close
تبلیغات در اینترنت
نوشته‌های دیگران
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 18 مرداد 1397
نظرات

تپه خاطرات 

نویسنده: مصطفی اوزچلیک

مترجم: میلاد سلمانی

ناشر: بُراق، قم. ١٣٩٥

قیمت: ٧٠٠٠

زبان اصلی: ترکی

عنوان داستانی کودکانه است. قهرمان این کتاب حسن برای دیدن پدربزرگش به روستا می رود، در انجا برای نخستین بار به کشف پدیده های اطراف می پردازد و حقایق و نشانه هایی را درک می کند که پیس تز ان بدانها نپرداخته بود.

نویسنده کتاب ترکیه ای است، نزدیکی فرهنگ بین ایران و ترکیه مطالب این کتاب را برای ما نیز باورپذیر و جالب می کند.

با این حال کتاب از کشش لازم برخوردار نیست، بدین سبب که کشمکش در داستان برقرار نمی شود. خالی بودن داستان از کشمکش باعث می شود، که آن را داستانی کودکانه، نه نوجوانانه آنگونه که بر کتاب آمده، بدانیم.

بنابراین داستانی متوسط و حتی ضعیف است، اما از دیدگاه مطالعه و تطبیق فرهنگی شایسته مطالعه است، که این موضوع برای کودک جذاب نیست.

بنابراین بر روی هم امتیاز این کتاب از صد بین چهل تا پنجاه است.

تعداد بازدید از این مطلب: 20
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 16 مرداد 1397
نظرات

 

 

آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین

چرکین است

(شفیعی کدکنی)

 

 

 

سفرنامه باران

تعداد بازدید از این مطلب: 13
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 03 مرداد 1397
نظرات

من می شنوم رنگ صدا را آبی

آهنگ تر ترانه ها را آبی

در موج بنفش عطر گل می بینم

موسیقی لبخند خدا را آبی

× دستور زبان عشق: قیصر امین پور

 

شنیدن رنگ: حس آمیزی

دیدن عطر: حس آمیزی

موسیقی لبخند خدا: اضافه تشبیهی

آهنگ تر: آهنگ تازه

تعداد بازدید از این مطلب: 10
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 28 شهريور 1393
نظرات
کزازی در رونمایی از «دفتر دانایی و داد»:
ادبیات کودک را از بُن باور ندارم/ اگر کتابم جای شاهنامه را بگیرد، بر خود نمی بخشم
میرجلال الدین کزازی در مراسم رونمایی از کتاب جدید خود گفت: از بُن، به ادب کودک باور ندارم. یکی از خاستگاه های تُنُک مایگی امروز ادبیات که جوانان ما به آن دچار هستند، ادبیات کودک است که از باختر زمین آمده است و به این شکل در ادب ما نبوده است.

به گزارش خبرنگار مهر، نشست رونمایی از کتاب «دفتر دانایی و داد» شامل  بازنویسی میرجلال الدین کزازی از شاهنامه فردوسی، عصر دیروز سه شنبه با حضور مولف اثر و غلامرضا خاکی در مرکز فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.
کزازی در ابتدای این نشست گفت: بارها گفته و نوشته ام که شاهنامه بسیار فزون تر از آن است که تنها شاهکاری ادبی باشد. شاهنامه یک شاهکار ادبی هست اما در کنار آن، متنی است روزگار آفرین، منش پرور و تاریخ ساز. به راستی هیچ شاهکار ادبی را در دنیا نمی شناسم که به اندازه شاهنامه بر مردم خود کارگر افتاده باشد. اگر شما امروز خود را ایرانی می دانید، آن را در گرو شاهنامه و فردوسی هستید.

وی افزود: شاهنامه از آن چه آن را ناخودآگاه تباری ایرانی می دانیم، چیستی ما را پی می ریزد. از همین روی، پرداختن به شاهنامه به گونه ای ناسازورانه هم کاری است ناگزیر و هم دشوار. برای آن که خودمان را بهتر بشناسیم، ناچار باید با جهان شاهنامه آشنا شویم. از دیگر سو، پرداختن به شاهنامه کاری است بسیار باریک و دشوار و بازی با آتش است. کسی که با آتش سر و کار دارد باید به پروا و به هوش باشد که شاید دست او را و سپس همه هستی او را بسوزد. کسانی که در زمینه بازنویسی شاهکارهای ادبی کار می کنند، اگر دچار لغزشی شوند، دامنه آن لغزش در آن شاهکار باقی خواهد ماند. به همین روی، هنگامی که در کار بازنویسی شاهنامه به لغزش دچار شویم، مرزهای این لغزش بسیار گسترده تر از شاهنامه و شاهکار ادبی بودنش خواهد بود، چون این لغزش چیستی ایران ما را هدف می گیرد و به منش و فرهنگ ایرانی ما، زیان می رساند.

این محقق در ادامه گفت: شاهنامه متنی است فریفکار. کم نیستند کسانی که فکر می کنند با شاهنامه آشنا هستند. اگر فراخ نگاه کنیم، ما به زبان شاهنامه سخن می گوییم اما شناخت شاهنامه، داستانی است دیگر. نباید فریفته پوسته و پیکره آشکار و بی پیرایه شاهنامه شد.

مولف کتاب شاهنامه شناسی «از گونه دیگر» گفت: اما این که چرا شاهکارهای ادبی را می باید بازنوشت، پرسشی است بنیادین. سنجه در این کار کدام است؟ من بر آنم که سنجه ای هست ساختاری، سرشتی و فراگیر که هرکس به بازنوشت ادبی دست می یازد، باید آن را به کار بیاورد و آن سنجه این است که هرگز روا نیست آن متن بازنوشته به جای آن شاهکار بنشیند. اگر بازنویس، چنین آرمانی داشته باشد، راه را از همان ابتدا کژ رفته است. انگیزه در بازنویسی شاهکارهای ادبی تنها این است که خوانندگان بر آن سر بیافتند که آن شاهکار را بخوانند. روزگار ما، روزگار آسیمه سری هاست. متنی گران سنگ چون شاهنامه که اگر کسی بخواهد فقط آن را برخواند، باید برنامه بریزد و چند هفته و چند ماه زمان ویژه بدارد، متنی نیست که هر کسی به آسانی به خواندن آن روی بیاورد.

بر خود نمی بخشم، اگر کسی با دفتر دانایی و داد از شاهنامه بی نیاز شود

کزازی ادامه داد: انگیزه من از بازنویسی شاهنامه آن بوده است که خواننده را به آشنایی آغازین با شاهنامه برسانم و او را برانگیزانم که شاهنامه را بخواند و هرگز قصدم آن نبوده که خواننده با خواندن کتاب «دفتر دانایی و داد» از شاهنامه بی نیاز شود. اگر خواننده ای به این بی نیازی برسد، از دید من گناهی است نابخشودنی، و هرگز بر خودم نمی بخشم که خواننده را به جای ان که به سمت شاهنامه برانگیزم، از شاهنامه دور بدارم.

وی افزود: از دید من بازنویسی، کاری است که هر کسی نمی تواند به آن دست بیازد. کوشیده ام بویی، رویی، سویی، نمودی، نشانی از جهان شاهنامه را در «دفتر دانایی و داد» باز بیافرینم، به گونه ای که خواننده خود را در جهان شاهنامه بیابد. این جهان، چنین فسون بار، شکیب سوز و تاب ربای است که هرکس به آن راه جست، من بی گمانم که هرگز از این جهان دل نمی کند. اگر بوی شاهنامه را از این کتاب بستاند، این بو او را چنان سرمست خواهد کرد که به قول سعدی سترگ، دامنش از دست خواهد برفت. به همین روی، زبانی که در نگارش این کتاب برگزیده ام، زبانی است همساز و همسوی و هماهنگ با زبان شاهنامه.

این مترجم پیشکسوت گفت: در سالیان نوجوانی و دانش آموزی، روان شاد پدر کتابی خرید و به من داد و گفت بخوان. کتابی به نام داستان های فارسی بود که زهرا خانلری کیا آن داستان ها را گردآوری کرده بود. او تعدادی از داستان های فارسی را، فشرده در این کتاب بازنوشته بود. هنگامی که این داستان ها را خواندم، دری از جهانی ناشناخته به رویم گشوده شد. هنگامی که برخی از ابیات درج شده در این کتاب را می خواندم، زنگ و اهنگ دیگری در ذهن من داشت. شاید یکی از کتاب هایی که راه آیند من را بازنمود، این کتاب بود. این نکته را آوردم تا بگویم که بازنویسی کتاب های ادبی می تواند در انگیختن خوانندگان بسیار نیرومند باشد.

کزازی در ادامه گفت: در «دفتر دانایی و داد» بیت های شکوهمند و شکر ریز را در میان بازنویسی داستان ها آورده ام؛ با این امید که ایرانی پاک نهاد و نژاده که جهان شاهنامه را در خود دارد، با خواندن این بیت ها، این جهان را در خود بیابد. همان طور که اشاره کردم، اگر روزگاری بفهمم که این کتاب، جای شاهنامه را گرفته، از ناشر آن خواهم خواست تمام نسخه هایش را در آتش بسوزاند.

ادب کودک را از بن باور ندارم

مولف کتاب «تندبادی از کنج» در ادامه گفت: اما این که نسخه هایی از شاهکارهای ادبی برای کودکان بنویسیم، کاری است که در آن خاموش می مانم. نه می گویم کاری وارسته است و نه کاری بد. اگر بخواهم سخت کوتاه در این باره سخن بگویم، این است که از بُن، به ادب کودک باور ندارم. یکی از خاستگاه های تُنُک مایگی امروز ادبیات که جوانان ما به آن دچار هستند، ادبیات کودک است که از باختر زمین آمده است و به این شکل در ادب ما نبوده است. باوری به دسته بندی ادب کودک و بزرگ ندارم و از زمانی که خواندن توانسته ام و پیش از دبستان، کتاب هایی خوانده ام که بزرگان می خواندند؛ رستم نامه، ملک جمشید یا اسکندرنامه. بسیاری از آن چه را که در آن روزگاران می خواندم، در نمی یافتم و واژه هایی در این کتاب ها بود که یک سره برای من ناآشنا بود. «اسب سرسر رگ پولاد رگ» یکی از آن واژه ها بود و من نمی دانستم سرسر یعنی چه. اما آیا با خواندن آن کتاب ها زیان کرده ام؟

وی افزود: به استواری پاسخ می دهم که نه. چون این واژگان روزگاری بسیار، به کارم آمد. اندک اندک کوشیدم که معنی آن ها را دریابم. این که بیانگاریم گنجایی ذهن کودک اندک است، پس محتوای دیگری به او بدهیم، این ستم بر کودک است. شما هرچه به کودک بدهید، می ستاید. نمی دانم این که من شاهنامه را در هزار واژه برای کودکان بنویسم، تا چه پایه، کاری است درست؟ به هر حال این پرسمانی است که می توان آن را کاوید. من تنها انگشت بر آن می گذارم که چرا درباره بازنویسی شاهنامه برای کودکان سکوت می کنم.

در ادامه این برنامه غلامرضا خاکی گفت: چنین متنی را از منظر نقد نمی توان مورد داوری قرار داد. بنابراین در این برنامه، پرسش هایی را از آقای کزازی می پرسم. اولین پرسش این که چرا در کنار لفظ بازنوشت، از عبارت دانایی و داد هم استفاده کرده اید؟

کزازی در پاسخ به این سوال گفت: نام نخستین نشانه است از هر کس و چیز. از همین روی نام، کارکرد بنیادین و فراگیر و پایدار در شناخت ان کس یا چیز می تواند داشت. بر همین پایه بوده که نیاکان ما نام را به گونه ای در پیوند با چیستی و هستی نامور می دانسته اند. از همین روی، نام خود را بی درنگ به دیگری نمی گفتند. مردان پارسی قدیم نیز هیچ گاه نام پردگیان خود را نمی گفتند و زنان را نیز به نام فرزند نرینه ارشدشان می شناختند و می گفتند او مادرِ فلانی است. بنابراین نام، آسیب جای نامور است. می توان گفت که سرنوشت کتاب را هم نام آن رقم می زند. نمی توانستیم نام کتاب را بازنویسی شاهنامه بگذاریم. ناگزیر بودم نامی انتخاب کنم که ویژگی های شاهنامه را به یاد بیاورد. از نظر من، شاهنامه دفتر دانایی و داد است. بنابراین چنین نامی را برای کتاب انتخاب کردم.

وی در پاسخ به سوال دوم خاکی درباره مساله ادبیات کودک، ساده نویسی و بازنویسی آثار ادبی گفت: نمی انگارم که زبان شاهنامه را ساده کرده باشم، از آن رو که کودکان یا نوجوانان آن را بخوانند. این کار خود به خود رخ داده است و این زبان از دید ساختار با زبان شاهنامه یکی است. اگر ساده تر می نماید، به درست از آن روست که به نثر، دیگر گونه یافته است. زیرا در زبان شعر، بایستگی هایی هست که آن را به پیچش وا می دارد و یکی از آن باستگی ها نحو است. وقتی این کتاب را می نوشتم، هرگز به گروهی خاص از خوانندگان نمی اندیشیدم.

کار کودک، آموختن نیست بلکه اندوختن است

شاعر مجموعه «دستان مستان» گفت: کار کودک از دید من، آموختن نیست، اندوختن است. روا نیست مثنوی را به زبان کودکانه برگردانید، برای خواندن مثنوی به کودک. مثنوی از کتاب های دشوار و دیریاب است. اما کودک می تواند مثنوی را بخواند، اگر کم دریابد چه باک! چون اندوخته هایش به مرور افزون خواهد شد.

وی ادامه داد: به آواز بلند می گویم که تنک مایگی ادب پارسی از وقتی شروع شد که بحث ادبیات کودک مطرح شد. شما مختارید با من هم صدا باشید یا نباشید.

کزازی در سخنان پایانی خود گفت: هنوز هم برترین هنر ایرانیان، شاعری است. در میان هنرمندان این کشور، شاعران چند برابر آن دیگرانند. پس این به تنهایی نشان می دهد ایرانیان هنوز تبعی خنیاگین دارند. البته منظور من شاعران آهنگین بود.

 
تعداد بازدید از این مطلب: 130
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 09 فروردين 1393
نظرات

 عزیزم باغ دادارا

آچ زلفون باغ دادارا

بولبولی گولدن او ترو

چکو بله باغ دادارا

.....................................................................................

عزیزم در باغ شانه بزن

زلفهایت را باز کن  در باغ شانه بزن

بلبل را به خاطر گل در باغ 

به دار زده اند

تعداد بازدید از این مطلب: 81
برچسب‌ها: عاشقانه ترکی , اذری ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392
نظرات

ز بس نیرنگ زد گردون به کارم////////////سیه شد بخت همچون روزگارم

مرا شد دوستان چون خصم دیرین////////چو غربت شد به حال من دیارم

ز جور غیر می‌نالد هر آن کس//////////ز دست بخت خود من شکوه دارم

شدم دل خون، به هر کس بسته شد دل//////نگارم آستین شد از نگارم

شمارم گر به عالم درد دل را//////////////////نگفته می‌رسد روز شمارم

مکن ای آسمان. این گونه گردش//////////که می‌سوزد تو را آخر شرارم

نمودی خرمم نام و شب و روز//////////به غیر از خوردن غم نیست کارم

تعداد بازدید از این مطلب: 80
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 29 دي 1392
نظرات

زتو درد سر من كم ، كه رفتم

نخواهم آمدن اين دم كه رفتم

زمن بر خاطرت گر بود باري

دلت خوش باد و جان خرم كه رفتم

اگر غمهايت از ديدار من بود

دگر زين پس نبيني غم كه رفتم

 گر از من عيش تو گرديد ماتم

ببيني عيش از ماتم كه رفتم

ز ديدار تو من محروم گشتم

بشو با ديگران محرم كه رفتم

به رغم من تو گشتي همدم غير

غمت بادا به من همدم كه رفتم

نباشد رفتن تائب چو هر بار

 

 

 

كه رفتم اين زمان رفتم كه رفتم

برای آگاهی از زندگی تائب اوزی به وبلاگ انجمن ادبی تائب اوزی مراجعه نمایید و یا این‌جا را کلیک کنید.

 

 

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 109
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 26 مهر 1392
نظرات

سال 1832 است.  مردم در فرانسه در جوش و خروشند! اما پادشاه گویی بی خبر است: در آن بحبوحه زنی برای شاه نامه می‌نویسد  که در آن چنین آمده بود:

«صدقه، مردم را سر افکنده می‌کند...آن‌چه مردم نیاز دارند و آن‌چه می‌خواهند کار، شادمانی،روشنایی،تامین آینده فرزندانشان و آسایش برای سالمندان است».

 

از کتاب: تاریخ فمینیسم: میشل ریو-سارسه، ترجمه : عبدالوهاب احمدی. انتشارات مطالعات زنان.

تعداد بازدید از این مطلب: 116
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 16 تير 1392
نظرات

طنزی از راشد انصاری! برای دیدن سایتشان  راشد انصاری  در جمله قبل را کلیک کنید.

گفته بودم که تو را می خواهم
آری،آری، به خـدا می خواهــم

عاشقــم،جرم من این است فـقط
ذره ای مهر و وفا می خـواهـم

آن قدَر خوشــگل و خوش اطواری
که یکی نه ، دو سه تا می خواهم!

چشــم نامحرم اگــر دید تو را
چشمش از کاسه جدا می خواهــم

کاش یــک ذره تـپل تر بــودی
تا بگویم که چرا می خواهـم؟!
——
——
بنده از جنـس بـشر بـــیزارم
بلکه یک مرغ دو پا می خواهم!

تعداد بازدید از این مطلب: 136
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 04 تير 1392
نظرات

چند پست قبل مطلبی بسیار کوتاه نوشتم. به نام بهار.

بنده اصلا و ابدا مدعی شعر بودن هیچکدام از نوشته‌هایم نیستم. تا چه رسد به این یکی. افق شعر آنقدر زیبا است که هر کس فکر می‌کند می تواند شاعر باشد. اما من که متخصص این فن هستم می‌دانم که شعر بسیار بسیار دورتر از این دست حرف‌هاست.

از این مقدمه بگذریم.. جایی جسارت کردم و آن قطعه را خواندم.بعد سوال پیش آمد که اصلا این چیست؟

طرح است؟ مینی مال است؟ هایکو است؟ چیست؟

راستش را بخواهید به نظرم هیچکدام از این‌ها نیست و اصلا برایم مهم هم نیست که چیست.. فقط و فقط یک سطر دلنوشته است که از سر هوسبازی تکه تکه نوشته شده است.

اما دیروز داشتم درباره هایکو مطالعه می‌کردم. یک قطعه دیدم که به نظرم بسیار زیبا آمد. البته به این نکته توجه کنید که هایکو یک نوشته تمثیلی یا کنایه‌ای نیست. حتا سمبولیک هم نیست. بلکه یک تصویر است و هیجان ناشی از دیدن یک تصویر که به خواننده منتقل می‌شود. اما در این جا با اجازه هایکو نویس آن را در معنایی کنایه‌ای به کار می‌برم که در حال و هوای همین روزها و انتخابات است.

 

این همه نوشتم که همین را بگویم چون به نظرم بدون این توضیحات این نوشته آن معنایی را که اراده کردم نمی‌داد.

 

                                                 کوه‌های زمستانی

                                                   تا کجا بالا می‌رود

 

                                                            مرد پستچی

                                                                              واتانابه سوای‌ها

تعداد بازدید از این مطلب: 136
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 02 تير 1392
نظرات

درباره طرح داستان و این ‌که طرح داستان باید چگونه باشد. مطالب بسیاری در کتاب‌های مختلف  نوشته‌اند . خوانده‌ایم. اما شاید بد نباشد که طرح چند داستان را با هم ببینیم. پس آماده یک سفر در دنیای اینترنت باشد. کمربندها را ببندید تا به وبلاگ یک پزشک برویم. دلتان خواست خودتان بروید اگر هم  می خواهید با ما همراه باشید روی نام یک پزشک کلیک کنید..‎ 

تعداد بازدید از این مطلب: 118
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 07 خرداد 1392
نظرات

شعري خواندني از اديب الممالك فراهاني

 

برخیـز شتـربانا، بربنـد كجـاوه
كز چرخ عیان گشـت همی رایَتِ كاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چكاوه
وز طولِ سفر حسرتِ من گشت علاوه
بگذر به شتاب انـدر از رود سَماوه
در دیـدهء من بنگـر دریاچـه ساوه

                                                وز سینه‏ام آتشكده پارس نمـودار

ماییـم كه از پادشهان باج گرفتیـم
زان پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گُهَر و عاج گرفتیم
اموال و ذخـایرشـان تـاراج گرفتیم
وز پیكرشـان دیبَـه و دیباج گرفتیم
ماییـم كـه از دریـا امـواج گرفتیم

                                                 و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تَیـار

در چین و خُتَن وِلوِله از هیبتِ ما بود
در مصر و عَدَن غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بود
غَرناطـه و اِشبیـلیـه در طاعت ما بود
صقلیه نـهان در كنف رایتِ ما بود
فرمـانِ همـایونِ قضـا آیـتِ ما بود

                                                     جاری به زمین و فلك و ثابت و سیار

خاك عـرب از مشرقِ اقصی گذراندیم
وز ناحیـه غـرب بـه اِفریقیه راندیم
دریای شـمالی را بر شـرق نشاندیم
وز بحر جنـوبی به فلك گرد فشاندیم
هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم
ماییـم كه از خـاك بر افلاك رساندیم

                                                          نام هنر و رسـم ِكَـرَم را به سزاوار

امروز گرفتار غـم و محنـت و رنجیم
در داو فَـرَه باختـه انـدر شش و پنجیم
 
با ناله و افسـوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شكنجیم
هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجیم
ماییـم كه در سوگ و طرب قافیه سنجیم

                                                             جغـدیم به ویرانه، هزاریم به گلـزار

افسوس كه این مزرعـه را آب گرفته
دهقـان مصیبت‏زده را خـواب گرفته
خـون دل ما رنگ مِـیِ ناب گرفته
وز سـوزشِ تب، پیكرمان تاب گرفته
رخسـار هنر گونه مهتـاب گرفته
چشـمان خِرَد پـرده ز خوناب گرفته

                                                       ثروت شده بی‏مایه و صحت شده بیمار

ابری شـده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شـرر، تیره نموده است هوا را
آتـش زده سكان زمیـن را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاك گیا را
ای واسطه رحمـت حق بهر خـدا را
زین خـاك بگـردان رهِ طـوفان بلا را

                                                      بشكاف ز هم سینه این ابر شرر بار

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 127
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391
نظرات

صبح اول صبح که از خواب پاشدم! مولوی داشت روی اعصاب راه می‌رفت ! از بین کتابهام گزیده غزلیات شمس را برداشتم و شروع کردم به خواندن آن هم با صدای بلند! چه لذت غریبی داشت! و چقدر این ادم به نظرم جالب آمد. البته باید بگویم که خواندن کتاب در سایه آفتاب دکتر پورنامداریان  درک جدیدی  از اشعار مولوی براین داشته است. این ها گفت که بگویم. وقتی مامان خانم برای صبحانه صدای کرد یک مصرع توی مغزم  جولان می داد« گر بوسه می‌خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو» [به هم زمانی و در زمانی واقعه  دقت شود!!!] با خودم گفت که مطمئنم این شعر از مولوی نیست اما چقدر مولوی وار است. و درست هم همین بود این غزل زیبا از  بانو سیمین بهبهبانی است. آن را برایتان می‌آورم تا شما هم بخوانید:


گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
                                                       این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
                                                        اما ز چشم دشـــــمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
                                                        گر مهـــربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
                                                         گر بنده ی فرمانبـــری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
                                                       جان ِ برون از تن منم، خامُـش بیا سوزان برو

امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم 
                                                         سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو

بنگر که نور حق شدم، زیبایی مطلق شدم

                                                        در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو 

 

باور کنید که اگر این غزل را به اسم مولوی منتشر کنید ایراد ندارد. نمی خواهم بانو سیمین را کوچک کنم بلکه می‌خواه بنویسم گاه گاه درک رموز عشق چقدر شبیه به هم می‌شود. هر چند که 700 ساله راه باشد و این یکی زن و ان دیگری مرد.

تعداد بازدید از این مطلب: 177
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391
نظرات

شاید برای بعضی‌ها کمی لوس باشد و برای بعضی‌ها مقداری تهوع‌آور. اما با تمام این‌ها این تصویر را تقدیم می‌کنم به "مامان خانم" که عاشقانه دوستش دارم. هیچ مناسبتی هم ندارد. مناسبتش فقط دوست داشتن است. همین و همین.عاشقانه

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 129
برچسب‌ها: زندگی , عشق , همسر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391
نظرات

یعنی هر کاری که تصور کنید از دست این بشر دو پا بر می‌آید! 

یعنی چشمهام از خواندن مطلب گرد شد و چیزی نمانده بود که گردو شود. نه! واقعا تا به حال فکر کرده بودید که هوای تازه هم فروشی باشد آن هم به صورت کنسرو! ما بین خودمان گاهی شوخی می‌کنیم که ایکاش می‌شد هوای خنک زمستان را برای تابستان ذخیره کرد و یا هوای گرم تابستان را برای زمستان! اما فکر کنید که این فکر عملی شده باشد. هوای فروشی!

اگر شما هم می‌خواهید این مطلب را بخوانید از همین جا وارد شوید. تا وارد فضای بین فضاها شوید و از خانه‌ای دیگر بیرون بیایید.

تعداد بازدید از این مطلب: 124
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 28 آذر 1391
نظرات

نمی‌دانم که شما به افسانه‌های کهن علاقه دارید یا نه؟ و یا اصلا برای افسانه‌ها اهمیتی قایل هستید یا نه؟ به هر حال آنچه را که می‌خواهم در اینجا بنویسم مستقیما به افسانه‌ها مربوط نمی‌شود بلکه درد دل‌های"فضل الله مهتدی" در آخر کتاب "افسانه‌های کهن ایرانی" است، که تاریخ 23/12/1325 را بر خود دارد. امیدوارم شما حوصله کنید و متن را بخوانید:

 

جلد کتاب افسانه های کهن ایرانی( قصه های صبحی)

فرزندان من!

اکنون که داستان‌های این کتاب به پایان می‌رسد، می‌خواهم سخنی چند به طور خصوصی «خارج از متن» برای شما بگویم...در این کشور کمتر کسی برای کارهای سودمند و خدمت به عموم قدمی برمی‌دارد‌ بنابراین کسانی که بخواهند خدمتی بکنند و کاری انجام دهند باید با زحمت و خون جگر دست به گریبان باشند..

برای این که شما را از آن‌چه امروز به اصطلاح «جریان امور» نامیده می‌شود با خبر باشید نمی‌توانم همه چیز را بگویم‌ ولی به اختصار بدانید که سر چشمه بدبختی‌ها و خرابی‌های امروز ما‌ در این جاست که در بین زمامداران کمتر کسی به فکر مردم می‌باشد...

چه دردی می‌کشید این بنده خدا «صبحی»_-فضل الله مهتدی- تا این افسانه‌ها را جمع آوری می‌کرد. چاپ سال 89 این کتاب در بازار است. شما هم تهیه کنید. 

تعداد بازدید از این مطلب: 136
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 16 آبان 1391
نظرات

در میان انبوه شعرهایی که برای کودکان سروده می‌شود گاه می‌شود، شعری را یافت که بر آن می‌توان معناهای را بار کرد و به گمانم در این صورت شعر دیکر از کودکانه بودن به در می‌رود.

شعری از مصطفی رحماندوست:

زمستان است فصلی سرمه‌ای رنگ

و دیگر چشمه‌ای در قل قل نیست

سکوتی جیوه‌ای افتاده بر ده

نسیمی نیست‌ ‌باغی نیست گل نیست

تعداد بازدید از این مطلب: 159
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 9


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1391
نظرات

با خودم فکر می کنم چرا حافظ را فیلتر نمی‌کنند؟ چرا سانسورش نمی‌کنند؟ چرا ؟ اگر این مرد را نداشتیم چه باید می‌کردیم؟

حالیا مصلـــــــحت وقت در آن می‌بینم......... که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گــــیرم و از اهل ریا دور شوم.........یعنی از اهــل جــهان پاک دلی بگـــــــزینم

جز صــــــراحی و کتابم نبود یار و ندیم......... تا حریفـــــــان دغـــــا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو..........گر دهد دســـــــت که دامن زجهان درچینم

بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح........شرمســــــــــــار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه‌ی تنــــگ من و بار غم او هیهات.........مـــــــــــرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رنـــــد خراباتم و گر زاهد شهر ..........این متــــاعم که همـی بینی و کمـــتر زینم

بنده‌ی آصف عهــــــدم دلم از راه مبر...........که اگــــــر دم زنــــم از چــــرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند............که مکـــــــــــدر شـــود آییـــنه‌ی مهر آیینم

تعداد بازدید از این مطلب: 179
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 27 تير 1391
نظرات

 

تا به حال شده با خواندن مطلبی از شدت عشق و شوق اشکتان جاری شود. من در این‌گونه مواقع به شدت تحتتاثیر قرار می‌گیرم. مواقعی که عشق، هیچ محدودیتی را قبول نمی‌کند و خروشان و جوشان پیش می تازد. چندپست پیش  در مورد بانو سعیده قدس نوشتم و عشق او به کودکان. اما این بار داستان کمی متفاوت است. داستانخانواده‌ای با پسری معلول که برای خوشحال کردن او جانفشانی می‌کنند. شما نیز برای خواندن این‌جا را کلیک کنید 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 218
برچسب‌ها: پدر , پسر , عشق , فداکاری ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 07 تير 1391
نظرات

حدود دو سال پیش پدرم  که خدا انشالله حالاها حالاها حفظش کند- خاطرات خودش را در دفتری نوشت و به من داد، تا از آن نگهداری کنم؛  و اکنون تصمیم گرفته‌ام تا این خاطره‌ها را کم‌کم در این وبلاگ خانوادگی بنویسم. اما چند نکته: یکی این که، این خاطرات کمی پراکنده هستند، مثلا از کودکی ناگهان، به سال‌های جوانی می‌رسد و بعد دوباره به کودکی باز‌گردد. دیگر این که، این خاطره‎‌ها پر از اسامی خاص اشخاص، و محل و محیط‌های جغرافیایی و احیانا شغلی هستند، تا آن‌جا که تونسته‌ام آن‌ها در «» گذاشته‌ام. دیگر سبک نوشتن، گر چه سبک نوشته‌های ایشان از فصاحت و بلاغت دور می‌نماید، سعی کرده‌ام تا حد امکان در سبک نوشتن دست نبرم،- که حتا خود این نوع نوشتن نیز عزیز است- اما به هر حال جاهایی مجبور شده‌ام کلمه یا جمله‌ای را برای روشن شدن مطلب به متن اضافه کنم.  و آخر این که امیدوارم شما نیز با خواندن این خاطره‌ها لذت ببرید.

لطفا به ادامه مطلب بروید.

تعداد بازدید از این مطلب: 250
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 05 تير 1391
نظرات

در بین سایت‌های فارسی که هر از گاهی به آن‌ها سر می‌زنم. سایت ایران ویج حساب جداگانه‌ای دارد. این سایت معمولا به دور از  هیاهوهای سیاسی رسانه‌ها، نوعی هدف فرهنگی برای  خود تعریف کرده‌است و می‌کوشد تا با حضور در این مسیر خود را متفاوت نشان دهد. از جمله این که در این سایت، برای اولین بار نقاشی‌های راب گونزالس را دیدم، و به راستی مسحور و مجذوب این همه خلاقیت شدم. اول خواستم تا یکی، دو تا از آن‌ها بگذارم و بعد شما را به آن سایت راهنمایی کنم، اما بعد تصمیم گرفتم، تا با جست و جو در فضای وب اطلاعات دست اول‌تری از او به دست بیاورم و برای شما بگذارم، در نتیجه این متن را نوشتم تا هم دین سایت ایران ویج را ادا کرده‌باشم و هم به وبلاگ مامان و بابا و بچه‌ها اعتبار داده‌باشم.

در مورد " راب گونزالس" نقاش هنرمند کانادایی اطلاعات مختصر  جالبی از این‌جا می‌توانید به دست بیاورید و نقاشی‌های اورا هم در این‌جا می‌توانید ببینید.

غروب دریانوردان اثر راب گونزالس

روی میز، شهرک اسباب بازی، اثر  راب گونزالس

تعداد بازدید از این مطلب: 171
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 04 تير 1391
نظرات

سوء استفاده از نیات خیر مردم هم از آن حرف‌هاست.

      راستش با خودم تصمیم گرفته بودم تا مامان و بچه‌ها پست جدیدی اضافه نکنند من هم چیز جدیدی ننویسم، اما با دیدن خبری در یکی از سایت‌ها وجدان درد گرفتم و دیگر نتوانستم جلوی خودم رابگیرم. موضوع هم همان چیزی است که آن بالا در خط اول نوشتم. یعنی سوء استفاده از نیت خیر مردم. مردم کشور ما سال‌هاست که با نیت خیرخواهانه و بدون هیچ چشم‌داشت مادی، وقت و بی وقت خون اهدا می‌کنند تا عزیزانی که در بیمارستان‌ها نیاز به دریافت خون دارند، از این جهت بدون دغدغه  باشند، و از این نظر کشور ما یکی از بهترین کشورهای دنیاست. حالا شما تصور کنید که سازمان انتقال خون در نظر دارد در قبال خونی که به بیماران می‌دهد از آن‌ها پول دریافت کند. متاسفانه این یک شوخی نیست، همین جمله را کلیک کنید تا به سند برسید. آیا این سوء استفاده از نیت خیر مردم نیست؟ تازه از کجا معلوم که این ابتدای کار نباشد و بعداز این نوبت به چیزهای دیگر نرسد؟. همان‌طور که می‌دانیم، سال‌هاست که افرادی با حضور در بیمارستان‌ها کارت هدیه‌ی عضو دریافت می‌کنند تا اگر خدای نکرده دچارمرگ مغزی شدند اعضای قابل اهدای آن‌ها به محتاجان هدیه شود. آیا فردا، پس فردا هم سازمان مزبور به بهانه‌ی این که پرسنل و خرج دارد همین معامله را با بیماران نخواهد کرد؟  و درقبال اهدای عضو از همراهان بیمار پول طلب نخواهد کرد؟.

تعداد بازدید از این مطلب: 194
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
نظرات


     آن‌چه یک پرنده می‌خواند کودک به کلمه در می‌آورد. هر دو سرود  ربانی است.  سروده‌ی نا مشخص، با لکنت زبان عمیق. کودک بیش از یک پرنده، سرنوشت تاریک بشری را در برابر خود دارد و در نتیجه غم افرادی که گوش می‌کنند مخلوط با شادی کودکی که آواز می‌خواند به وجود می‌آید..عالی‌ترین سرود  مذهبی که ممکن است روی زمین شنیده شود، لکنت روح انسانی بر روی لب‌های کودک است. این نجوای مبهم فکر که هنوز مظروف نامشخصی بیش نیست، معلوم نیست چه ندای لاشعوری به جانب عدالت ابدی است، شاید این یک تعظیم بر آستانه‌ی جهان، قبل از ورود بدانست، تعظیمی خاضعانه و متاثرکننده...این جهل که به ابدیت می‌خندد، تمام خلقت را در سرنوشتی که برای موجود ضعیف و بی‌سلاح تهیه خواهد شد، به خطر می‌اندازد.

     بدبختی اگر فرا برسد یک پناهگاه مطمئن خواهد بود.

     زمزمه‌ی کودک هم کم‌تر و هم بیش‌تر از سخن اثر دارد: واضح نیست، آواز است؛ یک هجایی نیست، کلام است.  این زمزمه از آسمان شروع شده ولی در زمین ختم نمی‌شود، قبل از تولد «هست» و ادامه دارد، دنباله‌ای است. این محتوی کلمات نا مفهوم «چیزیست» که هنگام فرشتگی می‌گفته‌اند و چیزی است که وقتی انسان شدند بازهم خواهند گفت- گهواره، گذشته و دیروز دارد، مانند قبر که آینده و فردا دارد. این فردا و این دیروز، نغمه‌ی دوگانه و ناشناس خود را با این زمزمه‌ی مبهم مخلوط می‌کنند. هیچ چیز از ابدیت گرفته تا مسوولیت و دوگانگی سرنوشت روح و جسم، مثل این سایه‌ی دهشت انگیز، در این روح گلرنگ، خدا را ثابت نمی‌کند.

ویکتور هوگو: (نود و سه)، ترجمه‌: منصور شریف زندیه، 1336، ص 340 




تعداد بازدید از این مطلب: 232
موضوعات مرتبط: نوشته‌های دیگران ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 01 خرداد 1391
نظرات

 

چند پست قبل نوشتم از برخی که خود را شاعر می‌پندارند و با صدای بلند اعلام می‌کنند که سفارش می‌گیریم  شعر تحویل می‌دهیم. مثل این دستگاه‌های توی مترو تهران. که پول می‌گیرند و روزنامه یا خوراکی تحویل می‌دهند و باز همان‌جا نوشتم که البته هستند شاعران دیگری که این ادعا را ندارند و البته گاهی بسیار زیبا می‌سرایند.

امروز می‌خواهم یکی از همان‌ها را معرفی کنم. کسی که برای دل خود می‌سراید نه با سفارش و البته شعرش به دل من وشاید  شما هم می‌نشیند. اول غزلش سپس نوشته‌ای مختصر از باب نقد.

 

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

 

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

 

با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

 

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

 

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

 

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

 

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند:

 

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !

 

                                                                                             شاعر : حامد عسگری

 

نمی‌توانم تحسین  واعجاب خود را از زیبایی این شعر پنهان کنم. حالا آن کسانی که فکر می‌کنند نقد یعنی ایراد گیری و برچسب غلط زدن در تفکر خود تجدید کنند.

 

مشخصه‌ی اصلی این غزل این است که از توصیفات و کلمات امروزی در آن استفاده شده و بی گمان هیچکس آن را با شعر رودکی، فرخی، سعدی، حافظ، جامی، قاآنی و پروین اعتصامی اشتباه نمی‌گیرد و این نشانه‌ی شعر اصیل امروز است که البته در اشعار شاعران بزرگ امروز مثل محمد علی بهمنی نیز دیده می‌شود. توصیف آغازین زیبا از مشروطه و یاغیان آن  و آوردن آن در این عزل حس و هوایی تازه را به خواننده منتقل می‌کند.آوردن مراعات نظیر های ستارخان،تاریخ،تبریز در بیت بعد نیز این اعجاب را هنوز به دنبال خود می‌کشد. اما زیباترین تصویر به  نظرمن در بیت سوم است و به خصوص مصرع دوم آن«روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه». شما در کجای ادبیات کلاسک ما این تشبیه را پیدا می‌کنید؟شاعران سبک هندی به این تعبیرات نزدیک شدند اما پیچیدگی نگاه آن‌ها و دیگر گذشتن بیش از دو قرن از آن دوره، شعرشان را جز برای معدودی عشق ادبیات، نا آشنا کرده‌است؛ اما این تعبیر بسیار زیبا و امروزی است  وهر آشنا به فن ادبی می‌تواند بی‌همتایی این تعبیر را در ادب گذشته تصدیق نماید. بیت آخر به کار بردن کلمه‌ی «قدیمی‌ها »نه فقط به معنای جمع بلکه با بار معنایی احساسی که به بیت می‌دهد. و این که با کاربرد این کلمه بدون محاوره‌ای کردن شعر را به زبان کوچه نزدیک می‌کند.زیبایی شعر را تا پهلو زدن به غزل سرایان بزرگ فارسی بالا برده است. برای او که نه می شناسمش و نه مرا می‌شناسد آرزوی روزهایی سرشار از غزل دارم.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 346
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391
نظرات

نمی دانم تا به حال فیلم‌ها و سریال‌های خارجی‌ای را که به شرح زندگی بزرگانشان می‌پردازد دیده‌اید یا نه؟

همان سریال‌هایی که در آخر اشک چشم را جاری می‌کنند و در دل هزارآفرین می‌گویی به این همه انسان دوستی و علاقه به مردم. نمونه‌اش سریال «کلیداسرار»، که در بعضی از قسمت‌هایش چنین انسان‌هایی را نشان می‌دهد.اما مگر ما چنین انسان‌هایی نداریم.

 کوتاهی از ماست که نه تنها مفاخر خود را به فیلم و سریال نمی‌کشیم بلکه مردمان انسان‌دوست خود را فراموش می‌کنیم.کسانی که با عشق و علاقه به انسان دست به کارهای بزرگی می‌زنند که حتا دولت‌ها نیز از انجامش واهمه دارند و می‌ترسند که پول خود را هدر دهند.

یکی از این انسان‌های نمونه و الگو بانو«سعیده قدس» است. که مرکز حمایت از کودکان سرطانی محک را بنیان گذاشت.

برای آشنایی با او همین جمله را کلیک کنید.

تعداد بازدید از این مطلب: 204
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391
نظرات

من بختیاری نیستم، قشقایی هم نیستم،کرد هم نیستم، بلوچ هم نیستم و .....

من ایرانیم. و همه‌ی ایرانیان را دوست دارم و از خواندن شرح رشادت‌ها و شهادت‌هایشان ذوق زده می‌شوم و گریه می‌کنم. داستان «دادخدا»ی بلوچ را می خوانم و از شوق می‌لرزم، شرح زندگی «محمد بهمن بیگی» را در کتاب‌هایش می‌خوانم و با پیروزی و شکست‌هایش همگام می‌شوم، داستان رشادت و شهادت جنگ چالدران را می‌خوانم و برآن‌همه ایمان درود می‌فرستم...

چرا با این همه مفاخر ملی که داریم کارمان به جایی رسیده‌است که پسرم باید «ادا»ی جومونگ را در بیاورد. چرا نباید مثل خودمان باشیم. اگر در رژیم گذشته سر به دامن «زورو» و «مرد شش میلیون دلاری» داشتیم، امروز متاسفانه غرق در افسانه‌های کره و چین شده‌ایم..

بگذریم، دلم پرخون است..امروز  شما  را به خواتدن مطلبی درباره‌ی «بی بی مریم بختیاری» دعوت می‌کنم..البته نوشته‌اش از خودم نیست. در سایت‌ها و وبلاگ‌های متعددی این عنوان را خواندم، اما همه متاسفانه کپی «ویکی پدیا» بود و من نمی‌خواهم با کپی کردن دوباره‌ برای وبلاگمان مطلب بلندبالا بتراشم.

برای خواندن سرگذشت شیرین بی بی مریم همین متن را کلیک کنید.

تعداد بازدید از این مطلب: 219
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 15 ارديبهشت 1391
نظرات

این مطلب را از سایت خبری ایران ویج گرفته‌ام.


آب قورباغه نوشیدنی محبوب در پرو

این نوشیدنی بسیار در بین ساکنان کوه های آند از کوچک تا بزرگ محبوبیت دارد و حتی گردشگران هم از آن میخورند. قورباغه ها در آکواریومی نگهداری میشوند و وقتی که میخواهند نوشیدنی را آماده کنند با ضربه ای جان قورباغه را میگیرند سپس چند برش روی شکم آن میزنند و پوستش را میکنند.سپس آن را در مایعی شامل آش گرم لوبیا سفید، دو قاشق عسل، شاخه های خام آلوئه ورا و چند قاشق از آب میوه ، ماکا می اندازند و مخلوط می کنند آنها معتقدند که این نوشیدنی برای درمان برونشیت ، آسم و ناتوانی جنسی موثر است.

کارمن گونزالس یکی از انبوه مغازه‌داران پرویی است که این روزها نوشیدنی محبوب مردمان این کشور را تهیه و عرضه می‌کند.

او روزانه ۵۰ تا ۱۰۰ قورباغه را در آکواریومی بزرگ در رستورانش نگه می‌دارد، با ورود هر مشتری او یک قورباغه از آکواریوم بیرون آورده به کاشی‌ها می‌کوبد تا بمیرند و سپس با شکاف دادن شکم قورباغه پوست آن را می‌کند

او سپس در مخلوط‌کن خود سه قاشق عسل، عصاره گیاهان محلی و چندین قاشق پودر “ریشه آندی” به همراه شیر تازه ریخته و قورباغه پوست‌کنده شده را هم به آن می‌افزاید. مخلوط حاصل که پس از در هم آمیختن تمامی این مواد عجیب حاصل می‌شود همان “آب قورباغه” محبوب پرویی‌هاست که هر لیوان آن یک دلا‌ر قیمت دارد.

گونزالس می‌گوید روزانه حداقل ۵۰ مشتری به مغازه وی می‌آیند و در ساعات اولیه صبح و یا عصر برای رفع خستگی و یافتن انرژی دوباره “آب قورباغه” سفارش می‌دهند.

مردم پرو معتقدند این معجون قدیمی نه‌تنها انرژی‌زاست بلکه قدرت ذهنی آنان را به نحو قابل توجهی افزایش می‌دهد. در این میان خواص درمانی گوشت قورباغه و داروهای محلی را هم نباید نادیده گرفت.

گونزالس می‌گوید: متاسفانه هنوز توریست‌ها عادت به نوشیدن این معجون نکرده‌اند. آنها ترجیح می‌دهند تا چند لحظه‌ای به تماشای درست شدن معجون بنشینند و بعد با چهره‌ای درهم کشیده رستوران را ترک کنند.

اگر آنها می‌دانستند که این معجون چه معجزه‌ای می‌کند قطعا وضع مالی ما هم بهتر می‌شد. پرویی‌ها قرن‌هاست که اثرات معجزه‌زای این معجون را می‌دانند، حالا‌ شاید این برای نخستین بار است که ما در ملا‌ءعام و به خارجی‌ها راز ماندگاری و سلا‌مت خودمان را نشان می‌دهیم اما آنها در عوض تشکر از ما روی برمی‌گردانند.

تعداد بازدید از این مطلب: 188
برچسب‌ها: قورباغه , پرو , گردشگری ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های دیگران ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات

همه بیدارند، در تردیدم.

بامداد است.

ما همه هستیم.سپاس.

بروید به تماشای اسب‌ها.

گرگ مبادا کشته باشد اسبی را!

بر خیزید!به هر سوی بنگرید!

                                       «ترانه‌ای از قبیله‌ی سفته بینیان»

از کتاب:سرخپوست برایم بخوان، گردآوری:هتی جونز، ترجمه‌: خسرو شهریاری

تعداد بازدید از این مطلب: 197
برچسب‌ها: سرخپوست ,
موضوعات مرتبط: شعر نو , نوشته‌های دیگران ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات

پادشاهان بیدارو وزیران هشیار، به همه روزگار، هرگز دو شغل یک مرد را نفرموده­اند و یک شغل دو مرد را، تا کارهای ایشان بنظام و با رونق بودی. از بهر آن را که چون دو شغل یک مرد را فرمایند، همیشه از این دو شغل یکی بر خلل باشد و با تقصیر، از جهت آن­که اگر مرد در این شغل بواجب قیام کند و تیمارش بجد بر دست گیرد، در آن دیگر شغل خلل و تقصیر افتد؛ و اگر در آن شغل بواجب قیام کند و اهتمامی نماید ، در این شغل به همه حال تقصیر و خلل راه یابد. و چون نیک نگاه کنی هر آن­کس که او دو شغل دارد، همواره هردو شغل بر خلل باشد و او مقصر و ملامت زده، و فرماینده متشکّی و رنجور دل.


در صورت تمایل بقیه را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

تعداد بازدید از این مطلب: 229
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 9 ارديبهشت 1391
نظرات

این مطلب را از سایت پرندگرفته ام نه نویسنده اش را می شناسم و نه نوع تفکرش را. اما آن چه که خواندم برایم جالب بود. برای تشکر از او هم که شده خواهش می کنم بر روی لینکش کلیک کنید.

به نظرم سایت جالبی است. با محتوای خوب.

http://parand.se/t-kasraei-arash-kamangir.htm

پیشینۀ نام و افسانۀ «آرش» در ادبیات فارسی

قدیم‌ترین مأخذی که از «آرش» در آن یاد شده «یَشتِ هشتم» در «کتاب اوستا» است که به «تیریَشت» نیز مشهور است. بند ششم از این یَشت به تیری اشاره می‌کند که «آرش» از کوه «اَیریو خشَوثه» [1] به کوه «خوَنوَنت» [2] پرتاب کرد.

نام این پهلوان به زبان اوستایی «رخشه» [3] و همراه با صفات «تیز تیر» [4] و «تیز تیرترینِ ایرانیان» [5] از او یاد شده است.

بقیه را در ادمه‌ی مطالب مطالعه فرمایید.


تعداد بازدید از این مطلب: 521
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود