close
تبلیغات در اینترنت
نوشته‌های بچه‌ها
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : سه شنبه 30 مرداد 1397
نظرات

عکس قشنگ

امپراطور یونان، به کوروش بزرگ گفت:

ما برای شرف میجنگیم، شما برای ثروت

کوروش پاسخ داد:

آری، هرکس برای نداشته‌هایش میجنگد...

تعداد بازدید از این مطلب: 18
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 15 مرداد 1397
نظرات

دایی بچه ها

✌파이팅 삼촌 ✌

❤사랑해 요 ❤

تعداد بازدید از این مطلب: 14
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 12 مرداد 1397
نظرات

دایی بچه ها

 

دایی بچه ها

تیم ارتش ایران در روسیه، برای مسابقات ارتش‌های جهان👆👆

عکس اولی و اوشون که لباسش با بقیه فرق دارد، دایی بنده میباشد😉، که خیلیم خوش تیپ میباشد😁 و گفته که تا اینجا ایران سوم هست😁

پارسال هم که رفته بودن واسه مسابقات اخرش پنجم شدن...

ببینیم امسال چه میکنن...

 

موفق باشید✌✌

فایتیگ✌✌

تعداد بازدید از این مطلب: 30
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 08 مرداد 1397
نظرات

دختر

ماه من غصه چرا؟

 

آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد

یا زمینی را که
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد
همه زندگی‌ام
غرق شادی باشد

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
این‌همه غصه و غم
این‌همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...

 

#قیصر امین پور

#منبع: وبلاگ خانوم پین پانلا

تعداد بازدید از این مطلب: 17
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : یکشنبه 07 مرداد 1397
نظرات

پرنده ها شدن پر بسته

خوشحال از این دنیا رخت بر بسته

اینجا همه هستن خسته

اینجا دستایه همه هست بسته

این شعر هست درمورده یه ادمه خسته

کسی که در های قلبش رو

به روی این دنیا بسته

و گفته دیگه بین اون و عشق

پیمان نمیشه بسته 

چون قلبش شکسته

این روزا دنیا خیلی نامرده

یکی مرده

یکی رفته

یکی خسته

یکی چشماش رو بسته

همه میگن هستم دل شکسته

اما یکی نیست که بگه

دیگه این حرفا بسته

این زهرا ی ما هم خیلی نامرده

بی رحمه

چون میگه با این شعرت

آبرویه هر چی شاعره رفته😂😂😂

 

پی نوشت: بیشتر شبیه رپ شد تا شعر، ولی من اصلا رپ گوش نمیکنماااا😅

پی پی نوشت: زهرا اسمه یکی از دوستایه مجازیمه که تویه وب خودم این شعر رو خونده بود😁

تعداد بازدید از این مطلب: 13
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 05 مرداد 1397
نظرات

دونگیی

من و دختر خالم الان می خوایم بریم از شبکه امید افسانه دونگیی نگاه کنیم🎎🎎

شما هم نگاه میکنید؟؟

اگه نه حتما نگاه کنید...

ما هم رفتیم👋👋

بای بای👋👋

تعداد بازدید از این مطلب: 8
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 05 مرداد 1397
نظرات

سلام من دختر خاله بچه ها هستم.

اسم من فاطمه است😆😆

اسم شما چیه؟؟

من کلاس زبان میرم و مشقام رو با نرگس مینویسم📖📖

من امسال میرم کلاس سوم✏️✏️

اینم عکس کتابه زبانم👇👇

عکس کتاب زبان دختر خاله بچه ها

خداحافظ👋👋😆😆😆

تعداد بازدید از این مطلب: 10
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 17 بهمن 1391
نظرات

1-لقب های حضرت زهرا «س»چیست ؟

2- نام قاتل حضزت علی «ع» ؟

3- نام پدر امام یازدهم«ع»؟

4- نام مادرامام حسن عسکری«ع»؟

5- محل تولد امام یازدهم «ع»؟

6- ماه خدا؟


تعداد بازدید از این مطلب: 142
موضوعات مرتبط: معما , نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 13


نویسنده : بچه ها
تاریخ : شنبه 15 مهر 1391
نظرات

یکی داشت پشت بوم خونه شو آسفالت می کرد. آسفالت زیاد می یاره. سرعت گیر می ذاره!

 

اولی: تو چقدر کثیفی چند وقته به حمام نرفتی؟

دومی: از وقتی که معلم تارخ گفت امیر کبیر توی حمام کشته شد.

 

مردی در هوای سرد اسبی را دید که از بینی اش بخار بیرون می آمد. با خودش گفت: پس اسب بخار که می گن اینه!

 

اولی: چرا باز نشستی در بانک؟

دمی: چون شنیدم به بازنشسته ها وام می دن.

تعداد بازدید از این مطلب: 192
برچسب‌ها: لطیفه ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : شنبه 15 مهر 1391
نظرات

بنی آدم اعضای یک پیکرند  که در آفرینش زیک گوهرند!

 

سلام ، هاچ امیدوارم که حالت خوب باشر. من امیدوارم که زودی مادرت را پیدا کنی! تو زنبور خوبی هستی و در سفرهایت دوست های زیادی پیدا کردی. من مطمئن هستم که آن ها هم دوست دارند مادرت را پیدا کنی!

خداحافظ!

تعداد بازدید از این مطلب: 147
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391
نظرات

تعطیلات تابستانه شروع شده و من چهارتا کلاس می روم. کلاس‌ های  زبان، خط، نقاشی و جعبه سازی. بعضی از کلاس ها توی مسجد برگزار می شود.

راستی یادتان است آن قمری و بلبل، آن ها چند روزی از پیش ما رفتند، ولی هنوز هم به ما سر می زنند.

این هم یک شعر قشنگ درباره ی امام زمان:

اتل متل تو آسمون..............................فرشته با رنگین کمون

می گن اگر مهدی بیاد......................دلها می شن چه مهربون

دروغها رو باد می بره....................... شیطونا رو آب می بره

دنیای خسته از بدی............................ زشتی رو از یاد می بره

آدم ها شاد و خندونن..........................قدر امام را می دونن

دیگه خطا نمی کنن............................به عهد و پیمون می مونن

تعداد بازدید از این مطلب: 199
برچسب‌ها: تابستان , تعطیلات ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1391
نظرات

من و برادرم داریم معلم بازی می کنیم. من شدم معلم .برادرم شده دانش آموز. الان هم زنگ دوم است و درس نقاشی داریم. این نقاشی هم ، برادرم طاها کشیده.

نقاشی داداش کوچکم طاها.

تعداد بازدید از این مطلب: 210
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1391
نظرات

شاید ربات هایی ساخته شد که کارهای آدم را انجام دهند. ربات ها برای آدم ها خرید می کنند. آدم ها تنبل می شوند چون که همه ی خیابان ها و خانه ها پر از ربات می شوند و حتی شهرداری هم پر از ربات می شود. پیرها زرنگ تر از جوان ها می شوند. تلویزیون پر از ربات می شود. همه کارخانه ها خراب می شود. ادم ها به فضا سفر می کنند و شهر ها خراب می شود. ادم ها راه رفتن هم یادشان می رود وبا صندلی رباتی این ور و ان ور می رند. ربات ها حتی به ادم ها هم غذا می دهند.

تعداد بازدید از این مطلب: 171
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1391
نظرات

(نویسنده مامان)

سلام؛

قبل از شروع باید بگم  که این مطلب با مطلبای دیگه فرق دارد.خب الان توضیح می‌دم.

من داشتم جزوه ریاضیم رو کامل می کردم که پسرم طاها یه خودکارو یه برگه آورده و می گه من می خوام خاطره بگم. تو باید همه خاطره های منو بنویسی، منم دلم نیومد دلشو بشکنم. پس با این حساب این پست پسرم طاهاست. و اینا عین جمله های خودشه.

هروقت داشتم از خونه دایی می اومدم یک جغدی دیدم، ولی یک روز دیگه یک خفاشی افتاده رو زمین توی حیاط خلوتمون و یه روز دیگه هم هر وقت می خواستم از خواب بلند بشم، فکر کرده بودم بینی من خون اومده! یه روز هم یه بلبل و یه قمری لونه ساخته بودن. قمریه همش می رفت سر تیر چراغ برق. اون یکی هم همش سر و صدا می داد. با تفنگم یه تیر زدم تراقه داد سگو از خواب بیدار شد من فکر کرده بودم شیره!

نمیدونم چرا لامپ کوچه اووری کنده شده، فکر کنم افتاده.

اون موقعها هم یه لامپی توی دستشویی خونمون شکست.

پشه کوره هم هی می یاد نیش می زنه.

یه مدادی مال نرجس هست. سفید می کنه. اسمش نمی دونم چیه!

دو تا لونه زنبور سبز توی خونمون بود. تازه فاطمه عمو علی هم دید. سمشون زدیم. اونو برداشتم. بچه هم داخلش بود، انداختیمش دور.

نرجس هم هر وقت داشت می رفت کلاس زبان،یه سگس دید از دهنش آب بیرون می ریخت.

خونه آقام گوساله دارن، مرغ و خروس دارن. من یه روزی خروس رو نازی کردم، ولی نوکم نزد.

ببخشید اگه جمله ها ناقص و نارسا بود. اما همانطور که گفتم این همون چیزایی بود که طاها گفت.

تعداد بازدید از این مطلب: 186
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1391
نظرات

من خیلی بازی بیلیارد را دوست دارم. می خواهم بروم و از دختر عمویم آن بازی را قرز بگیرم تا آقای بابا برای من هم یکی مثل همون درست کند.

تازه بعد هم می خواهم با دختر عمویم برویم توی کوچه دوچرخه بازی کنیم.

تعداد بازدید از این مطلب: 194
برچسب‌ها: بازی ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 02 خرداد 1391
نظرات

من دیشب به خانه ی عمه ام رفتم و آن جا خوابیدم. دختر عمویم هم بود. صبح وقتی داشتم به خانه می رفتم. دختر عمویم گفت: بیا بعد از ظهر توی کوچه بازی کنیم. من هم گفتم باشد، تو به دنبال من بیا تا برویم وبازی کنیم. خیلی وقت است که من در انتظارم که او بیاید و با هم مثل دیروز بازی کنیم.دیروز به من خیلی خوش گذشت. ما بعد از ظهر تا غروب مشغول بازی های گرگم به هوا و توپ را بگیر بودیم. بعد هم توی خانه بازی کردیم.الان هم هر چه انتظار می کشم نمی آید. من تصمیم گرفتم که خودم همین الان ساعت 6 بعد از ظهر بروم دنبالش تا توی کوچه بازی را ادامه بدهیم.

خوب من رفتم. 

خداحافظ.

تعداد بازدید از این مطلب: 193
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 02 خرداد 1391
نظرات

امروز دلم می خواست املا بنویسم.به مامان گفتم که به من املا بگوید، مامان گفت: به  بابا بگو. اکنون بابا در حال املا گفتن به من است. او می گوید: در زمان کودکی ما به املا دیکته می گفتند. به پدر می گویم:خانم معلم ما هم گاهی می گفت: دیکته بنویسیم.آن وقت بچه ها می گفتند دیکته یعنی چه؟

پدرم دارد به من املا می گوید این متن املای من است.به پدر می گویم یک صفحه بس است و او همین حرف را به من دیکته می گوید. تصمیم گرفتم که دیگر حرف نزنم. اما پدرم به قیافه ی اخمالوی من نگاه می کند، به من می خندد  و همین ها را به من املا می گوید.

حالا من نمی دانم این نوشته ی من است یا نوشته ی بابا. 

تعداد بازدید از این مطلب: 221
برچسب‌ها: املا , دیکته , بابا ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : یکشنبه 24 ارديبهشت 1391
نظرات

تعداد بازدید از این مطلب: 172
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بچه ها
تاریخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391
نظرات

مهاجران یکی از برنامه‌ هایی است که من خیلی دوست دارم. لوسی می هم مثل برادرم حیوانات رو دوست داره  و خیلی دلسوزه.



تعداد بازدید از این مطلب: 208
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391
نظرات

بچه های عزیز سلام

این خلاصه‌ی  کتاب قصه ی لی لی و پری دریایی است که به نظرم قشنگ بود، تصمیم گرفتم برایتان بنویسم. 

لی لی کوچولو به همراه پدر و مادر مهربانش در ویلای زیبایی زندگی می کردند. هنگام طلوع خورشید دریا خیلی خیلی زیبا می شد. صدای موج هایی که به ساحل می رسید گوش لی لی را نوازش می داد. کار پدر لی لی ماهی گیری بود. او هر روز با دوستان ماهیگیرش برای صید ماهی سوار بر قایق می شدو به دریا می رفت. پدر تور ماهیگیری را در آب می انداخت . وقتی آن را بالا می کشید ماهی های ریز  درشت در تر جمع شده بودند. پدر ماهی ها را به ساحل می آورد و آن ها را به قیمت مناسبی می فروخت. مادر یک شب برای لی لی ، قصه‌ی پری دریایی را تعریف کرد.  از آن شب به بعد وقتی پدرش از دریا برمی گشت ، لی لی کوچولو دوان دوان به سوی او می رفت و داخل قایق را نگاه می کرد. او با خودش فکر می کرد شاید پری دریایی را پدرش با تور گرفته باشد. چند روز گذشت لی لی خواب دید که پیش پری دریایی است و دارد از او چیزهای زیادی یاد می گیرد. 

تعداد بازدید از این مطلب: 275
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 30


نویسنده : بچه ها
تاریخ : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391
نظرات

1- جهنم چند درب دارد؟

2- خانه ی خدا در روی زمین کجاست؟

3-چندنوع سجده داریم؟

4-چه عبادتی ستون دین است؟

5-کدام سوره بسم الله ندارد؟

6-کدام سوره دو بسم الله دارد؟





                                                                                                                               

تعداد بازدید از این مطلب: 206
موضوعات مرتبط: معما , نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391
نظرات

امروز روز معلم بود. به من و دوستانم خیلی خوش گذشت. ما کلاسمان را تزیین کردیم. کادو خریدیم. گل برگ توی بادکنک ریختیم و آن ها را باد کردیم بعد روی سر خانم معلممان ترکاندیم. بمب شادی ریختیم.



روز معلم مبارک!



تعداد بازدید از این مطلب: 338
برچسب‌ها: روز معلم , بادکنک ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات

گربه ای میومیو کنان از این طرف کوچه به آن طرف کوچه می رفت.ناگهان می خواست از این طرف کوچه به آن طرف برود و ناگهان مرد شترسواری را دید که به سمت او می آید و هر دفعه که می خواست به یک سمت برود یکی را می دید و اخر به مسجد رفت و در آن جا سه بچه ی کوچک به دنیا آورد. یکی از مردها می خواست گربه را بزند که امام با صدای بلند و خشم گفت :«به این گربه چه کار داری؟»مرد ناراحت شد و از مسجد بیرون رفت و گربه داشت بچه اش را لیس می زد.

این خلاصه داستانی بود که خانم معلم برای ما تعریف کرد.

بابا از من پرسید کدام امام؟

من گفتم: خانم معلم هم نگفت کدام امام.

امیدوارم که دوست داشته باشید.

تعداد بازدید از این مطلب: 515
برچسب‌ها: گربه , امام , مهربانی , مسجد ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : شنبه 9 ارديبهشت 1391
نظرات

من به خانه ی عمه ام می روم و  در آن جا می خوابم.خیلی دوست دارم که به دوستان کمک کنم. نه برای این که جایزه بگیرم بلکه برای این که باعث خوشنودی آن ها شوم.

من خیلی دوست دارم که همه چیز را بدانم و مثل یک دانشمند باشم تا بتوانم به مردم کشورم و به همه ی مردم جهان خدمت کنم و مخصوصا دوست دارم چیزهای تاریخی را بدانم تا در یادم باشد که مردم دیروز با مردم امروز چه فرقی دارند.

تعداد بازدید از این مطلب: 196
برچسب‌ها: تاریخ , دانشمند , مردم ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : شنبه 09 ارديبهشت 1391
نظرات

امروز تولد بابام بود و من خیلی دوست داشتم که براش چیزی بخرم بعد از این که مدرسه تعطیل شد  دیدم مامان امده دنبالم و با هم به مغازه رفتیم و برای بابام یک لباس خریدیم. بعد به خانه برگشتیم و کادو را به بابام دادیم و او خیلی خوش حال شد.

تعداد بازدید از این مطلب: 202
برچسب‌ها: تولد , کادو , بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : جمعه 08 ارديبهشت 1391
نظرات

این شعر رامن در مورد عروسکم نوشته ام.

 

عروسک قشنگ من

لباس قرمز تنشه

داره میره به مدرسه

تا بخوانه درس و هندسه

تعداد بازدید از این مطلب: 197
برچسب‌ها: شعر , کودک , عروسک ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 11


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود