close
تبلیغات در اینترنت
شعر کلاسیک
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 06 مرداد 1397
نظرات

بی وفا نگار منبی وفا نگار من

می کند به کار من

خنده های زیر لب

عشوه های پنهانی

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 05 مرداد 1397
نظرات

بر سر آنم که گر ز دست بر آید 

دست به کاری زنم که غصه سر آید

 

 

بگذرد این روزگار

تعداد بازدید از این مطلب: 11
موضوعات مرتبط: شعر , شعر کلاسیک ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 03 مرداد 1397
نظرات

من می شنوم رنگ صدا را آبی

آهنگ تر ترانه ها را آبی

در موج بنفش عطر گل می بینم

موسیقی لبخند خدا را آبی

× دستور زبان عشق: قیصر امین پور

 

شنیدن رنگ: حس آمیزی

دیدن عطر: حس آمیزی

موسیقی لبخند خدا: اضافه تشبیهی

آهنگ تر: آهنگ تازه

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 02 مرداد 1397
نظرات

دار زدن آدمها بیشتر موارد به خاطر جنایت و گناهان نابخشودنی آنهاست. اما هستند در تاریخ، کسانی که بی گناه به دار آویخته شدند. از بین آنها حسنک وزیر که ابتدا سنگسار شد، بعد خفه و سپس به دار آویخته شد، از همه مظلومتر است و داستانش از همه گیراتر.

 

دار سربلند

بعد از او حسین منصور حلاج که جرمش افشای اسرار بود.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 10
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 26 تير 1397
نظرات

درکف شیر نر خونخواره ای

 

 

غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

مولوی( مولانا، ملای روم)

تعداد بازدید از این مطلب: 13
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 09 بهمن 1393
نظرات

شعر امروز در هر  سبکی که باشد باید خواننده را در همین امروز درگیر کند. خواه عزل پست مدرن باشد خواه غزل نو خواه مثل عزل کلاسیک. اما  شعر بسیاری از شاعران امروز را نمی‌توان امروزی خواند. برخی که در قرن هفت و هشت همراه با حافظ و سعدی و مولانا زندگی می‌کنند و برخی البته  دو سد سالی پیشتر آمده با کلیم و صائب  دست در دست دارند. نمونه آن ها زیاد می بینید و می‌خوانید. حتی از شاعرانی که دفتر شعرشان به چاپ های بالا هم می‌رسد. نمی دانم شاید  ایراد از من است که این دست شعرها خیلی نمی‌پسندم گرچه به اقتضای رشته تحصیلیم آن ها را می‍خوانم.  درست است که درد عشق و مرگ خصوصیت اصلی شعرهای ماندگار است. اما بیان این‌ها هم می‌تواند امروزی باشد.

به شعر زیر دقت کنید:

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

                                              بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

 شب های پادگان، سنگین و سرد بود

                                                  آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا بگو.... 

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

                                              در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو... 

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

                                      Your hair is black, Your eyes are blue" 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

                                              این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو» 

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

                                            این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو... 

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

                                            انگار آسمــــان حالش گرفته بود 

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

                                         با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

 بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

                                          با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...

...........................

سربازی. گروه سربازان

شعر که خواندید حاصل ذوق حامد عسکری است. شاعری که نه می‌شناسمش نه مرا می‌شناسد. و قبلا هم درباره یکی دیگر از نوشته‌هایش چیزی نوشتم.

شعر را که بخوانیم به راحتی می‌فهمیم که شاعرش همین روزها همین دور و برها زندگی می‌کند. متعلق به دوره آل بویه یا قاجاریه نیست.

احساس عشق و مرگ را با هم در این عزل جای داده و سخنش را پیش برده است.

اما او در این شعر شیرین کاری هم کرده است.  قافیه «و» را یک جا با  «ود» تعویض کرده و جای دیگر هم «س» را از کلمه خود جدا کرده تا قافیه شگفت آورش را به رخ بکشد. 

این که در غزل شاعر چه قدر بتواند در قافیه از این شیرین‌کاری‌ها انجام دهد البته بستگی به ذوق خواننده و زمانه دارد. ممکن بعضی این تردستی را نپسندند و برخی هم مثل من بپسندند. البته این پسند و پذیرش من هم شرط خود را دارد و آن هم احساس شگفتی و آشنایی‌زدایی ناشی از آن است و اگر بیش تر ادامه دهد این احساس را از بین می‌برد. 

تر دستی دیگر این شعر دو جمله کوتاه انگلیسی است که در شعر درج شده. معمولا این کار شعر را به طنز می‌کشد اما در این غزل به نظر من  خوب و زیبا به کار رفته و پذیرفتنی است. تصویر ساخته شده سادگی جملات البته در این پذیرش نقش دارد. 

ممکن است برخی بگویند که نوع اشعار تاریخ مصرف دارند و پس از مدتی با دگرگون شرایط جامعه اثر زیبایی خود را از دست می‌دهند. 

البته ممکن است این سخن صحیح باشد. اما در حال حاضر من این عزل را هم به لحاظ اشتمالش به درونمایه و تصویری که از شرایط امروز ارایه می‌دهد و هم به لحاظ استفاده از تصویرهای امروزی بسیار می‌پسندم.

برای شاعری که نه او را می‌شناسم و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزگاری سرشار از غزل دارم.

تعداد بازدید از این مطلب: 150
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 09 فروردين 1393
نظرات

 عزیزم باغ دادارا

آچ زلفون باغ دادارا

بولبولی گولدن او ترو

چکو بله باغ دادارا

.....................................................................................

عزیزم در باغ شانه بزن

زلفهایت را باز کن  در باغ شانه بزن

بلبل را به خاطر گل در باغ 

به دار زده اند

تعداد بازدید از این مطلب: 85
برچسب‌ها: عاشقانه ترکی , اذری ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392
نظرات

سرم درد می‌کند، دسمال بستم... کنار تنگ ماهی‌ها نشستم
هزاران اشک شوراشور پیداست..درون چشم ماهی‌های مستم
اگر نیلوفرم آید به دنیا........... بگیرد بال و برگش هر دو دستم
هزار و یک کبوتر، بچه ماهی...به کوهستان و دریا می‌فرستم
 به جان پنجره! جان کبوتر... تو را من می‌پرستم، می‌پرستم
سخن با فاعلاتن تا توان گفت..من از مستفعلن بیزار هستم

تعداد بازدید از این مطلب: 122
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392
نظرات

ز بس نیرنگ زد گردون به کارم////////////سیه شد بخت همچون روزگارم

مرا شد دوستان چون خصم دیرین////////چو غربت شد به حال من دیارم

ز جور غیر می‌نالد هر آن کس//////////ز دست بخت خود من شکوه دارم

شدم دل خون، به هر کس بسته شد دل//////نگارم آستین شد از نگارم

شمارم گر به عالم درد دل را//////////////////نگفته می‌رسد روز شمارم

مکن ای آسمان. این گونه گردش//////////که می‌سوزد تو را آخر شرارم

نمودی خرمم نام و شب و روز//////////به غیر از خوردن غم نیست کارم

تعداد بازدید از این مطلب: 81
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392
نظرات

زتو درد سر من كم ، كه رفتم

نخواهم آمدن اين دم كه رفتم

زمن بر خاطرت گر بود باري

دلت خوش باد و جان خرم كه رفتم

اگر غمهايت از ديدار من بود

دگر زين پس نبيني غم كه رفتم

 گر از من عيش تو گرديد ماتم

ببيني عيش از ماتم كه رفتم

ز ديدار تو من محروم گشتم

بشو با ديگران محرم كه رفتم

به رغم من تو گشتي همدم غير

غمت بادا به من همدم كه رفتم

نباشد رفتن تائب چو هر بار

 

 

 

كه رفتم اين زمان رفتم كه رفتم

برای آگاهی از زندگی تائب اوزی به وبلاگ انجمن ادبی تائب اوزی مراجعه نمایید و یا این‌جا را کلیک کنید.

 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 115
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 16 تير 1392
نظرات

طنزی از راشد انصاری! برای دیدن سایتشان  راشد انصاری  در جمله قبل را کلیک کنید.

گفته بودم که تو را می خواهم
آری،آری، به خـدا می خواهــم

عاشقــم،جرم من این است فـقط
ذره ای مهر و وفا می خـواهـم

آن قدَر خوشــگل و خوش اطواری
که یکی نه ، دو سه تا می خواهم!

چشــم نامحرم اگــر دید تو را
چشمش از کاسه جدا می خواهــم

کاش یــک ذره تـپل تر بــودی
تا بگویم که چرا می خواهـم؟!
——
——
بنده از جنـس بـشر بـــیزارم
بلکه یک مرغ دو پا می خواهم!

تعداد بازدید از این مطلب: 142
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 07 خرداد 1392
نظرات

شعري خواندني از اديب الممالك فراهاني

 

برخیـز شتـربانا، بربنـد كجـاوه
كز چرخ عیان گشـت همی رایَتِ كاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چكاوه
وز طولِ سفر حسرتِ من گشت علاوه
بگذر به شتاب انـدر از رود سَماوه
در دیـدهء من بنگـر دریاچـه ساوه

                                                وز سینه‏ام آتشكده پارس نمـودار

ماییـم كه از پادشهان باج گرفتیـم
زان پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گُهَر و عاج گرفتیم
اموال و ذخـایرشـان تـاراج گرفتیم
وز پیكرشـان دیبَـه و دیباج گرفتیم
ماییـم كـه از دریـا امـواج گرفتیم

                                                 و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تَیـار

در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود
در مصر و عَدَن غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غَرناطـه و اِشبیـلیـه در طاعت ما بود
صقلیه نـهان در كنف رایتِ ما بود
فرمـانِ همـایونِ قضـا آیـتِ ما بود

                                                     جاری به زمین و فلك و ثابت و سیار

خاك عـرب از مشرقِ اقصی گذراندیم
وز ناحیـه غـرب بـه اِفریقیه راندیم
دریای شـمالی را بر شـرق نشاندیم
وز بحر جنـوبی به فلك گرد فشاندیم
هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم
ماییـم كه از خـاك بر افلاك رساندیم

                                                          نام هنر و رسـم ِكَـرَم را به سزاوار

امروز گرفتار غـم و محنـت و رنجیم
در داو فَـرَه باختـه انـدر شش و پنجیم
 
با ناله و افسـوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شكنجیم
هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجیم
ماییـم كه در سوگ و طرب قافیه سنجیم

                                                             جغـدیم به ویرانه، هزاریم به گلـزار

افسوس كه این مزرعـه را آب گرفته
دهقـان مصیبت‏زده را خـواب گرفته
خـون دل ما رنگ مِـیِ ناب گرفته
وز سـوزشِ تب، پیكرمان تاب گرفته
رخسـار هنر گونه مهتـاب گرفته
چشـمان خِرَد پـرده ز خوناب گرفته

                                                       ثروت شده بی‏مایه و صحت شده بیمار

ابری شـده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شـرر، تیره نموده است هوا را
آتـش زده سكان زمیـن را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاك گیا را
ای واسطه رحمـت حق بهر خـدا را
زین خـاك بگـردان رهِ طـوفان بلا را

                                                      بشكاف ز هم سینه این ابر شرر بار

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 142
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391
نظرات

صبح اول صبح که از خواب پاشدم! مولوی داشت روی اعصاب راه می‌رفت ! از بین کتابهام گزیده غزلیات شمس را برداشتم و شروع کردم به خواندن آن هم با صدای بلند! چه لذت غریبی داشت! و چقدر این ادم به نظرم جالب آمد. البته باید بگویم که خواندن کتاب در سایه آفتاب دکتر پورنامداریان  درک جدیدی  از اشعار مولوی براین داشته است. این ها گفت که بگویم. وقتی مامان خانم برای صبحانه صدای کرد یک مصرع توی مغزم  جولان می داد« گر بوسه می‌خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو» [به هم زمانی و در زمانی واقعه  دقت شود!!!] با خودم گفت که مطمئنم این شعر از مولوی نیست اما چقدر مولوی وار است. و درست هم همین بود این غزل زیبا از  بانو سیمین بهبهبانی است. آن را برایتان می‌آورم تا شما هم بخوانید:


گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
                                                       این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
                                                        اما ز چشم دشـــــمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
                                                        گر مهـــربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
                                                         گر بنده ی فرمانبـــری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
                                                       جان ِ برون از تن منم، خامُـش بیا سوزان برو

امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم 
                                                         سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو

بنگر که نور حق شدم، زیبایی مطلق شدم

                                                        در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو 

 

باور کنید که اگر این غزل را به اسم مولوی منتشر کنید ایراد ندارد. نمی خواهم بانو سیمین را کوچک کنم بلکه می‌خواه بنویسم گاه گاه درک رموز عشق چقدر شبیه به هم می‌شود. هر چند که 700 ساله راه باشد و این یکی زن و ان دیگری مرد.

تعداد بازدید از این مطلب: 180
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391
نظرات

در میان انبوه شعرهایی که برای کودکان سروده می‌شود گاه می‌شود، شعری را یافت که بر آن می‌توان معناهای را بار کرد و به گمانم در این صورت شعر دیکر از کودکانه بودن به در می‌رود.

شعری از مصطفی رحماندوست:

زمستان است فصلی سرمه‌ای رنگ

و دیگر چشمه‌ای در قل قل نیست

سکوتی جیوه‌ای افتاده بر ده

نسیمی نیست‌ ‌باغی نیست گل نیست

تعداد بازدید از این مطلب: 163
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1391
نظرات

با خودم فکر می کنم چرا حافظ را فیلتر نمی‌کنند؟ چرا سانسورش نمی‌کنند؟ چرا ؟ اگر این مرد را نداشتیم چه باید می‌کردیم؟

حالیا مصلـــــــحت وقت در آن می‌بینم......... که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گــــیرم و از اهل ریا دور شوم.........یعنی از اهــل جــهان پاک دلی بگـــــــزینم

جز صــــــراحی و کتابم نبود یار و ندیم......... تا حریفـــــــان دغـــــا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو..........گر دهد دســـــــت که دامن زجهان درچینم

بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح........شرمســــــــــــار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه‌ی تنــــگ من و بار غم او هیهات.........مـــــــــــرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رنـــــد خراباتم و گر زاهد شهر ..........این متــــاعم که همـی بینی و کمـــتر زینم

بنده‌ی آصف عهــــــدم دلم از راه مبر...........که اگــــــر دم زنــــم از چــــرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند............که مکـــــــــــدر شـــود آییـــنه‌ی مهر آیینم

تعداد بازدید از این مطلب: 183
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 01 خرداد 1391
نظرات

 

چند پست قبل نوشتم از برخی که خود را شاعر می‌پندارند و با صدای بلند اعلام می‌کنند که سفارش می‌گیریم  شعر تحویل می‌دهیم. مثل این دستگاه‌های توی مترو تهران. که پول می‌گیرند و روزنامه یا خوراکی تحویل می‌دهند و باز همان‌جا نوشتم که البته هستند شاعران دیگری که این ادعا را ندارند و البته گاهی بسیار زیبا می‌سرایند.

امروز می‌خواهم یکی از همان‌ها را معرفی کنم. کسی که برای دل خود می‌سراید نه با سفارش و البته شعرش به دل من وشاید  شما هم می‌نشیند. اول غزلش سپس نوشته‌ای مختصر از باب نقد.

 

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

 

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

 

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

 

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

 

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

 

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

 

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !

 

                                                                                             شاعر : حامد عسگری

 

نمی‌توانم تحسین  واعجاب خود را از زیبایی این شعر پنهان کنم. حالا آن کسانی که فکر می‌کنند نقد یعنی ایراد گیری و برچسب غلط زدن در تفکر خود تجدید کنند.

 

مشخصه‌ی اصلی این غزل این است که از توصیفات و کلمات امروزی در آن استفاده شده و بی گمان هیچکس آن را با شعر رودکی، فرخی، سعدی، حافظ، جامی، قاآنی و پروین اعتصامی اشتباه نمی‌گیرد و این نشانه‌ی شعر اصیل امروز است که البته در اشعار شاعران بزرگ امروز مثل محمد علی بهمنی نیز دیده می‌شود. توصیف آغازین زیبا از مشروطه و یاغیان آن  و آوردن آن در این عزل حس و هوایی تازه را به خواننده منتقل می‌کند.آوردن مراعات نظیر های ستارخان،تاریخ،تبریز در بیت بعد نیز این اعجاب را هنوز به دنبال خود می‌کشد. اما زیباترین تصویر به  نظرمن در بیت سوم است و به خصوص مصرع دوم آن«روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه». شما در کجای ادبیات کلاسک ما این تشبیه را پیدا می‌کنید؟شاعران سبک هندی به این تعبیرات نزدیک شدند اما پیچیدگی نگاه آن‌ها و دیگر گذشتن بیش از دو قرن از آن دوره، شعرشان را جز برای معدودی عشق ادبیات، نا آشنا کرده‌است؛ اما این تعبیر بسیار زیبا و امروزی است  وهر آشنا به فن ادبی می‌تواند بی‌همتایی این تعبیر را در ادب گذشته تصدیق نماید. بیت آخر به کار بردن کلمه‌ی «قدیمی‌ها »نه فقط به معنای جمع بلکه با بار معنایی احساسی که به بیت می‌دهد. و این که با کاربرد این کلمه بدون محاوره‌ای کردن شعر را به زبان کوچه نزدیک می‌کند.زیبایی شعر را تا پهلو زدن به غزل سرایان بزرگ فارسی بالا برده است. برای او که نه می شناسمش و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزهایی سرشار از غزل دارم.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 348
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391
نظرات

 گروهی از سهراب گله می‌کنند که چرا شعر اجتماعی ندارد.ـ گرچه منظور آن‌ها بیش‌تر شعرهایی با شعارهایی مستقیم و با گرایش چپ است. ـ شعر سهراب یکسره از این نوع شعر خالی نیست و رگه‌هایی از جریان شعر بعد از مشروطه و  پهلوی را می‌توان در اشعار او جست. گرچه او پیش‌تر که می‌رود نجات انسان را در عرفان می‌یابد و کمتر و کمتر درباره‌ی نجات بشریت از« سطح سیمانی قرن» سخن می‌گوید. این نمونه‌ای از اجتماعیات اوست. اولین قطعه در اولین منظومه‌اش: مرگ رنگ. سه بند باقیمانده را که ما ننوشتیم خود می‌توانید بیابید.


در قیر شب


دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

                                           بانگی از دور مرا می‌خواند

                                           لیک پاهایم در قیر شب است



رخنه‌ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

                                          سایه‌ای لغزد اگر روی زمین

                                           نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم‌ها 

سر به سر افسرده‌است

روزگاری است در این گوشه‌ی پژمرده‌ هوا

هر نشاطی مرده است...........


تعداد بازدید از این مطلب: 219
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 18 ارديبهشت 1391
نظرات

چشم‌هایت سبز روشن، قامتت نیلوفری                          من بلاگردان چشمت ماهتابی یا پری


دست آن نقاش را بوسم که این نقش آفرید                    گیسوان ابریشمی، رخسار و گردن مرمری...


                                                                                                                          شاعر:مهدی سهیلی


این غزل توصیفی بسیار زیبا را مهدی سهیلی سروده است. اما الان نام مجموعه شعرش به خاطرم نیست. دورانی که دبیرستان بودم، شعرهایش را خیلی خیلی دوست داشتم. اکنون نیز که سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. هنوز برخی را زمزمه می‌کنم.


گل من گریه مکن

که در آیینه‌ی اشک تو غم من پیداست

دل به امید ببند 

نا امیدی کفرست

چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگریز.

در دندان تو در غنچه‌ی لب‌ها زیباست....



وبسیاری از غزل‌های زیبای دیگر.


امیدوارم که نوجوانان و جوانان امروزی نیز با خواندن اشعار زیبای او لذت ببرند.

البته توضیح این نکته ضروری است که او شاعر بسیار توانایی است اما ا عمق و مفهوم‌های عالی شاعران طراز اول فارسی را در شعر او نمی‌توان جست.

تعداد بازدید از این مطلب: 286
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 8


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام من امروز یه شعر قشنگ خوندم که خیلی ازش خوشم اومد .شعر از جناب آقای قاآنی شاعر دوره قاجاریه است.امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد البته به شرطی که شعر رو درست بخونید و شعر مردمو خراب نکنید.


پیرک لال و طفل الکن


پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

میشنیدم که بدین نوع همی راند سخن

کای ز زلفت ص ص صبحم ش ش شام تاریک

وی ز چهرت ش ش شامم ص ص صبح روشن

ت ت تریاکیم و بی شششهد للبت

ص ص صبر و ت ت تابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مممن را تتوتقلید مکن

گگگم شو ز برم ای کککمتر زززن

مممیخواهی ممشتی به ککلت بزنم 

که بیفتدمممغزت ممیان ددهن

پیر گفتا وووالله که ممعلومست این

که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون

گگگنگ و لللالم بخخلاق ز من

طفل گفتا خخدا را صصصد بار ششکر

که برستم به جهان ار ممال و ممحن

مممن هم گگگنگم مممثل تتتو

تتتو هم گگگنگی مممثل مممن 








تعداد بازدید از این مطلب: 231
برچسب‌ها: قاآنی , شعر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام،فکر کنم ایرج میرزا که بنده خدا مربوط به دوره قاجاریه و حدودا صد سال پیش بوده،پیش بینی میکرده که دخترای این دوره زمونه نه حاضرند با مادر شوهر زندگی کنند و نه حاضرند خیلی اونو ببینند.والله دوره ما که این جوری نبود،اسم ازدواج که مییومد صورتامون سرخ میشد،چه برسه به این که از پسره خونه و ماشینو هزارتا چیز دیگه بخوایم.تازه خونشون هم باید اول اماده باشه تا یه وقت چشمشون به چشم مادر شوهره نیفته،ولی به نظر من اگه دختر خانما بتونن بعداز ازدواج یه مدتی رو پیش بزرگترا بمونن تجربشون بیشتر میشه.

داد معشوقه به عاشق پیغام           که کند مادر تو با من جنگ 

هر کجا بیندم از دور کند                   چهره پرچینو چبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند                      بر دل نازک من تیر خدنگ

......

تعداد بازدید از این مطلب: 368
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود