close
تبلیغات در اینترنت
خاطره‌های پدر بزرگ
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 11 تير 1391
نظرات

این هم از قسمت دوم خاطرات بابای بابا. چه خوب است اگر نخست مقدمه‌ی قسمت اول خاطرات را بخوانید. 

قبل از سربازی بیش‌تر به کوه می‌رفتیم. یاد آمد که بنویسم: یک شب با « اکرم مقدم» به کوه«سفیدار» برای «بنه» و«کلخنگ» به « او رز» رفتیم. شب تاریکی بود با احتیاط و خیلی کم‌کم از کنار«حوض اول» و «دوم» گذشتیم، از «سوراخک» بالا رفتیم و به کنار آب رسیدیم. هنوز هوا خیلی تاریک بود و خیلی خنک. آتش کردیم، شاید حدود دو ساعت طول کشید تا صبح شد، بعد برخاستیم و مشغول شدیم.

برای خواندن بقیه، لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 239
موضوعات مرتبط: خاطره‌های پدر بزرگ ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1391
نظرات

حدود دو سال پیش پدرم  که خدا انشالله حالاها حالاها حفظش کند- خاطرات خودش را در دفتری نوشت و به من داد، تا از آن نگهداری کنم؛  و اکنون تصمیم گرفته‌ام تا این خاطره‌ها را کم‌کم در این وبلاگ خانوادگی بنویسم. اما چند نکته: یکی این که، این خاطرات کمی پراکنده هستند، مثلا از کودکی ناگهان، به سال‌های جوانی می‌رسد و بعد دوباره به کودکی باز‌گردد. دیگر این که، این خاطره‎‌ها پر از اسامی خاص اشخاص، و محل و محیط‌های جغرافیایی و احیانا شغلی هستند، تا آن‌جا که تونسته‌ام آن‌ها در «» گذاشته‌ام. دیگر سبک نوشتن، گر چه سبک نوشته‌های ایشان از فصاحت و بلاغت دور می‌نماید، سعی کرده‌ام تا حد امکان در سبک نوشتن دست نبرم،- که حتا خود این نوع نوشتن نیز عزیز است- اما به هر حال جاهایی مجبور شده‌ام کلمه یا جمله‌ای را برای روشن شدن مطلب به متن اضافه کنم.  و آخر این که امیدوارم شما نیز با خواندن این خاطره‌ها لذت ببرید.

لطفا به ادامه مطلب بروید.

تعداد بازدید از این مطلب: 251
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود