرات

دختر

ماه من غصه چرا؟

 

آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد

یا زمینی را که
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد
همه زندگی‌ام
غرق شادی باشد

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
این‌همه غصه و غم
این‌همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...

 

#قیصر امین پور

#منبع: وبلاگ خانوم پین پانلا

تعداد بازدید از این مطلب: 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : یکشنبه 07 مرداد 1397
نظرات

پرنده ها شدن پر بسته

خوشحال از این دنیا رخت بر بسته

اینجا همه هستن خسته

اینجا دستایه همه هست بسته

این شعر هست درمورده یه ادمه خسته

کسی که در های قلبش رو

به روی این دنیا بسته

و گفته دیگه بین اون و عشق

پیمان نمیشه بسته 

چون قلبش شکسته

این روزا دنیا خیلی نامرده

یکی مرده

یکی رفته

یکی خسته

یکی چشماش رو بسته

همه میگن هستم دل شکسته

اما یکی نیست که بگه

دیگه این حرفا بسته

این زهرا ی ما هم خیلی نامرده

بی رحمه

چون میگه با این شعرت

آبرویه هر چی شاعره رفته😂😂😂

 

پی نوشت: بیشتر شبیه رپ شد تا شعر، ولی من اصلا رپ گوش نمیکنماااا😅

پی پی نوشت: زهرا اسمه یکی از دوستایه مجازیمه که تویه وب خودم این شعر رو خونده بود😁

تعداد بازدید از این مطلب: 13
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 09 بهمن 1393
نظرات

شعر امروز در هر  سبکی که باشد باید خواننده را در همین امروز درگیر کند. خواه عزل پست مدرن باشد خواه غزل نو خواه مثل عزل کلاسیک. اما  شعر بسیاری از شاعران امروز را نمی‌توان امروزی خواند. برخی که در قرن هفت و هشت همراه با حافظ و سعدی و مولانا زندگی می‌کنند و برخی البته  دو سد سالی پیشتر آمده با کلیم و صائب  دست در دست دارند. نمونه آن ها زیاد می بینید و می‌خوانید. حتی از شاعرانی که دفتر شعرشان به چاپ های بالا هم می‌رسد. نمی دانم شاید  ایراد از من است که این دست شعرها خیلی نمی‌پسندم گرچه به اقتضای رشته تحصیلیم آن ها را می‍خوانم.  درست است که درد عشق و مرگ خصوصیت اصلی شعرهای ماندگار است. اما بیان این‌ها هم می‌تواند امروزی باشد.

به شعر زیر دقت کنید:

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

                                              بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

 شب های پادگان، سنگین و سرد بود

                                                  آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا بگو.... 

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

                                              در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو... 

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

                                      Your hair is black, Your eyes are blue" 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

                                              این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو» 

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

                                            این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو... 

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

                                            انگار آسمــــان حالش گرفته بود 

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

                                         با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

 بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

                                          با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...

...........................

سربازی. گروه سربازان

شعر که خواندید حاصل ذوق حامد عسکری است. شاعری که نه می‌شناسمش نه مرا می‌شناسد. و قبلا هم درباره یکی دیگر از نوشته‌هایش چیزی نوشتم.

شعر را که بخوانیم به راحتی می‌فهمیم که شاعرش همین روزها همین دور و برها زندگی می‌کند. متعلق به دوره آل بویه یا قاجاریه نیست.

احساس عشق و مرگ را با هم در این عزل جای داده و سخنش را پیش برده است.

اما او در این شعر شیرین کاری هم کرده است.  قافیه «و» را یک جا با  «ود» تعویض کرده و جای دیگر هم «س» را از کلمه خود جدا کرده تا قافیه شگفت آورش را به رخ بکشد. 

این که در غزل شاعر چه قدر بتواند در قافیه از این شیرین‌کاری‌ها انجام دهد البته بستگی به ذوق خواننده و زمانه دارد. ممکن بعضی این تردستی را نپسندند و برخی هم مثل من بپسندند. البته این پسند و پذیرش من هم شرط خود را دارد و آن هم احساس شگفتی و آشنایی‌زدایی ناشی از آن است و اگر بیش تر ادامه دهد این احساس را از بین می‌برد. 

تر دستی دیگر این شعر دو جمله کوتاه انگلیسی است که در شعر درج شده. معمولا این کار شعر را به طنز می‌کشد اما در این غزل به نظر من  خوب و زیبا به کار رفته و پذیرفتنی است. تصویر ساخته شده سادگی جملات البته در این پذیرش نقش دارد. 

ممکن است برخی بگویند که نوع اشعار تاریخ مصرف دارند و پس از مدتی با دگرگون شرایط جامعه اثر زیبایی خود را از دست می‌دهند. 

البته ممکن است این سخن صحیح باشد. اما در حال حاضر من این عزل را هم به لحاظ اشتمالش به درونمایه و تصویری که از شرایط امروز ارایه می‌دهد و هم به لحاظ استفاده از تصویرهای امروزی بسیار می‌پسندم.

برای شاعری که نه او را می‌شناسم و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزگاری سرشار از غزل دارم.

تعداد بازدید از این مطلب: 150
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 23 خرداد 1393
نظرات

آتشم من

آتشم من؛ آتشم را بر سر نامردمان خواهم زدن                           

تیغ تیزم؛  

تیغ تیزم بر دل این ناکسان خواهم زدن

آی مردم

آی مردم، چند باید در خیابان بنگرم تا یک نفر آخر بیاید تیغ تیزش توی مشت

باد و توفانم

باد و توفانم که بر صحرا و دریا بگذرم غوغا کنم

اینک اینک                                                                          

بر سر شهر شما خواهم وزیدن،

گرد صحرا، موج باران را بریزم تا بسازم از شمایان مردمانی تازه‌تر.

 

چند باید در خیابان بنگرم تا یک نفر آخر بیاید تیغ تیزش توی مشت

تعداد بازدید از این مطلب: 105
برچسب‌ها: تصنیف , تیغ تیز , آتش ,
موضوعات مرتبط: شعر نو , نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 02 خرداد 1393
نظرات

حتا وقتی مسواک می زنم

دهنم                                                                                   

بوی قورمه سبزی می دهد

قورمه سبزی را دوست دارم 

پدرم را نیز دوست دارم

چون در باغچه مان سبزی می کارد

خانه ما بوی قورمه سبزی می‌دهد

اما در کوچه اصلا اصلا اصلا بوی قورمه سبزی نمی آید

چون مامان‌ها دیگر قورمه سبزی نمی‌‌پزند

وقتی کوچک بودم

مامان‌ها برای شوهر و بچه‌هایشان قورمه سبزی می‌پختند

اما حالا دیگر

سبزی گران شده‌است

آتش گران شده است

حبوبات گران شده است

مسکن گران شده است

برای همین هیچ کسِ هیچ کس هیچ کس دهانش بوی قورمه سبزی نمیدهد

من هم باید

با یک مسواک خیلی خیلی خیلی تمیز دهنم را مسواک بزنم

و گرنه...

دهنم بوی قورمه سبزی میدهد

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 107
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1392
نظرات

اين که مدام
لبانم را روي گونه ات مي گذارم

روي لبان ات فشار مي دهم
قصدم بوسيدن ات نيست

بوسيدن حساب کتاب دارد
جايگاه و منزلت مي خواهد

من در تو دانه مي پاشم
نگاه کن!

پرنده اي زيبا
شبيه علاقه

روي شانه هايت تخم کرده است..
بهار که شد
حتمن دوباره عاشق ات مي شوم!

تعداد بازدید از این مطلب: 78
موضوعات مرتبط: شعر نو , نوشته‌های دیگر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : جمعه 20 دي 1392
نظرات

چنانچه در نگاه کردن ویدئو مشکل دارید می‌توانید آن را از لینک زیر دانلود کنید. اطلاعات جالبی درباره شاعر بزرگ فروغ فرخزاد دارد.

دانلود فیلم بی بی سی درباره فروغ فرخزاد

تعداد بازدید از این مطلب: 82
موضوعات مرتبط: شعر نو , مفاخر ایران زمین ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 04 تير 1392
نظرات

چند پست قبل مطلبی بسیار کوتاه نوشتم. به نام بهار.

بنده اصلا و ابدا مدعی شعر بودن هیچکدام از نوشته‌هایم نیستم. تا چه رسد به این یکی. افق شعر آنقدر زیبا است که هر کس فکر می‌کند می تواند شاعر باشد. اما من که متخصص این فن هستم می‌دانم که شعر بسیار بسیار دورتر از این دست حرف‌هاست.

از این مقدمه بگذریم.. جایی جسارت کردم و آن قطعه را خواندم.بعد سوال پیش آمد که اصلا این چیست؟

طرح است؟ مینی مال است؟ هایکو است؟ چیست؟

راستش را بخواهید به نظرم هیچکدام از این‌ها نیست و اصلا برایم مهم هم نیست که چیست.. فقط و فقط یک سطر دلنوشته است که از سر هوسبازی تکه تکه نوشته شده است.

اما دیروز داشتم درباره هایکو مطالعه می‌کردم. یک قطعه دیدم که به نظرم بسیار زیبا آمد. البته به این نکته توجه کنید که هایکو یک نوشته تمثیلی یا کنایه‌ای نیست. حتا سمبولیک هم نیست. بلکه یک تصویر است و هیجان ناشی از دیدن یک تصویر که به خواننده منتقل می‌شود. اما در این جا با اجازه هایکو نویس آن را در معنایی کنایه‌ای به کار می‌برم که در حال و هوای همین روزها و انتخابات است.

 

این همه نوشتم که همین را بگویم چون به نظرم بدون این توضیحات این نوشته آن معنایی را که اراده کردم نمی‌داد.

 

                                                 کوه‌های زمستانی

                                                   تا کجا بالا می‌رود

 

                                                            مرد پستچی

                                                                              واتانابه سوای‌ها

تعداد بازدید از این مطلب: 138
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391
نظرات

شاید برای بعضی‌ها کمی لوس باشد و برای بعضی‌ها مقداری تهوع‌آور. اما با تمام این‌ها این تصویر را تقدیم می‌کنم به "مامان خانم" که عاشقانه دوستش دارم. هیچ مناسبتی هم ندارد. مناسبتش فقط دوست داشتن است. همین و همین.عاشقانه

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 131
برچسب‌ها: زندگی , عشق , همسر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391
نظرات

گیرم شعری بسرایم

که از کوچه باغ‌هایش بوی بهار آید

که بر کاهگل دیوارش یادگار گذاشته‌ها باشد

گیرم شعری بسرایم

که اگر دست به واژه‌ی آسمانش بزنی

سر انگشتانت آبی شود

و اگر بال پروانه‌اش را بگیری 

گرد بال پروانه بر دستت بماند

گیرم که شعری سرودم چنین

وقتی که آن را نخوانی 

چه سود دارد این همه لطافت ( کپی برداری مجاز نیست)

 

تعداد بازدید از این مطلب: 183
برچسب‌ها: شعر , پروانه , آسمان ,
موضوعات مرتبط: شعر نو , نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 01 خرداد 1391
نظرات

 

چند پست قبل نوشتم از برخی که خود را شاعر می‌پندارند و با صدای بلند اعلام می‌کنند که سفارش می‌گیریم  شعر تحویل می‌دهیم. مثل این دستگاه‌های توی مترو تهران. که پول می‌گیرند و روزنامه یا خوراکی تحویل می‌دهند و باز همان‌جا نوشتم که البته هستند شاعران دیگری که این ادعا را ندارند و البته گاهی بسیار زیبا می‌سرایند.

امروز می‌خواهم یکی از همان‌ها را معرفی کنم. کسی که برای دل خود می‌سراید نه با سفارش و البته شعرش به دل من وشاید  شما هم می‌نشیند. اول غزلش سپس نوشته‌ای مختصر از باب نقد.

 

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

 

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

 

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

 

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

 

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

 

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

 

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !

 

                                                                                             شاعر : حامد عسگری

 

نمی‌توانم تحسین  واعجاب خود را از زیبایی این شعر پنهان کنم. حالا آن کسانی که فکر می‌کنند نقد یعنی ایراد گیری و برچسب غلط زدن در تفکر خود تجدید کنند.

 

مشخصه‌ی اصلی این غزل این است که از توصیفات و کلمات امروزی در آن استفاده شده و بی گمان هیچکس آن را با شعر رودکی، فرخی، سعدی، حافظ، جامی، قاآنی و پروین اعتصامی اشتباه نمی‌گیرد و این نشانه‌ی شعر اصیل امروز است که البته در اشعار شاعران بزرگ امروز مثل محمد علی بهمنی نیز دیده می‌شود. توصیف آغازین زیبا از مشروطه و یاغیان آن  و آوردن آن در این عزل حس و هوایی تازه را به خواننده منتقل می‌کند.آوردن مراعات نظیر های ستارخان،تاریخ،تبریز در بیت بعد نیز این اعجاب را هنوز به دنبال خود می‌کشد. اما زیباترین تصویر به  نظرمن در بیت سوم است و به خصوص مصرع دوم آن«روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه». شما در کجای ادبیات کلاسک ما این تشبیه را پیدا می‌کنید؟شاعران سبک هندی به این تعبیرات نزدیک شدند اما پیچیدگی نگاه آن‌ها و دیگر گذشتن بیش از دو قرن از آن دوره، شعرشان را جز برای معدودی عشق ادبیات، نا آشنا کرده‌است؛ اما این تعبیر بسیار زیبا و امروزی است  وهر آشنا به فن ادبی می‌تواند بی‌همتایی این تعبیر را در ادب گذشته تصدیق نماید. بیت آخر به کار بردن کلمه‌ی «قدیمی‌ها »نه فقط به معنای جمع بلکه با بار معنایی احساسی که به بیت می‌دهد. و این که با کاربرد این کلمه بدون محاوره‌ای کردن شعر را به زبان کوچه نزدیک می‌کند.زیبایی شعر را تا پهلو زدن به غزل سرایان بزرگ فارسی بالا برده است. برای او که نه می شناسمش و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزهایی سرشار از غزل دارم.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 348
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391
نظرات

 گروهی از سهراب گله می‌کنند که چرا شعر اجتماعی ندارد.ـ گرچه منظور آن‌ها بیش‌تر شعرهایی با شعارهایی مستقیم و با گرایش چپ است. ـ شعر سهراب یکسره از این نوع شعر خالی نیست و رگه‌هایی از جریان شعر بعد از مشروطه و  پهلوی را می‌توان در اشعار او جست. گرچه او پیش‌تر که می‌رود نجات انسان را در عرفان می‌یابد و کمتر و کمتر درباره‌ی نجات بشریت از« سطح سیمانی قرن» سخن می‌گوید. این نمونه‌ای از اجتماعیات اوست. اولین قطعه در اولین منظومه‌اش: مرگ رنگ. سه بند باقیمانده را که ما ننوشتیم خود می‌توانید بیابید.


در قیر شب


دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

                                           بانگی از دور مرا می‌خواند

                                           لیک پاهایم در قیر شب است



رخنه‌ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

                                          سایه‌ای لغزد اگر روی زمین

                                           نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم‌ها 

سر به سر افسرده‌است

روزگاری است در این گوشه‌ی پژمرده‌ هوا

هر نشاطی مرده است...........


تعداد بازدید از این مطلب: 219
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات

همه بیدارند، در تردیدم.

بامداد است.

ما همه هستیم.سپاس.

بروید به تماشای اسب‌ها.

گرگ مبادا کشته باشد اسبی را!

بر خیزید!به هر سوی بنگرید!

                                       «ترانه‌ای از قبیله‌ی سفته بینیان»

از کتاب:سرخپوست برایم بخوان، گردآوری:هتی جونز، ترجمه‌: خسرو شهریاری

تعداد بازدید از این مطلب: 197
برچسب‌ها: سرخپوست ,
موضوعات مرتبط: شعر نو , نوشته‌های دیگران ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود