close
تبلیغات در اینترنت
نقد شعر و شاعری
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 14 تير 1397
نظرات

با تمام ارادتی که به حافظ شیراز داریم اما گمان کنم اگر استخر می دیدید شناگر قابلی بود. می پرسید چطور؟ 

امروز داشتم دیوان حافظ را مطالعه می کردم که به سروده ستایش امیز او در مورد  شاه یحیی رسیدم

 

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

یحیی بن مظفر ملک عالم عادل ....

به این نتیجه رسیدم که حافظ بنده خدا هم اگر آب می دیدید شناگر قابلی بود.

البته این در مورد مولوی و سعدی و بسیاری دیگر از شاعرانمان صادق است.  البته خوب بنده های خدا  چاره ای نداشتند. اصولا بسیاری از رشته های علوم انسانی یا احتیاج به حمایت بخش مردمی دارند یا بخش خصوصی قوی، که در اینجا می شود شاه و والی و استاندار.

وقتی نشر قوی نباشد و مردم حاضر نباشند برای کشفیات و اختراعات ذهنی و زبانی پول بدهند، دست گدایی دانشمند پیش بخش خصوصی دراز می شود و چاره ای جز این ستایش های خنک و بیخود ندارد.

در واقع علوم انسانی عکس  علوم مهندسی به مردم متکی است نه به بخش خصوصی و ثروتمندان.

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 09 بهمن 1393
نظرات

شعر امروز در هر  سبکی که باشد باید خواننده را در همین امروز درگیر کند. خواه عزل پست مدرن باشد خواه غزل نو خواه مثل عزل کلاسیک. اما  شعر بسیاری از شاعران امروز را نمی‌توان امروزی خواند. برخی که در قرن هفت و هشت همراه با حافظ و سعدی و مولانا زندگی می‌کنند و برخی البته  دو سد سالی پیشتر آمده با کلیم و صائب  دست در دست دارند. نمونه آن ها زیاد می بینید و می‌خوانید. حتی از شاعرانی که دفتر شعرشان به چاپ های بالا هم می‌رسد. نمی دانم شاید  ایراد از من است که این دست شعرها خیلی نمی‌پسندم گرچه به اقتضای رشته تحصیلیم آن ها را می‍خوانم.  درست است که درد عشق و مرگ خصوصیت اصلی شعرهای ماندگار است. اما بیان این‌ها هم می‌تواند امروزی باشد.

به شعر زیر دقت کنید:

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

                                              بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

 شب های پادگان، سنگین و سرد بود

                                                  آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا بگو.... 

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

                                              در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو... 

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

                                      Your hair is black, Your eyes are blue" 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

                                              این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو» 

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

                                            این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو... 

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

                                            انگار آسمــــان حالش گرفته بود 

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

                                         با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

 بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

                                          با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...

...........................

سربازی. گروه سربازان

شعر که خواندید حاصل ذوق حامد عسکری است. شاعری که نه می‌شناسمش نه مرا می‌شناسد. و قبلا هم درباره یکی دیگر از نوشته‌هایش چیزی نوشتم.

شعر را که بخوانیم به راحتی می‌فهمیم که شاعرش همین روزها همین دور و برها زندگی می‌کند. متعلق به دوره آل بویه یا قاجاریه نیست.

احساس عشق و مرگ را با هم در این عزل جای داده و سخنش را پیش برده است.

اما او در این شعر شیرین کاری هم کرده است.  قافیه «و» را یک جا با  «ود» تعویض کرده و جای دیگر هم «س» را از کلمه خود جدا کرده تا قافیه شگفت آورش را به رخ بکشد. 

این که در غزل شاعر چه قدر بتواند در قافیه از این شیرین‌کاری‌ها انجام دهد البته بستگی به ذوق خواننده و زمانه دارد. ممکن بعضی این تردستی را نپسندند و برخی هم مثل من بپسندند. البته این پسند و پذیرش من هم شرط خود را دارد و آن هم احساس شگفتی و آشنایی‌زدایی ناشی از آن است و اگر بیش تر ادامه دهد این احساس را از بین می‌برد. 

تر دستی دیگر این شعر دو جمله کوتاه انگلیسی است که در شعر درج شده. معمولا این کار شعر را به طنز می‌کشد اما در این غزل به نظر من  خوب و زیبا به کار رفته و پذیرفتنی است. تصویر ساخته شده سادگی جملات البته در این پذیرش نقش دارد. 

ممکن است برخی بگویند که نوع اشعار تاریخ مصرف دارند و پس از مدتی با دگرگون شرایط جامعه اثر زیبایی خود را از دست می‌دهند. 

البته ممکن است این سخن صحیح باشد. اما در حال حاضر من این عزل را هم به لحاظ اشتمالش به درونمایه و تصویری که از شرایط امروز ارایه می‌دهد و هم به لحاظ استفاده از تصویرهای امروزی بسیار می‌پسندم.

برای شاعری که نه او را می‌شناسم و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزگاری سرشار از غزل دارم.

تعداد بازدید از این مطلب: 150
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 15


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391
نظرات

صبح اول صبح که از خواب پاشدم! مولوی داشت روی اعصاب راه می‌رفت ! از بین کتابهام گزیده غزلیات شمس را برداشتم و شروع کردم به خواندن آن هم با صدای بلند! چه لذت غریبی داشت! و چقدر این ادم به نظرم جالب آمد. البته باید بگویم که خواندن کتاب در سایه آفتاب دکتر پورنامداریان  درک جدیدی  از اشعار مولوی براین داشته است. این ها گفت که بگویم. وقتی مامان خانم برای صبحانه صدای کرد یک مصرع توی مغزم  جولان می داد« گر بوسه می‌خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو» [به هم زمانی و در زمانی واقعه  دقت شود!!!] با خودم گفت که مطمئنم این شعر از مولوی نیست اما چقدر مولوی وار است. و درست هم همین بود این غزل زیبا از  بانو سیمین بهبهبانی است. آن را برایتان می‌آورم تا شما هم بخوانید:


گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
                                                       این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
                                                        اما ز چشم دشـــــمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
                                                        گر مهـــربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
                                                         گر بنده ی فرمانبـــری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
                                                       جان ِ برون از تن منم، خامُـش بیا سوزان برو

امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم 
                                                         سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو

بنگر که نور حق شدم، زیبایی مطلق شدم

                                                        در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو 

 

باور کنید که اگر این غزل را به اسم مولوی منتشر کنید ایراد ندارد. نمی خواهم بانو سیمین را کوچک کنم بلکه می‌خواه بنویسم گاه گاه درک رموز عشق چقدر شبیه به هم می‌شود. هر چند که 700 ساله راه باشد و این یکی زن و ان دیگری مرد.

تعداد بازدید از این مطلب: 180
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 04 مهر 1391
نظرات

چند روز پیش مهمان عزیزی داشتیم که از  دیار گرمسیر به منزل ما آمده بود. مهمانی که از دوره‌ی کارشناسی دانشگاه شیراز و از درون لانه کندوی  خوابگاه شهید دستغیب اتاق 708  با هم آشنا شدیم و هنوز که هنوز است بعد از پانزده سال  طناب دوستی را با هم  گره می زنیم. و سالی یکی، دوبار مهمان هم می شویم و به اتفاق خانواده‌هامان  می‌نشینیم و می‌گوییم و برای چندمین بار خاطره‌های مشترک را تعریف می‌کنیم. در این مجال یکی ـ دو روزه‌ی مهمانی به غیر از خاطره‌ها گاهگاه بحث‌های جالبی داریم درباره‌ی فرهنگ و هنر و اعتقادات و ـ البته نقل مجلس مردانه سیاست. اما این بار بحث ما کمی متفاوت بود: همسر محترم ایشان از بنده خواستند تا برایشان حافظ بخوانم، و توضیح بدهم. ـ حالا که به سلامتی دانشجوی دکتری ادبیات شدیم ـ انتظار مثل گرمای جنوب بالا می‌رود. اما کسانی که با حافظ آشنایی دارند می‌دانند که توضیح بعضی از ابیات حافظ کار بسیار سخت و مشکلی است. و احتیاج به مقدمه‌هایی برای آشنایی با علوم  مختلف ادبی و شرعی و عرفانی دارد. سعی کردم به صورت ساده  و مختصر آن چه  را از استادانم آموخته بودم برایشان توضیح دهم. در همین زمان ایشان پرسیدند که به نظر شما حافظ چگونه شخصیتی دارد؟

 گفتم:این سوال را  حافظ شناسان هم از خود می‌پرسند و پاسخ می‌دهند. اما دو تا از پاسخ‌ها برای من جالب‌تر است. یکی آن‌چه آقای خرمشاهی می‌گوید که حافظ «انسان کامل» نیست بلکه «کاملا انسان» است. یعنی حافظ یک ابر انسان نیست یک پیامبر نیست حتا یک پیر و مراد  هم نیست. بلکه حافظ خود انسان است: ادعای بیگناهی نمی‌کند، ادعای پیغمبری هم ندارد، مثل بقیه انسان‌ها زندگی می‌کند، و حتا گاهی از گناه خود لذت می‌برد و در مواقع دیگر ناگهان آن‌قدر به خدا نزدیک می‌شود که احساس می‌کنی الان است که مثل مسیحا معجزه کند.« فیض روح القدس ار باز مدد فرماید.... دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد».

دوم  |آن چه که  جناب آقای استاد رستگار فسایی در یکی از سخنرانی‌هاشان گفتند که حافظ انسانی « صادق راستگو امانتدار رند دروغگو » است.  این که چگونه این صفات متضاد در ایشان جمع می‌شود به سبب شاعر بودن حافظ است. اگر همه‌‌ی آن‌چه را که حافظ درباره‌ی میخواری و نظربازی می‌گوید  و شوخی‌هایش با دین و اعتقادات را حقیقت فرض کنیم او انسانی شرابخوار و بی اعتقاد است.( البته قسمتی از شراب‌هایش معنای عرفانی دارد). اما اگر دقت کنیم که او در درجه‌ی اول یک شاعر است و شاعران چیزهایی می‌گویند که خود بدان‌ها عمل نمی‌کنند ان‌گاه او را تنها یک شاعر می‌بینیم.

توضیح بیش‌تر هم از حوصله‌ی مهمانان ما خارج بود و هم گمان می‌کنم از حوصله خوانندگان این وبلاگ.شاید آینده بیش‌تر بنویسم. اما حالا  چند بیت از حافظ آن هم از روی تفال:

بی‌خـــــبرند زاهـــــــــدان نقش بخوان و لا تقل... مست ریاست محتسب باده بنوش و لا تخف

صوفی شهر بین که چون لقمه‌ی شبهه می‌خورد.... پاردمش دراز بــــاد این حیوان خوش علف

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 173
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391
نظرات

ادبیات  ناب محصول شکست است و هر چه شکست عظیم‌تر باشد، افراد بیش‌تری در جامعه با آن درگیر می‌شوند و بدین ترتیب احتمال این که از بین این افراد، فردی به درکی عظیم از شکست برسد بیش‌تر است، چنین است که شکست همه گیر ادبیات فراگیر به وجود می‌آورد؛ و شکست‌های شخصی ادبیات شخصی. شکست قوم ایرانی در برابر قوم عرب، جنبه‌ای فراگیر داشت و یکان افراد جامعه کوشیدند تا خود را به نوعی از ننگ این شکست رهایی بخشند، چنین شد که جنبش شعوبیه شکل گرفت، جنبش فراگیر سیاسی-اجتماعی. اما در بین افراد این جنبش، درک شاعران از شکست عمیق‌تر بود و در بین این شاعران، درک فردوسی از شکست عمیق‌ترین درک روزگار خود بود. چنین است که او برای رهایی از ننگ شکست تمام توان خود را به کار می‌برد و شعر او جنبه‌ی همگانی می‌یابد و او برتارک شاعران فارسی‌سرا می‌نشیند. این درک عمیق از شکست در حافظ نیز جلوه دارد، اما...


در صورت تمایل بقیه را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

تعداد بازدید از این مطلب: 198
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 01 خرداد 1391
نظرات

 

چند پست قبل نوشتم از برخی که خود را شاعر می‌پندارند و با صدای بلند اعلام می‌کنند که سفارش می‌گیریم  شعر تحویل می‌دهیم. مثل این دستگاه‌های توی مترو تهران. که پول می‌گیرند و روزنامه یا خوراکی تحویل می‌دهند و باز همان‌جا نوشتم که البته هستند شاعران دیگری که این ادعا را ندارند و البته گاهی بسیار زیبا می‌سرایند.

امروز می‌خواهم یکی از همان‌ها را معرفی کنم. کسی که برای دل خود می‌سراید نه با سفارش و البته شعرش به دل من وشاید  شما هم می‌نشیند. اول غزلش سپس نوشته‌ای مختصر از باب نقد.

 

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

 

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

 

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

 

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

 

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

 

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

 

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !

 

                                                                                             شاعر : حامد عسگری

 

نمی‌توانم تحسین  واعجاب خود را از زیبایی این شعر پنهان کنم. حالا آن کسانی که فکر می‌کنند نقد یعنی ایراد گیری و برچسب غلط زدن در تفکر خود تجدید کنند.

 

مشخصه‌ی اصلی این غزل این است که از توصیفات و کلمات امروزی در آن استفاده شده و بی گمان هیچکس آن را با شعر رودکی، فرخی، سعدی، حافظ، جامی، قاآنی و پروین اعتصامی اشتباه نمی‌گیرد و این نشانه‌ی شعر اصیل امروز است که البته در اشعار شاعران بزرگ امروز مثل محمد علی بهمنی نیز دیده می‌شود. توصیف آغازین زیبا از مشروطه و یاغیان آن  و آوردن آن در این عزل حس و هوایی تازه را به خواننده منتقل می‌کند.آوردن مراعات نظیر های ستارخان،تاریخ،تبریز در بیت بعد نیز این اعجاب را هنوز به دنبال خود می‌کشد. اما زیباترین تصویر به  نظرمن در بیت سوم است و به خصوص مصرع دوم آن«روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه». شما در کجای ادبیات کلاسک ما این تشبیه را پیدا می‌کنید؟شاعران سبک هندی به این تعبیرات نزدیک شدند اما پیچیدگی نگاه آن‌ها و دیگر گذشتن بیش از دو قرن از آن دوره، شعرشان را جز برای معدودی عشق ادبیات، نا آشنا کرده‌است؛ اما این تعبیر بسیار زیبا و امروزی است  وهر آشنا به فن ادبی می‌تواند بی‌همتایی این تعبیر را در ادب گذشته تصدیق نماید. بیت آخر به کار بردن کلمه‌ی «قدیمی‌ها »نه فقط به معنای جمع بلکه با بار معنایی احساسی که به بیت می‌دهد. و این که با کاربرد این کلمه بدون محاوره‌ای کردن شعر را به زبان کوچه نزدیک می‌کند.زیبایی شعر را تا پهلو زدن به غزل سرایان بزرگ فارسی بالا برده است. برای او که نه می شناسمش و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزهایی سرشار از غزل دارم.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 348
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391
نظرات

 گروهی از سهراب گله می‌کنند که چرا شعر اجتماعی ندارد.ـ گرچه منظور آن‌ها بیش‌تر شعرهایی با شعارهایی مستقیم و با گرایش چپ است. ـ شعر سهراب یکسره از این نوع شعر خالی نیست و رگه‌هایی از جریان شعر بعد از مشروطه و  پهلوی را می‌توان در اشعار او جست. گرچه او پیش‌تر که می‌رود نجات انسان را در عرفان می‌یابد و کمتر و کمتر درباره‌ی نجات بشریت از« سطح سیمانی قرن» سخن می‌گوید. این نمونه‌ای از اجتماعیات اوست. اولین قطعه در اولین منظومه‌اش: مرگ رنگ. سه بند باقیمانده را که ما ننوشتیم خود می‌توانید بیابید.


در قیر شب


دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

                                           بانگی از دور مرا می‌خواند

                                           لیک پاهایم در قیر شب است



رخنه‌ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

                                          سایه‌ای لغزد اگر روی زمین

                                           نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم‌ها 

سر به سر افسرده‌است

روزگاری است در این گوشه‌ی پژمرده‌ هوا

هر نشاطی مرده است...........


تعداد بازدید از این مطلب: 219
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391
نظرات

     وبلاگ‌های زیادی توی اینترنت هست که فقط با شعر پر شده‌اند. و از این میان برخی با شعرهای خود وبلاگ نویسان. یعنی خود جناب وبلاگ نویس شاعر هم هست. از حق نگذریم، بعضی از شعرها آن قدر زیباست که در شاعرش شک می‌کنم. اما بسیاری از این دسته اشعار بیش‌تر به شورر می‌مانند تا شعر. حالا باز شِوِرریات گویانی از این دسته قابل چشم‌پوشی هستند، اما امان از زمانی که این شورریات گو خود را عنصری زمان، انوری دوران، و هم پایه و هم ردیف شاعران بزرگ بداند و با صدای بلند اعلام کند که بنده سفارش می‌گیرم و شعر تحویل می‌دهم.

آخر بابات خوب، ننه‌ات خوب. به هر شورری که شعر نمی‌گویند.

این هم یک نمونه از تراوشات آن مذاق شاعرانه:

در این دیار بی پناهی             هر دمم تو را سزد به راهی

گر مرا لایق سردرنیامد            وز نیک تو را چه خوش بباید

دلم را تهی هرگز نشاید        عشقت در دلم نیرو فزاید

ور دین مرا خود نشمردی          خود به دل و من به فنا سپردی

ای کاش درد دلم نهان بود           امروز حال پریشان چه سود

صبحا خوشی به خشکی فکند          که ای دل من نمانی گزند

ور شب شد و دل چشم به راه است       که این دل من چاره به چار که بست

هر چه رسید آن نبود        آنکه درد دلم را ربود

زین سبب آهم بسوخت        که دید مرا رهایم ندوخت

ای کاش حیاتم بباخت      عوضش چاره ی دردم بساخت

حالاقضاوت با شما اگر می‌گویید که من اشتباه می‌کنم تا این مطلب را حذف کنم. بیندازم، سطل آشغال.پس دست ‌کم برای این پست نظر بدهید.

تعداد بازدید از این مطلب: 217
برچسب‌ها: شعر , شورر ,
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات


"رحمان­دوست" را از شعرهایش و کتاب "ادبیات کودک تربیت معلم"  و نظرهایش در "کتاب ماه کودک و نوجوان" می­شناختم، اما هنوز او را از نزدیک ندیده بودم. تا این که از آمدن او به  سومین همایش ادبیات کودک دانشگاه شیراز آگاهی یافتم. می­خواستم این مرد را ببینم و سوالاتم را از او بپرسم. او را دیدم، اما ازلحن سخنش نگران شدم و از صحبت با  او نومید. در سالن دکتر شهیدی در نشست نخست یکی ازاعضای هیات رییسه بود. در ابتدای صحبت­هایش گفته­های استاد حسنلی را پز دادن خواند. تو ضیح این­که در آیین گشایش همایش استاد "حسنلی" گفت که در ادراک زیبایی شناسی شعر کودک باید کودک را سهیم کرد و فقط بر اساس دید بزرگ­سالان آن را بررسی نکرد. حالا رحماندوست این سخن­ها را پز دادن می­داند. این لحن کلام از او بعید بود . «احساس حسادت» و« به تو مربوط نیست» در آن کلام بود، گویی "رحمان­دوست"  می­خواست بگوید"حسنلی" تو که شاعر کودک نیستی به این حرف­ها چه­کار داری.

بار دیگر وقتی بود که خانم "سپهری عسگر" مقاله­ای با عنوان «بررسی و تحلیل نقش وصف طبیعت در القای اندیشه­در اشعار مصطفی رحماندوست» را می­خواست ارایه کند. "رحمان­دوست" از این مقاله با عنوان «فحش»یاد کرد و گفت : ببینیم، چه فحش­هایی به ما داده است.

مرتبه­ی بعد : مقاله­ای با عنوان «اشعار نوجوان بیوک ملکی در گذر زمان» توسط یکی از سخنرانان ـ "مریم محمدخانی" ـ ارایه می­شد. که "رحمان­دوست" گفت خوب است که "بیوک ملکی" از جلسه بیرون رفته و نیست این­ها را بشنود، شاید هم شهامت ما را نداشته تا ببیند چه فحش­هایی به او می­دهند.   

اگر موضوع این نوشته کلمه­ی کاربرد کلمه­ی فحش توسط "رحمان­دوست" بود می­گفتم که او بازهم در حین آخرین سخنرانی نشست صبح در این تالار بازهم از این کلمه استفاده کرد.

رحمان­دوست را همان تنگ چشمی دیدم که منتقدان را بالا­تر از «خرمگس» نمی­دانند. تا نظر دیگران چه باشد.

تعداد بازدید از این مطلب: 286
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود