close
تبلیغات در اینترنت
سخنان بزرگان
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : سه شنبه 30 مرداد 1397
نظرات

عکس قشنگ

امپراطور یونان، به کوروش بزرگ گفت:

ما برای شرف میجنگیم، شما برای ثروت

کوروش پاسخ داد:

آری، هرکس برای نداشته‌هایش میجنگد...

تعداد بازدید از این مطلب: 18
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 16 مرداد 1397
نظرات

 

 

آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین

چرکین است

(شفیعی کدکنی)

 

 

 

سفرنامه باران

تعداد بازدید از این مطلب: 15
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 06 مرداد 1397
نظرات

بی وفا نگار منبی وفا نگار من

می کند به کار من

خنده های زیر لب

عشوه های پنهانی

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 26 تير 1397
نظرات

یک

مولانا قطب الدین به عیادت بزرگی رفت پرسید که چه زحمت داری؟ گفت: تبم می گیرد و گردنم درد می کند. اما شکر که یک دو روز است تبم شکسته است اما گردنم هنوز درد می کند. گفت: دل خوش دار که آن نیز در این یکی دو روزه می شکند.

دو

از بهر روز عید، سلطان محمود خلعت هر کسی تعیین می کرد چون به طلخک رسید فرمود که پالانی بیارید و بدو دهید. چنان کردند. چون مردم خلعت پوشیدند، طلخک، آن پالان در دوش گرفت و به مجلس آمد. گفت: ای بزرگان عنایت سلطان در حق من بنده از این جا معلوم کنید که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خاص از تن خود برکند و بر من پوشانید.

تعداد بازدید از این مطلب: 14
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 28 شهريور 1393
نظرات
کزازی در رونمایی از «دفتر دانایی و داد»:
ادبیات کودک را از بُن باور ندارم/ اگر کتابم جای شاهنامه را بگیرد، بر خود نمی بخشم
میرجلال الدین کزازی در مراسم رونمایی از کتاب جدید خود گفت: از بُن، به ادب کودک باور ندارم. یکی از خاستگاه های تُنُک مایگی امروز ادبیات که جوانان ما به آن دچار هستند، ادبیات کودک است که از باختر زمین آمده است و به این شکل در ادب ما نبوده است.

به گزارش خبرنگار مهر، نشست رونمایی از کتاب «دفتر دانایی و داد» شامل  بازنویسی میرجلال الدین کزازی از شاهنامه فردوسی، عصر دیروز سه شنبه با حضور مولف اثر و غلامرضا خاکی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.
کزازی در ابتدای این نشست گفت: بارها گفته و نوشته ام که شاهنامه بسیار فزون تر از آن است که تنها شاهکاری ادبی باشد. شاهنامه یک شاهکار ادبی هست اما در کنار آن، متنی است روزگار آفرین، منش پرور و تاریخ ساز. به راستی هیچ شاهکار ادبی را در دنیا نمی شناسم که به اندازه شاهنامه بر مردم خود کارگر افتاده باشد. اگر شما امروز خود را ایرانی می دانید، آن را در گرو شاهنامه و فردوسی هستید.

وی افزود: شاهنامه از آن چه آن را ناخودآگاه تباری ایرانی می دانیم، چیستی ما را پی می ریزد. از همین روی، پرداختن به شاهنامه به گونه ای ناسازورانه هم کاری است ناگزیر و هم دشوار. برای آن که خودمان را بهتر بشناسیم، ناچار باید با جهان شاهنامه آشنا شویم. از دیگر سو، پرداختن به شاهنامه کاری است بسیار باریک و دشوار و بازی با آتش است. کسی که با آتش سر و کار دارد باید به پروا و به هوش باشد که شاید دست او را و سپس همه هستی او را بسوزد. کسانی که در زمینه بازنویسی شاهکارهای ادبی کار می کنند، اگر دچار لغزشی شوند، دامنه آن لغزش در آن شاهکار باقی خواهد ماند. به همین روی، هنگامی که در کار بازنویسی شاهنامه به لغزش دچار شویم، مرزهای این لغزش بسیار گسترده تر از شاهنامه و شاهکار ادبی بودنش خواهد بود، چون این لغزش چیستی ایران ما را هدف می گیرد و به منش و فرهنگ ایرانی ما، زیان می رساند.

این محقق در ادامه گفت: شاهنامه متنی است فریفکار. کم نیستند کسانی که فکر می کنند با شاهنامه آشنا هستند. اگر فراخ نگاه کنیم، ما به زبان شاهنامه سخن می گوییم اما شناخت شاهنامه، داستانی است دیگر. نباید فریفته پوسته و پیکره آشکار و بی پیرایه شاهنامه شد.

مولف کتاب شاهنامه شناسی «از گونه دیگر» گفت: اما این که چرا شاهکارهای ادبی را می باید بازنوشت، پرسشی است بنیادین. سنجه در این کار کدام است؟ من بر آنم که سنجه ای هست ساختاری، سرشتی و فراگیر که هرکس به بازنوشت ادبی دست می یازد، باید آن را به کار بیاورد و آن سنجه این است که هرگز روا نیست آن متن بازنوشته به جای آن شاهکار بنشیند. اگر بازنویس، چنین آرمانی داشته باشد، راه را از همان ابتدا کژ رفته است. انگیزه در بازنویسی شاهکارهای ادبی تنها این است که خوانندگان بر آن سر بیافتند که آن شاهکار را بخوانند. روزگار ما، روزگار آسیمه سری هاست. متنی گران سنگ چون شاهنامه که اگر کسی بخواهد فقط آن را برخواند، باید برنامه بریزد و چند هفته و چند ماه زمان ویژه بدارد، متنی نیست که هر کسی به آسانی به خواندن آن روی بیاورد.

بر خود نمی بخشم، اگر کسی با دفتر دانایی و داد از شاهنامه بی نیاز شود

کزازی ادامه داد: انگیزه من از بازنویسی شاهنامه آن بوده است که خواننده را به آشنایی آغازین با شاهنامه برسانم و او را برانگیزانم که شاهنامه را بخواند و هرگز قصدم آن نبوده که خواننده با خواندن کتاب «دفتر دانایی و داد» از شاهنامه بی نیاز شود. اگر خواننده ای به این بی نیازی برسد، از دید من گناهی است نابخشودنی، و هرگز بر خودم نمی بخشم که خواننده را به جای ان که به سمت شاهنامه برانگیزم، از شاهنامه دور بدارم.

وی افزود: از دید من بازنویسی، کاری است که هر کسی نمی تواند به آن دست بیازد. کوشیده ام بویی، رویی، سویی، نمودی، نشانی از جهان شاهنامه را در «دفتر دانایی و داد» باز بیافرینم، به گونه ای که خواننده خود را در جهان شاهنامه بیابد. این جهان، چنین فسون بار، شکیب سوز و تاب ربای است که هرکس به آن راه جست، من بی گمانم که هرگز از این جهان دل نمی کند. اگر بوی شاهنامه را از این کتاب بستاند، این بو او را چنان سرمست خواهد کرد که به قول سعدی سترگ، دامنش از دست خواهد برفت. به همین روی، زبانی که در نگارش این کتاب برگزیده ام، زبانی است همساز و همسوی و هماهنگ با زبان شاهنامه.

این مترجم پیشکسوت گفت: در سالیان نوجوانی و دانش آموزی، روان شاد پدر کتابی خرید و به من داد و گفت بخوان. کتابی به نام داستان های فارسی بود که زهرا خانلری کیا آن داستان ها را گردآوری کرده بود. او تعدادی از داستان های فارسی را، فشرده در این کتاب بازنوشته بود. هنگامی که این داستان ها را خواندم، دری از جهانی ناشناخته به رویم گشوده شد. هنگامی که برخی از ابیات درج شده در این کتاب را می خواندم، زنگ و اهنگ دیگری در ذهن من داشت. شاید یکی از کتاب هایی که راه آیند من را بازنمود، این کتاب بود. این نکته را آوردم تا بگویم که بازنویسی کتاب های ادبی می تواند در انگیختن خوانندگان بسیار نیرومند باشد.

کزازی در ادامه گفت: در «دفتر دانایی و داد» بیت های شکوهمند و شکر ریز را در میان بازنویسی داستان ها آورده ام؛ با این امید که ایرانی پاک نهاد و نژاده که جهان شاهنامه را در خود دارد، با خواندن این بیت ها، این جهان را در خود بیابد. همان طور که اشاره کردم، اگر روزگاری بفهمم که این کتاب، جای شاهنامه را گرفته، از ناشر آن خواهم خواست تمام نسخه هایش را در آتش بسوزاند.

ادب کودک را از بن باور ندارم

مولف کتاب «تندبادی از کنج» در ادامه گفت: اما این که نسخه هایی از شاهکارهای ادبی برای کودکان بنویسیم، کاری است که در آن خاموش می مانم. نه می گویم کاری وارسته است و نه کاری بد. اگر بخواهم سخت کوتاه در این باره سخن بگویم، این است که از بُن، به ادب کودک باور ندارم. یکی از خاستگاه های تُنُک مایگی امروز ادبیات که جوانان ما به آن دچار هستند، ادبیات کودک است که از باختر زمین آمده است و به این شکل در ادب ما نبوده است. باوری به دسته بندی ادب کودک و بزرگ ندارم و از زمانی که خواندن توانسته ام و پیش از دبستان، کتاب هایی خوانده ام که بزرگان می خواندند؛ رستم نامه، ملک جمشید یا اسکندرنامه. بسیاری از آن چه را که در آن روزگاران می خواندم، در نمی یافتم و واژه هایی در این کتاب ها بود که یک سره برای من ناآشنا بود. «اسب سرسر رگ پولاد رگ» یکی از آن واژه ها بود و من نمی دانستم سرسر یعنی چه. اما آیا با خواندن آن کتاب ها زیان کرده ام؟

وی افزود: به استواری پاسخ می دهم که نه. چون این واژگان روزگاری بسیار، به کارم آمد. اندک اندک کوشیدم که معنی آن ها را دریابم. این که بیانگاریم گنجایی ذهن کودک اندک است، پس محتوای دیگری به او بدهیم، این ستم بر کودک است. شما هرچه به کودک بدهید، می ستاید. نمی دانم این که من شاهنامه را در هزار واژه برای کودکان بنویسم، تا چه پایه، کاری است درست؟ به هر حال این پرسمانی است که می توان آن را کاوید. من تنها انگشت بر آن می گذارم که چرا درباره بازنویسی شاهنامه برای کودکان سکوت می کنم.

در ادامه این برنامه غلامرضا خاکی گفت: چنین متنی را از منظر نقد نمی توان مورد داوری قرار داد. بنابراین در این برنامه، پرسش هایی را از آقای کزازی می پرسم. اولین پرسش این که چرا در کنار لفظ بازنوشت، از عبارت دانایی و داد هم استفاده کرده اید؟

کزازی در پاسخ به این سوال گفت: نام نخستین نشانه است از هر کس و چیز. از همین روی نام، کارکرد بنیادین و فراگیر و پایدار در شناخت ان کس یا چیز می تواند داشت. بر همین پایه بوده که نیاکان ما نام را به گونه ای در پیوند با چیستی و هستی نامور می دانسته اند. از همین روی، نام خود را بی درنگ به دیگری نمی گفتند. مردان پارسی قدیم نیز هیچ گاه نام پردگیان خود را نمی گفتند و زنان را نیز به نام فرزند نرینه ارشدشان می شناختند و می گفتند او مادرِ فلانی است. بنابراین نام، آسیب جای نامور است. می توان گفت که سرنوشت کتاب را هم نام آن رقم می زند. نمی توانستیم نام کتاب را بازنویسی شاهنامه بگذاریم. ناگزیر بودم نامی انتخاب کنم که ویژگی های شاهنامه را به یاد بیاورد. از نظر من، شاهنامه دفتر دانایی و داد است. بنابراین چنین نامی را برای کتاب انتخاب کردم.

وی در پاسخ به سوال دوم خاکی درباره مساله ادبیات کودک، ساده نویسی و بازنویسی آثار ادبی گفت: نمی انگارم که زبان شاهنامه را ساده کرده باشم، از آن رو که کودکان یا نوجوانان آن را بخوانند. این کار خود به خود رخ داده است و این زبان از دید ساختار با زبان شاهنامه یکی است. اگر ساده تر می نماید، به درست از آن روست که به نثر، دیگر گونه یافته است. زیرا در زبان شعر، بایستگی هایی هست که آن را به پیچش وا می دارد و یکی از آن باستگی ها نحو است. وقتی این کتاب را می نوشتم، هرگز به گروهی خاص از خوانندگان نمی اندیشیدم.

کار کودک، آموختن نیست بلکه اندوختن است

شاعر مجموعه «دستان مستان» گفت: کار کودک از دید من، آموختن نیست، اندوختن است. روا نیست مثنوی را به زبان کودکانه برگردانید، برای خواندن مثنوی به کودک. مثنوی از کتاب های دشوار و دیریاب است. اما کودک می تواند مثنوی را بخواند، اگر کم دریابد چه باک! چون اندوخته هایش به مرور افزون خواهد شد.

وی ادامه داد: به آواز بلند می گویم که تنک مایگی ادب پارسی از وقتی شروع شد که بحث ادبیات کودک مطرح شد. شما مختارید با من هم صدا باشید یا نباشید.

کزازی در سخنان پایانی خود گفت: هنوز هم برترین هنر ایرانیان، شاعری است. در میان هنرمندان این کشور، شاعران چند برابر آن دیگرانند. پس این به تنهایی نشان می دهد ایرانیان هنوز تبعی خنیاگین دارند. البته منظور من شاعران آهنگین بود.

 
تعداد بازدید از این مطلب: 138
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392
نظرات

زتو درد سر من كم ، كه رفتم

نخواهم آمدن اين دم كه رفتم

زمن بر خاطرت گر بود باري

دلت خوش باد و جان خرم كه رفتم

اگر غمهايت از ديدار من بود

دگر زين پس نبيني غم كه رفتم

 گر از من عيش تو گرديد ماتم

ببيني عيش از ماتم كه رفتم

ز ديدار تو من محروم گشتم

بشو با ديگران محرم كه رفتم

به رغم من تو گشتي همدم غير

غمت بادا به من همدم كه رفتم

نباشد رفتن تائب چو هر بار

 

 

 

كه رفتم اين زمان رفتم كه رفتم

برای آگاهی از زندگی تائب اوزی به وبلاگ انجمن ادبی تائب اوزی مراجعه نمایید و یا این‌جا را کلیک کنید.

 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 115
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 04 تير 1392
نظرات

چند پست قبل مطلبی بسیار کوتاه نوشتم. به نام بهار.

بنده اصلا و ابدا مدعی شعر بودن هیچکدام از نوشته‌هایم نیستم. تا چه رسد به این یکی. افق شعر آنقدر زیبا است که هر کس فکر می‌کند می تواند شاعر باشد. اما من که متخصص این فن هستم می‌دانم که شعر بسیار بسیار دورتر از این دست حرف‌هاست.

از این مقدمه بگذریم.. جایی جسارت کردم و آن قطعه را خواندم.بعد سوال پیش آمد که اصلا این چیست؟

طرح است؟ مینی مال است؟ هایکو است؟ چیست؟

راستش را بخواهید به نظرم هیچکدام از این‌ها نیست و اصلا برایم مهم هم نیست که چیست.. فقط و فقط یک سطر دلنوشته است که از سر هوسبازی تکه تکه نوشته شده است.

اما دیروز داشتم درباره هایکو مطالعه می‌کردم. یک قطعه دیدم که به نظرم بسیار زیبا آمد. البته به این نکته توجه کنید که هایکو یک نوشته تمثیلی یا کنایه‌ای نیست. حتا سمبولیک هم نیست. بلکه یک تصویر است و هیجان ناشی از دیدن یک تصویر که به خواننده منتقل می‌شود. اما در این جا با اجازه هایکو نویس آن را در معنایی کنایه‌ای به کار می‌برم که در حال و هوای همین روزها و انتخابات است.

 

این همه نوشتم که همین را بگویم چون به نظرم بدون این توضیحات این نوشته آن معنایی را که اراده کردم نمی‌داد.

 

                                                 کوه‌های زمستانی

                                                   تا کجا بالا می‌رود

 

                                                            مرد پستچی

                                                                              واتانابه سوای‌ها

تعداد بازدید از این مطلب: 138
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 07 خرداد 1392
نظرات

شعري خواندني از اديب الممالك فراهاني

 

برخیـز شتـربانا، بربنـد كجـاوه
كز چرخ عیان گشـت همی رایَتِ كاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چكاوه
وز طولِ سفر حسرتِ من گشت علاوه
بگذر به شتاب انـدر از رود سَماوه
در دیـدهء من بنگـر دریاچـه ساوه

                                                وز سینه‏ام آتشكده پارس نمـودار

ماییـم كه از پادشهان باج گرفتیـم
زان پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گُهَر و عاج گرفتیم
اموال و ذخـایرشـان تـاراج گرفتیم
وز پیكرشـان دیبَـه و دیباج گرفتیم
ماییـم كـه از دریـا امـواج گرفتیم

                                                 و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تَیـار

در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود
در مصر و عَدَن غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غَرناطـه و اِشبیـلیـه در طاعت ما بود
صقلیه نـهان در كنف رایتِ ما بود
فرمـانِ همـایونِ قضـا آیـتِ ما بود

                                                     جاری به زمین و فلك و ثابت و سیار

خاك عـرب از مشرقِ اقصی گذراندیم
وز ناحیـه غـرب بـه اِفریقیه راندیم
دریای شـمالی را بر شـرق نشاندیم
وز بحر جنـوبی به فلك گرد فشاندیم
هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم
ماییـم كه از خـاك بر افلاك رساندیم

                                                          نام هنر و رسـم ِكَـرَم را به سزاوار

امروز گرفتار غـم و محنـت و رنجیم
در داو فَـرَه باختـه انـدر شش و پنجیم
 
با ناله و افسـوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شكنجیم
هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجیم
ماییـم كه در سوگ و طرب قافیه سنجیم

                                                             جغـدیم به ویرانه، هزاریم به گلـزار

افسوس كه این مزرعـه را آب گرفته
دهقـان مصیبت‏زده را خـواب گرفته
خـون دل ما رنگ مِـیِ ناب گرفته
وز سـوزشِ تب، پیكرمان تاب گرفته
رخسـار هنر گونه مهتـاب گرفته
چشـمان خِرَد پـرده ز خوناب گرفته

                                                       ثروت شده بی‏مایه و صحت شده بیمار

ابری شـده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شـرر، تیره نموده است هوا را
آتـش زده سكان زمیـن را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاك گیا را
ای واسطه رحمـت حق بهر خـدا را
زین خـاك بگـردان رهِ طـوفان بلا را

                                                      بشكاف ز هم سینه این ابر شرر بار

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 142
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1391
نظرات

با خودم فکر می کنم چرا حافظ را فیلتر نمی‌کنند؟ چرا سانسورش نمی‌کنند؟ چرا ؟ اگر این مرد را نداشتیم چه باید می‌کردیم؟

حالیا مصلـــــــحت وقت در آن می‌بینم......... که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گــــیرم و از اهل ریا دور شوم.........یعنی از اهــل جــهان پاک دلی بگـــــــزینم

جز صــــــراحی و کتابم نبود یار و ندیم......... تا حریفـــــــان دغـــــا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو..........گر دهد دســـــــت که دامن زجهان درچینم

بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح........شرمســــــــــــار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه‌ی تنــــگ من و بار غم او هیهات.........مـــــــــــرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رنـــــد خراباتم و گر زاهد شهر ..........این متــــاعم که همـی بینی و کمـــتر زینم

بنده‌ی آصف عهــــــدم دلم از راه مبر...........که اگــــــر دم زنــــم از چــــرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند............که مکـــــــــــدر شـــود آییـــنه‌ی مهر آیینم

تعداد بازدید از این مطلب: 183
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات

پادشاهان بیدارو وزیران هشیار، به همه روزگار، هرگز دو شغل یک مرد را نفرموده­اند و یک شغل دو مرد را، تا کارهای ایشان بنظام و با رونق بودی. از بهر آن را که چون دو شغل یک مرد را فرمایند، همیشه از این دو شغل یکی بر خلل باشد و با تقصیر، از جهت آن­که اگر مرد در این شغل بواجب قیام کند و تیمارش بجد بر دست گیرد، در آن دیگر شغل خلل و تقصیر افتد؛ و اگر در آن شغل بواجب قیام کند و اهتمامی نماید ، در این شغل به همه حال تقصیر و خلل راه یابد. و چون نیک نگاه کنی هر آن­کس که او دو شغل دارد، همواره هردو شغل بر خلل باشد و او مقصر و ملامت زده، و فرماینده متشکّی و رنجور دل.


در صورت تمایل بقیه را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

تعداد بازدید از این مطلب: 232
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود