close
تبلیغات در اینترنت
عکس‌های دیگر
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : سه شنبه 30 مرداد 1397
نظرات

عکس قشنگ

امپراطور یونان، به کوروش بزرگ گفت:

ما برای شرف میجنگیم، شما برای ثروت

کوروش پاسخ داد:

آری، هرکس برای نداشته‌هایش میجنگد...

تعداد بازدید از این مطلب: 16
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397
نظرات

چند روز یش همینطور که در حال مرور سایت بازار و دیدن برنامه‌های مختلف اندرویدی بودم، به پیشنهاد نصب بازی آمیرزا برخوردم.  با شک و دودلی بازی را نصب کردم.

بعد از نصب دکمه شروع بازی را می زنیم و وارد بازی می شویم. بازی بدین صورت است که  باید حروف را به هم متصل کنیم تا کلمات معنادار سه تا پنج حرفی ساخته شوند و با تکمیل کلمات خواسته شده به مرحله بعدی وارد می‌شویم.  تعداد کلمات در مراحل مختلف بازی تفاوت دارد.

آمیرزا: نمای خالی کلمات

لطفا به ادامه مطلب بروید.

تعداد بازدید از این مطلب: 13
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 18 مرداد 1397
نظرات

تپه خاطرات 

نویسنده: مصطفی اوزچلیک

مترجم: میلاد سلمانی

ناشر: بُراق، قم. ١٣٩٥

قیمت: ٧٠٠٠

زبان اصلی: ترکی

عنوان داستانی کودکانه است. قهرمان این کتاب حسن برای دیدن پدربزرگش به روستا می رود، در انجا برای نخستین بار به کشف پدیده های اطراف می پردازد و حقایق و نشانه هایی را درک می کند که پیس تز ان بدانها نپرداخته بود.

نویسنده کتاب ترکیه ای است، نزدیکی فرهنگ بین ایران و ترکیه مطالب این کتاب را برای ما نیز باورپذیر و جالب می کند.

با این حال کتاب از کشش لازم برخوردار نیست، بدین سبب که کشمکش در داستان برقرار نمی شود. خالی بودن داستان از کشمکش باعث می شود، که آن را داستانی کودکانه، نه نوجوانانه آنگونه که بر کتاب آمده، بدانیم.

بنابراین داستانی متوسط و حتی ضعیف است، اما از دیدگاه مطالعه و تطبیق فرهنگی شایسته مطالعه است، که این موضوع برای کودک جذاب نیست.

بنابراین بر روی هم امتیاز این کتاب از صد بین چهل تا پنجاه است.

تعداد بازدید از این مطلب: 20
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 16 مرداد 1397
نظرات

 

 

آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین

چرکین است

(شفیعی کدکنی)

 

 

 

سفرنامه باران

تعداد بازدید از این مطلب: 13
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 15 مرداد 1397
نظرات

دایی بچه ها

✌파이팅 삼촌 ✌

❤사랑해 요 ❤

تعداد بازدید از این مطلب: 12
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 12 مرداد 1397
نظرات

دایی بچه ها

 

دایی بچه ها

تیم ارتش ایران در روسیه، برای مسابقات ارتش‌های جهان👆👆

عکس اولی و اوشون که لباسش با بقیه فرق دارد، دایی بنده میباشد😉، که خیلیم خوش تیپ میباشد😁 و گفته که تا اینجا ایران سوم هست😁

پارسال هم که رفته بودن واسه مسابقات اخرش پنجم شدن...

ببینیم امسال چه میکنن...

 

موفق باشید✌✌

فایتیگ✌✌

تعداد بازدید از این مطلب: 25
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 08 مرداد 1397
نظرات

دختر

ماه من غصه چرا؟

 

آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد

یا زمینی را که
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد
همه زندگی‌ام
غرق شادی باشد

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
این‌همه غصه و غم
این‌همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...

 

#قیصر امین پور

#منبع: وبلاگ خانوم پین پانلا

تعداد بازدید از این مطلب: 16
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 06 مرداد 1397
نظرات

بی وفا نگار منبی وفا نگار من

می کند به کار من

خنده های زیر لب

عشوه های پنهانی

تعداد بازدید از این مطلب: 10
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 05 مرداد 1397
نظرات

سلام من دختر خاله بچه ها هستم.

اسم من فاطمه است😆😆

اسم شما چیه؟؟

من کلاس زبان میرم و مشقام رو با نرگس مینویسم📖📖

من امسال میرم کلاس سوم✏️✏️

اینم عکس کتابه زبانم👇👇

عکس کتاب زبان دختر خاله بچه ها

خداحافظ👋👋😆😆😆

تعداد بازدید از این مطلب: 9
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 07 تير 1397
نظرات

مهار بیرانوند

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 30 تير 1396
نظرات
تصویر : http://rozup.ir/thumb150/2252727/علی آباد2.jpg" border="0">

ساباتی

تعداد بازدید از این مطلب: 66
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 23 تير 1393
نظرات

تعداد بازدید از این مطلب: 135
موضوعات مرتبط: عکس‌های دیگر ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 06 تير 1393
نظرات

تعداد بازدید از این مطلب: 131
موضوعات مرتبط: عکس‌های دیگر ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 01 تير 1393
نظرات

 

سرزمین آهن! من سورو را دوست دارم!

اخیرا که تلویزیون فخیمه ملی  پس از دوره‌ای فطرت از نو شروع به پخش سریال‌های مُعظم کره‌ای نموده‌است و آموزش تاریخ کره و افسانه‌ها و اسطوره‌های آن را مد نظر قرار داده ما نیز به اتفاق خانواده در این رویداد بزرگ فرهنگی و هنری شرکت می‌نماییم و ضمن التذاذ روحی و بصری به آموختن نیز می‌پردازیم.

اما این جا نیز عین کلاس درس ذهن این‌جانب مدام در پی ایراد گیری از آموخته‌های خویش است و نمی‌تواند آرام بنشیند:

آقا اجازه: مگر کره‌‎ای‌ها محرم و نامحرم سرشان می‌شود که با بعضی وقت‌ها به هم دست می‌زنند؟ مگر آن جا دلواپس ندارد بروند توی خیابان داد و فریاد بزنند؟

آقا اجازه: وقتی صحنه عزاداری مادر سورو پخش می‌شد این پرها را که روی او سینه او می‌گذاشتند یعنی چه؟ اصلا چرا این همه این صحنه طولانی بود؟ ضرغامی در پی آموزش چه چیزی به این جانب بود؟ متاسفانه به علت کج بودن دوزاری ملتفت نشدم یکی مرا ملتفت کند.

آقا اجازه: ان خانم که یقه پیراهنش آبی است و توی معبد کار می‌کند از چه چیزی نگه داری می‌کند؟ اصلا شغل او چیست؟


آقا اجازه: این‌ها که هیچ اثری از هیچ خدا و پیغمبری در فیلمشان نیست؟ چرا و چگونه مجوز پخش و انتشار گرفته‌اند؟

اما خوب همه چیزش هم بد نیست:

آقا اجازه: می‌خواهم نام دخترم را " بانو آیو" بگذارم تا مثل او شجاع و نترس و زیبا باشد اسم پسرم را هم سورو می‌گذارم چون او فرمانروای خوبی است.

آقا اجازه: به اولین جایی که سفر خواهم کرد کره است زیرا می‌خواهم سرزمین این رشید مردان را ببینم.

آقا اجازه: تاریخ دنیای مدرن  از کره شروع شده است. چون آن‌ها اول اهن را کشف کردند. و اگر آن‌ها این کار را نمی‌کردند الان ما هیچی نداشتیم.

پس نتیجه می‌گیریم که این سریال بسیار آموزنده است.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 132
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 23


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 02 خرداد 1393
نظرات

حتا وقتی مسواک می زنم

دهنم                                                                                   

بوی قورمه سبزی می دهد

قورمه سبزی را دوست دارم 

پدرم را نیز دوست دارم

چون در باغچه مان سبزی می کارد

خانه ما بوی قورمه سبزی می‌دهد

اما در کوچه اصلا اصلا اصلا بوی قورمه سبزی نمی آید

چون مامان‌ها دیگر قورمه سبزی نمی‌‌پزند

وقتی کوچک بودم

مامان‌ها برای شوهر و بچه‌هایشان قورمه سبزی می‌پختند

اما حالا دیگر

سبزی گران شده‌است

آتش گران شده است

حبوبات گران شده است

مسکن گران شده است

برای همین هیچ کسِ هیچ کس هیچ کس دهانش بوی قورمه سبزی نمیدهد

من هم باید

با یک مسواک خیلی خیلی خیلی تمیز دهنم را مسواک بزنم

و گرنه...

دهنم بوی قورمه سبزی میدهد

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 105
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 05 ارديبهشت 1393
نظرات

         

چرا هوشمندان سیاره اوراک نمی تواند یک داستان جهانی باشد؟

در اینترنت اگر بگردید خواهید دید که شیفتگان این کتاب آن را یک کتاب جهانی می‌دانند که بنا به دلایلی نتوانسته است به سطح قابل قبول خود برسد اما به راستی این یک کتاب در اندازه‌های  جهان است؟

متاسفانه پاسخ ما نیز خیر است.

دلایل زیادی داردکه تیتروار بر می‌شمرم:

1 - فقدان اندیشه های علمی مستدل. این کتاب ادعای رمان علمی تخیلی دارد اما از اندیشه های علمی مستدل خالی است. در جایی ادعا می‌کند که فاصله سیاره اوراک تا زمین تنها 227 کیلومتر است. در این فاصله هر چیزی که قرار بگیرد در اثر جاذبه زمین به سوی زمین کشیده خواهد شد و اثری از آن نخواهد بود.

2-فقدان اندیشه در پس زمینه: گرچه فریبا کلهر سعی می کند تا در پس زمینه عشق از یک سو و اندیشه کودک درباره ناپدری از سوی دیگر را مطرح کند اما این هر دو نمی توانند نقش اساسی خود را در کتاب پیدا کنند.

3-فقدان بیان استعاری: وقتی که کتاب از نظر علمی اندیشه های صحیخی را ارائه نمی دهد خواننده به دنبال یافتن معنای ثانویه برای اندیشه های مطرح شده است اما در این زمینه کتاب فقیر است و خواننده را به جایی رهنمون نمی شود.

4-عدم رعایت قانون نویسنده آن گاه که شروع به نوشتن کتابی میکند در ذهن خویش قوانینی برای دنیای مخلوق دارد که داستان در چهارچوب آن شکل می گیرد و باعث جلوگیری از هرج و مرج داستان می شود اما در این داستان قوانین دنیای مخلوق بنا بر اراده نویسنده جا به جا می شوند. 

این ها از دلایل عدم ناکامی کتاب است.

اما برای خواننده نوجوان ایرانی این کتاب یکی از کتاب‌های خوب است.  به در از کلیشه های همیشگی.  و جذاب با مطرح کردن داستانی از عشق و علاقه و خانواده.

 جلد کتاب هوشمندان سیاره اوراک

تعداد بازدید از این مطلب: 116
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 03 اسفند 1391
نظرات

فروغ فرخزاد

تعداد بازدید از این مطلب: 144
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 08 بهمن 1391
نظرات

امروز در حین وبگردی در سایت‌ها و مطالب مورد علاقه‌ام به عکس ‌های بسیار زیبایی از استتار جغد و همرنگی شگفت انگیز این پرنده با محیط رسیدم که دلم نیامد شا از ان بی بهره بمانید. یکی از عکس‌ها برای دیدن می‌گذارم روی عکس کلیک کنید تا با پرواز در  فضای مجازی در بین سایر عکس‌ها  فرود بیایید. 

تعداد بازدید از این مطلب: 104
برچسب‌ها: جغد , استتار , همرنگی ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 28 آذر 1391
نظرات

نمی‌دانم که شما به افسانه‌های کهن علاقه دارید یا نه؟ و یا اصلا برای افسانه‌ها اهمیتی قایل هستید یا نه؟ به هر حال آنچه را که می‌خواهم در اینجا بنویسم مستقیما به افسانه‌ها مربوط نمی‌شود بلکه درد دل‌های"فضل الله مهتدی" در آخر کتاب "افسانه‌های کهن ایرانی" است، که تاریخ 23/12/1325 را بر خود دارد. امیدوارم شما حوصله کنید و متن را بخوانید:

 

جلد کتاب افسانه های کهن ایرانی( قصه های صبحی)

فرزندان من!

اکنون که داستان‌های این کتاب به پایان می‌رسد، می‌خواهم سخنی چند به طور خصوصی «خارج از متن» برای شما بگویم...در این کشور کمتر کسی برای کارهای سودمند و خدمت به عموم قدمی برمی‌دارد‌ بنابراین کسانی که بخواهند خدمتی بکنند و کاری انجام دهند باید با زحمت و خون جگر دست به گریبان باشند..

برای این که شما را از آن‌چه امروز به اصطلاح «جریان امور» نامیده می‌شود با خبر باشید نمی‌توانم همه چیز را بگویم‌ ولی به اختصار بدانید که سر چشمه بدبختی‌ها و خرابی‌های امروز ما‌ در این جاست که در بین زمامداران کمتر کسی به فکر مردم می‌باشد...

چه دردی می‌کشید این بنده خدا «صبحی»_-فضل الله مهتدی- تا این افسانه‌ها را جمع آوری می‌کرد. چاپ سال 89 این کتاب در بازار است. شما هم تهیه کنید. 

تعداد بازدید از این مطلب: 137
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 04 آبان 1391
نظرات

لنج به گل نشسته.

تعداد بازدید از این مطلب: 168
برچسب‌ها: لنج , ساحل ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مامان
تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391
نظرات

سلام.

قبلا گفته بودیم که یک جفت بلبل و یک جفت قمری خونه ما لونه درست کردند (البته گنجشک هم هست ولی گنجشک‌ها این قده زیادن که متاسفانه برامون مهم نیستن).

صبحها که از خواب بلن می شیم واقعا صدای آواز بلبل زیبا و شنیدنیه. صدای قمری هم تازه اینقدر نزدیکه و به این خوبی شنیده می شه. سر و صدای گنجشکها هم اول صبح یه چیز تکراریه!!

قمری و بلبل تخم گذاشتن و تخم ها جوجه شدو جوجه‌ها شون هم کم کم بزرگ شده. یه کم که نزدیک لونه می شی، معلوم نیست این بلبل از کجا متوجه می شه و می یاد و این قد سرو صدا می ده که گوشمون کر می شه آخه فکر می کنه که ما می خوایم بچه هاشو اذیت کنیم. ولی نمی دونه که ما خیلی مهربونیم!!!


امروز صبح زد وقتی از خواب بلند شدم صدای بال بال زدن بچه قمری  رو شنیدم با خودم گفتم دیگر کم کم بزرگ شده و داره تمرین پرواز می کنه. ظهر که از دانشگاه برگشتم دخترم رو دیدم که دوربین فیلم برداری رو برداشته  داره ازشون فیلم می گیره.

می دونید چی شده بود؟

یکی از بچه از دوتا بچه  قمری از لونه پریده بود و روی سیم برق نشسته بود. بچه ها هم داشتند نگاش می کردن و ازش عکس می گرفتن با دوربین فیلم برداری.





من به آقای بابا گفتم آخه این بجه قمری می تونه از خودش مواظبت کنه که پریده؟ اونم گفت: حتما می تونه!!!(چه جواب عالمانه ای). بعد از چند دقیقه  بچه قمری به همراه نمی دونم باباش یا مامانش پر زدو رفت و فکر کنم رفت که رفت

البته هنوز یکی از بچه قمری ها به همراه مامان  یا باباش که نمی دونم کدومشونه این جا هستن.

احتمالا اونم فردا، پس فردا پر می زنه و می ره.  امیدوارم هر جا که میره بتونه مواظب خودش باشه. ولی من که دلم خیلی براشون تنگ می شه جون عادت کرده بودم که هر روز چند دقیقه بشینمو تماشاشون کنم.



بعدا نوشت:وقتی که این پستو نوشتم تموم شد رفتم بیرن توی حیاط. می دونید چی دیدم. بچه قمریه که صبح پریده بود و رفته بود برگشته نشسته روی لوله گاز بالای پنجره اتاق می ترسم پرده حصیریا رو بخوام بکشم بپره بره. احتمالا شب می خوادهمین جا باشه. پس باید خوشحال باشم چون هنوز کامل نرفته و شب بر می گرده خونمون.



تعداد بازدید از این مطلب: 225
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391
نظرات

خدمتتان عرض کردم که بچه‌ها و مامانشان برای هدیه‌ی تولد بابا یک پیراهن و یک کتاب جالب خریدند، و نوشتم که آن کتاب پر از عکس‌های قدیمی شیراز بود. حالا یکی از آن‌ها را برایتان می گذارم. 

فکر می‌کنید تصویر کجاست؟ نمی دانید؟ تعجب ندارد!

این‌جا چهاراه زند است. و این تصویر مربوط به اوایل دوره‌ی پهلوی. بر اساس آن چه که در کتاب نوشته! حالا نظر شما چیست؟ اگر دوست دارید عکس را کامل ببینید به این آدرس بروید.


عکس چهار راه زند در اوایل دوران پهلوی

تعداد بازدید از این مطلب: 189
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391
نظرات

یکی از داداشیام  یک سال است که لیسانس تربیت بدنی گرفته، بنده‌ی خدا خیلی این در و آن در می زند تا شاید جایی کاری گیربیاورد. حالا.. 

از مدتی پیش در مورد گیاه آلوئه ورا کلی تحقیق کرد و وبالاخره امروز دست به کاری زد که تا به حال هیچ‌کدام از اجداد ما انجام نداده‌بودند و آن هم کشت گیاه آلوئه ورا است.

تقریبا نزدیک به دوهزار عدد بوته‌ی گیاه را  با نیسان دایی از «گله‌دار» آوردند و همین "پسینی" نزدیک به پانصد تایش را با هم کاشتیم. نمی دانم بنده‌ی خدا چه نتیجه‌ای خواهد گرفت.. خوب است یا بد؟

ولی یک سوال دارم؟

گیرم که اصلا این برادر ما با کاشت این گیاه میلیاردر شود..اگر قرار به همچنین کاری بود، لیسانس تربیت بدنی گرفتنش چی بود؟

نمی دانم!

الوئه ورا


تعداد بازدید از این مطلب: 338
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود