close
تبلیغات در اینترنت
نوشته‌های مامان
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 06 تير 1397
نظرات
محمد صلاح از جام بیرون رفت اما انقدر ارزش دارد که درابه او صحبت کنیم. او برای ما مسلمانان ارزش بسیاری دارد، او نماد خواستن و توانستن در این دنیایی است که اروپا و آمریکایش همه چیز را از آن خود می‌دانند. او فرعون نیست، متاسفم برای گزارشگران فوتبال ما که گاهی ناخواسته و ندانسته همان راهی را می‌روند که بدخواهان و بدگویان می‌روند. آنها نمی‌توانند تورها را ببینند و هم خود و هم تماشاگران را می‌فریبند. محمد صلاح صلاح الدین دنیای ماست. صلاح الدین بی شمشیر و نیزه و تفنگ. او فرعون نیست نخوت فرعونی ندارد، او می‌داند که بنده خداست، و این از سجده‌هایش پیداست. او صلاح الدین ماست بی شمشیر و نیزه و تفنگ، او تنها توپ دارد، توپی پر. برای ما مسلمانان که اخبارمان پر از جنگ است و قتل، او نمادی از زندگی سالم و تازه است. چرا جنگ چرا تفنگ وقتی توپ می‌تواند، چشم مردمان جهان را خیره کند. او را باید بزرگ داشت، دنیای اسلام باید او را بزرگ بدارد. از مالزی و اندونزی گرفته تا ایران و عربستان و مصر و اردن و آلبانی.
تعداد بازدید از این مطلب: 12
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 29 تير 1391
نظرات

معمولا عروسی دو روز برگزار میشود.اگر کسی قبلا جشن عقد نگرفته باشد،از عصر روز اول مراسم شروع میشود،بدین ترتیب که همه  اقوام و خویشان را دعوت میکنند و در منزل عروس خنچه(خوانچه: سفره کوچک) عقد پهن میشود و اقوام داماد هم به منزل عروس میروند و آنجا با شیرینی و میوه و چای و شربت پذیرایی میشوند.لازم به ذکر است که این میوه و شیرینی توسط آقای داماد تهیه شده است.البته امروزه اگر عروس خانم کم توقعی پیدا شود در دوران نامزدی  خانواده عروس و داماد به محضر میروند و مراسم عقد را در محضر بدون خرج اضافی انجام میدهند و دیگر به خاطر مخارج سنگین جشن عقد هم نمیگیرند.بالاخره،مراسم عقد با پذیرایی و گل چیدن و گلاب آوردن و اجازه از بزرگترها گرفتن عروس خانم تمام میشود .و شب مراسم حنا بندان انجام میشود.که ابتدا ایل و طایفه آقای داماد به منزل عروس خانم میروند و اول حنای عروس بسته میشود(سالها پیش دست و پای عروس را به طور کامل حنا میزدند و با پارچه مخصوص میبستند تا کاملا رنگ حنا را به خود بگیرد)جدیدا به این صورت که داماد کف دست عروس و عروس کف دست داماد اولین حرف اسمشان را به انگلیسی با حنا مینویسند وقتی کار نوشتن تمام شد آقای داماد که کاری جز پول خرج کردن ندارد،اینجا هم اسکناسی از جیب در میآورد و کف دست عروس قرار میدهد و سپس دست خودش را نیز کف دست عروس میگذارد طوری که پول بین دست عروس خانم و آقای داماد که حروف اسمشان را نوشته اند قرار میگیرد و چند دقیقه دستشان را نگه میدارند تا دو طرف پول ،یک طرف حرف اسم عروس خانم و طرف دیگر حرف اسم آقای داماد با حنا چاپ میشود .این پول یادگاری نزد عروس و داماد میماند تا همیشه چنین شبی را به یاد داشته باشند.بعد از مراسم حنابندان در منزل عروس خانم ،آقای داماد و ایل و طایفه اش و همچنین اقوام عروس به منزل داماد برگشته و یک بزرگتر از طرف داماد دست و پا و سر داماد را حنا میگذارد و با پارچه مخصوص میبندند .و معمولا یک نفر مانند برادر بزرگتر داماد یا یکی از اقوام  داماد را بر دوش خود قرار میدهند و چند دقیقه ای با هم میرقصند و اطرافیان هم در کنارشان به شادی میپردازند.خوب مراسم حنابندان تمام شد و همه به خانه هایشان میروند تا برای مراسم روز بعد استراحتی کنند.صبح زود روز عروسی اقوام عروس به منزل عروس و اقوام داماد به منزل داماد میروند تا خانواده عروس و داماد را در پختن ناهار یاری کنند.موقع ظهر ناهار را در ظرف و سینی میریزند و به منزل دوستانی که به عروسی دعوت شده اند میبرند. و کسانی هم که در بردن ناهار کمک کرده اند و برخی خویشان نزدیک،هراه با خانواده عروس یا داماد سفره بزرگی پهن کرده و همگی می نشینند و ناهار نوش جان میکنند.عصر روز دوم داماد به حمام میرود.بدین صورت که ابتدا خانواده عروس لباسی را که برای داماد تهیه کرده اند در چمدان گذاشته و هراه با هلهله به منزل داماد میبرند و همه ایل و طایفه عروس و داماد ،داماد را همراهی کرده و به حمام میفرستند و داماد کت شلوار پوشیده و شیک و مرتب برای شاباش آماده میشود.البته قبل از مراسم حمام رفتن داماد دنبال عروس به آرایشگاه میرود و بعد از آتلیه و باغ رفتن عروس را به منزلشان میبرد.خوب نوبت به شاباش رسید یعنی تمام مهمان هایی که دعوت بوده اند پولی را به عنوان هدیه به داماد میدهند و نقل و شیرینی  و پول بر سر داماد میریزند.حالا نوبت  شام  است.باز هم مثل ناهار همه مهمان ها بر سر سفره مینشینند و شام میخورند.مراسم شاباش عروس در منزل عروس بعد از شام خوردن عروس و داماد انجام میشود.اگر کسی بخواهد به عروس خانم کادو بدهد یا در مراسم شاباش یا سر سفره عقد کادو  میدهد.خوب مراسم کم کم رو به اتمام است حدود ساعت دوازده الی یک داماد و ایل و تبارش دنبال عروس خانم میرود و عروس را به خانه بخت میبرند.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 287
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : دوشنبه 26 تير 1391
نظرات

بالاخره بعد از چند روز اومدملبخند.چکار کنم دیگه توی تیر ماه که امتحانات پایان ترم،بلافاصله بعدش هم عروسی برادرم،بود. که ان شاالله خوشبخت بشن.ماچتوی پست بعدی در مورد رسم و رسوم ازدواج در شهرمون براتون توضیح میدم.حالا از عروسی براتون بگم،که خیلی گرم و باحال بود.همه اقوام و خویشان سنگ تموم گذاشتن،همین طور آقای باباتشویق که دست همشون درد نکنه. این عروسی برادر کوچکم بود،و متاسفانه دیگه تو خونمون عروسی نداریم.سوالاز شانس ما همین که موقع عروسی شد،انگاری مرغها اعتصاب کرده بودنقهقهه.و مرغ هم به زور گیر میومد.بالاخره هر طور که بود مرغ گیر آوردیم و تمیز کردیم و برای روز عروسی آماده کردیم.دخترم هم از چند روز قبل از عروسی منتظر بود تا لباسایی رو که براش آماده کرده بودم بپوشه همین طور یک لباس تور که برای شب عروسی بود.و برای شب عروسی آرایشگاه رفت و موهاش رو هم پیچید و لباس تور رو هم پوشیدو با همون موهای گل زده سر شب حدود ساعت 8-9خوابش بردخواب.پسرم هم سر شب خوابید تا من با خیال راحت به کارام برسم.تنها مشکلی که عروسی داشت گرمی شدید هوا بود و باید دائم آب خنک آماده میکردیم و به ملت میدادیم.ابلهعروسی توی دو روز برگزار شد،چون جشن عقد  قبلا نگرفته بودیم.عروسی هم توی خونه بود،مردونه خونه بابام اینا،و زنونه هم خونه خواهرم که نزدیک خونه بابام اینا بود.خلاصه عروسی خوش گذشت ان شاالله همه جوونا خوشبخت بشن.قلب

تعداد بازدید از این مطلب: 227
برچسب‌ها: عروسی , مراسم عروسی ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : یکشنبه 04 تير 1391
نظرات

سلام..

      این روزها کار ما شده درس خوندن و امتحان دادن و  بعد هم توی سایت دانشگاه نگاه کردن تا نتیجه‌ و نمراتمون روببینیم، البته با هزار دلشوره و استرساوهالبته دیگه باید از من گذشته باشه که برای نمره استرس داشته باشم، ولی نمی دونم چرا وقتی می‌خوام نمرمو نگاه کنم بهم استرس دست می ده!.تعجب. طرف می آد سر جلسه امتحان می شینه و می گه که حتی یک صفحه هم نخوندم ولی اینقدر ریلکسه که من یکی تعجب می‌کنم.. سوالخوب بعضی ها هم اینجورین! به قول استاد می‌خوان از فن بغل دستی استفاده کنن. البته اگه شانس بیارن و صندلی کناریشون هم رشته ایشون باشه و برای این کار پایه باشه. ولی بعضی وقتا  مثل چیزی که براتون تعریف می‌کنم. به خاطر کار نکرده آدمو مقصر می کنن. 

من هیچ وقت اهل تقلب  و از این حرفا نبودم  و نیستم . به امید خدا نخواهم بود.

همین دوسه روز پیش سر جلسه امتحان از شانس جای من آخر کلاس تعیین شده بود( من هیچ وقت برای امتحانات دوست ندارم آخر کلاس بنشینم چون معمولا آخرای کلاس همیشه کارا مشورتی پیش می ره)نیشخند. صندلی کنار دستیم خالی بود. چند دقیقه که گذشته بود و امتحان شروع شده بود که طرف اومد و سرجاش نشست. من که درسمو خونده بودم و داشتم یکی یکی سوالات رو می خوندم و جواب می دادم. بعد همین طور که جواب می دادم متوجه شدم ، طرف داره از روی پاسخ نامه من نگاه می کنه و علامت می زنه!خوشمزه البته خداییش من هیچ کاری به کاریش نداشتم. حتی اون طرف خودم رو هم نگاه نکردم و حتی یک کلمه هم حرف نزدم و سرم تو کار خودم بود. ولی مثل این که مراقب جلسه از حرکات کناردستی من متوجه شده بود که داره از روی دست من علامت می زنه. گفت که پاسخنامتو ببر کنارتر. منم همین کارو کردم. چند دقیقه بعد خانم مراقب اومد و پاسخنامه اون طرف رو گرفت و با مال من مقایسه کرد. دید حتی یک گزینه هم تفاوت نداره، گفت: تقلبه!! به من گفت: تو جواب رو بهش رسوندی؟ گفتم: نه! ناراحتشما که خودتون حضور داشتید، اصلا دیدید که من یک کلمه حرف بزنم. گفت: پس چطور عین هم علامت زدید؟ شما تقلب کردید؟

مرغ اون یه پا داشت!ساکت

وقتی این حرفو زد، طرف گفت:این استاد از آشناهامونه! حتما داره شوخی می کنه!

عاقبت آشنا بودن این طرف با اون خانم استاد مراقب این شد که معاون جلسه رو صدا بزنه و بگه که این دو تا پاسخنامه هاشون عین همه.!!

من:خمیازه

اون:آخ

مراقب:شیطان

معاون جلسه به مراقب گفت: شما خودتون حتما دیدید که این دوتا تقلب کردن؟

خانم استاد مراقب که تعجب کرده بود از کار خودش و از خودش هم خیلی حساب می برد که سخت گیره و چطور می شه که اون سر جلسه باشه و ندیده باشه و کسی ازش نترسیده باشه. با ناراحتی گفت: نه!خجالت

و این طوری بود که بالاخره هر جوری بود ماجرا به خیر تموم شد و اتفاقی نیفتاد.

آخر جلسه اون طرف از من معذرت خواهی کرد و گفت : ببخشید اگه شما رو نار احت کردم. راستش من اصلا نمی دونستم که امروز امتحان دارمخواب. حتی کارت  ورود به جلسه هم نگرفتم ولی خدا رو شکر مراقب به کارتم گیر نداد!!زبان

می بینید تو رو خدا !!من که اصلا اهل این کارا نبودم و نیستم الک الکی نزدیک بود . محکوم بشم.خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد وگرنه باید چیکار می کردم ؟ 

تعداد بازدید از این مطلب: 196
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
نظرات

اون پرنده‌های  دوست داشتنی که فبلا دو پست ما رو به خودشون اختصاص داده بودن، برای سومین بار اومدن و یه پست دیگه هم اشغال کردن. خانواده‌ی قمری بعد از چهار نفره شدن پرواز کردن و رفتن و یه مدتی نبودن؛ همچنین خانواده‌ی بلبل که پنج نفری شده بودن  و پیداشون نبود. حالا هردو شون بعد از یه مدت اومدن و سر و سامونی به لونه‌ی قبلی شون دادن. البته بعد از این که مطمئن شدن ما به لونه‌شون دست نزدیم؛ فکر کنم دوباره قصد بچه دار شدن دارن. خوب خدا رو شکر که ما تونستیم میزبان خوبی برای اونا باشیم که دوباره اومدن و ما رو خوشحال کردن، و دارن خونوادشون رو  وسعت می‌دنخوب اونا که از گرونی و یارانه و پول آب و برق و گاز و تلفن و اتاق خصوصی و کامپیوتر مخصوص برای بچه‌هاشون خبر ندارن. پس خدا کنه بیشتر و بیشتر بشن

تعداد بازدید از این مطلب: 177
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391
نظرات

سلام،حالتون خوبه؟امیدوارم که خوب باشین.

منم بد نیستم،فقط دیروز توی وبگردی یک عکسی رو دیدم که ناراحت شدم.اون عکس ،عکس یه خانم بود که توی اتوبوس وایستاده بود و به میله داخل اتوبوس تکیه کرده بود.البته من نمیدونم چرا این خانم این طوری وایستاده بود ،و یک شخص فرصت طلب با موبایل عکسشو از پشت گرفته بود. من ناراحت شدم اول از طرز وایستادن این خانم دوم از دست کسی که این عکس رو گرفته بود.

حالا خانم ها هر جا که میخوان بنشینن یا بایستن باید خیلی مواظب رفتارشون باشن،مخصوصا خانم هایی که اهل چادر پوشیدن نیستن.

کوچیکتون مامان

 

تعداد بازدید از این مطلب: 233
برچسب‌ها: عکس , خانمها ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391
نظرات

به نظر شما آیا مرد بودن به ریش و سبیل داشتنه؟ اگه اینطوری باشه تعداد مردا داره کم و کمتر میشه!!

من نمی دونم که ایا قبلنا  هم که مردا ریش و سبیل داشتن به خاطر نداشتن امکانات امروزی بوده یا ریش و سبیلشونو دوست داشتن؟ مرد سبیلو که خیلی خیلی کم شده،  به جاش مدل های عتیقه  زیاد شده. 

من فکر می کنم اگه سالها پیش هم ریش تراش های خارجی عالی بود بیشتر مردا ریش رو  می زدن!

البته بعضی مردا  ریششون رو به خاطر موقعیت کاری و شغلی نیاز دارن و مجبورن باهاش سر کنن  و هر از  مدتی  دور و برش رو مرتب می کنن چه خوششون بیاد چه خوششون نیاد!!

تعداد بازدید از این مطلب: 253
برچسب‌ها: ریش و سبیل ,
موضوعات مرتبط: طنز ما , نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مامان
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد 1391
نظرات

شبا تا حالا به صدای جیرجیرکا دقت کردین؟

تازه امشب که توی حیاط نشسته بودم بهش دقت کردم. صبحها صدای گنجشکا، شبا صدای جیرجیرکا. ما به صدای جیرجیرکا عادت کردیم. راستی اگه شبا جیرجیرکا صدا نمی کردن چی می شد؟

به نظرم همه جا سوت و کور می شد. بعدش شب و سیاهی و سکوت. خیلی وحشتناک می شد نه؟

خدایا شکرت به خاطر همه  چیز، حتی صدای جیرجیرکا تو شکوت شب.

تعداد بازدید از این مطلب: 196
برچسب‌ها: شب , سکوت , جیرجیرک ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391
نظرات

سلام.

قبلا گفته بودیم که یک جفت بلبل و یک جفت قمری خونه ما لونه درست کردند (البته گنجشک هم هست ولی گنجشک‌ها این قده زیادن که متاسفانه برامون مهم نیستن).

صبحها که از خواب بلن می شیم واقعا صدای آواز بلبل زیبا و شنیدنیه. صدای قمری هم تازه اینقدر نزدیکه و به این خوبی شنیده می شه. سر و صدای گنجشکها هم اول صبح یه چیز تکراریه!!

قمری و بلبل تخم گذاشتن و تخم ها جوجه شدو جوجه‌ها شون هم کم کم بزرگ شده. یه کم که نزدیک لونه می شی، معلوم نیست این بلبل از کجا متوجه می شه و می یاد و این قد سرو صدا می ده که گوشمون کر می شه آخه فکر می کنه که ما می خوایم بچه هاشو اذیت کنیم. ولی نمی دونه که ما خیلی مهربونیم!!!


امروز صبح زد وقتی از خواب بلند شدم صدای بال بال زدن بچه قمری  رو شنیدم با خودم گفتم دیگر کم کم بزرگ شده و داره تمرین پرواز می کنه. ظهر که از دانشگاه برگشتم دخترم رو دیدم که دوربین فیلم برداری رو برداشته  داره ازشون فیلم می گیره.

می دونید چی شده بود؟

یکی از بچه از دوتا بچه  قمری از لونه پریده بود و روی سیم برق نشسته بود. بچه ها هم داشتند نگاش می کردن و ازش عکس می گرفتن با دوربین فیلم برداری.





من به آقای بابا گفتم آخه این بجه قمری می تونه از خودش مواظبت کنه که پریده؟ اونم گفت: حتما می تونه!!!(چه جواب عالمانه ای). بعد از چند دقیقه  بچه قمری به همراه نمی دونم باباش یا مامانش پر زدو رفت و فکر کنم رفت که رفت

البته هنوز یکی از بچه قمری ها به همراه مامان  یا باباش که نمی دونم کدومشونه این جا هستن.

احتمالا اونم فردا، پس فردا پر می زنه و می ره.  امیدوارم هر جا که میره بتونه مواظب خودش باشه. ولی من که دلم خیلی براشون تنگ می شه جون عادت کرده بودم که هر روز چند دقیقه بشینمو تماشاشون کنم.



بعدا نوشت:وقتی که این پستو نوشتم تموم شد رفتم بیرن توی حیاط. می دونید چی دیدم. بچه قمریه که صبح پریده بود و رفته بود برگشته نشسته روی لوله گاز بالای پنجره اتاق می ترسم پرده حصیریا رو بخوام بکشم بپره بره. احتمالا شب می خوادهمین جا باشه. پس باید خوشحال باشم چون هنوز کامل نرفته و شب بر می گرده خونمون.



تعداد بازدید از این مطلب: 225
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مامان
تاریخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام

امروز می خوام براتون از کمک‌های آقای بابا در امور خونه براتون بگم. و البته یک روز به خصوص از بین همه اون روزا!!!!

هفته‌ی قبل  که امتحان میان ترم داشتم  تصمیم گرفتم  صبح زودتر از همیشه  به دانشگاه برم.. برای ظهر هم به آقای بابا گفتم که غذای حاضری آماده کنه، چون معمولا بچه‌ها اگه چند روز پشت سر هم پلو و غذاهای برنجی بخورند میلشون به غذا خوردن کم می شه. برای همین بعد از کلی سفارش به آقای بابا بهش گفتم که شاید، البته شاید، یه کم دیر بیام، چون استاد وقت امتحانو تقریبا ظهر تعیین کردن، بنابراین شما ناهار رو آماده کنید و به دختر هم بدید چون عصریه و  باید زودتر آماده بشه و به مدرسه بره.

از شانس خوب ما استاد امتحان نگرفت و این بود که من خیلی سریع خودمو به خونه رسوندم. البته تا بیام خونه شد ساعت حدود یازده. وقتی اومدم خونه دیدم بعله بوی سیب زمینی سرخ شده فضای خونه رو پرکرده با خوشحالی به آشپزخونه رفتم. دیدم آقای بابا مواد اولیه ناهار رو آماده کرده، و خیلی هم خوشحال بود که تونسته به من کمک کنه من هم ازش تشکر کردم و بهش گفتم به کارای عقب افتادش برسه تا خودم بقیه کا را رو انجام بدم.

خوب حالا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید. که ماجرا شنیدنیه.


برای ورود به بازار نو کلیک کنید

تعداد بازدید از این مطلب: 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391
نظرات

امروز صبح زودتر از خواب بیدار شدم . چون تصمیم گرفته بودم همه کارهای عقب افتاد مو انجام بدم و تازه یه سری هم به این وبلاگ بزنم. اخه این آقا بابای بچه‌ها نق می زنه که اگر نخواین همکاری کنین  این جا هم مثل بقیه مجله ها و روزنامه های کشورمون خواننده هاشو از دست می ده و باید درشو تخته کنیم. حالا از صبح بلند شو بشور و بساب و بخون تا همین حالا. البته این مطلبو روی کاغذ نوشتم تا سر فرصت_ که الان پیش اومد_  بیامو تو وبلاگ بنویسم.

براتون نگفتم که دادش کوچیکم نامزد داره؟

خوب حالا می گم!

بعد از ظهری دادشم با نامزدش خونه بابام اینا بودن و داشتن در مورد تاریخ عروسی صحبت می کردن. تاریخو دقیق وسط امتحانای پایان ترم من تعیین کردن.منم یه ژست خواهر شوهری گرفتم و گفتم باید تاریخ رو بعد از امتحانای من بذارین.بنده خدا عروسمون گفت باشه هر چی شما بگین ولی داداش میگفت نه! هوا گرم می شه. منم گفتم: خوب اصلا بذارین شهریورسر تونو درد نیارم کلی کل کل کردیم. آخرشم به نتیجه نرسیدیم.

حالا دل شما شهریا بسوزه!!!!!!

ما لازم نیست مثل شما دنبال سالن و این جور چیزا باشیم. راحت یه جشن بزرگ با تمام اقوام برگزار می کنیم. بدون دردسر...البته این درد سر رو زیادی گفتم چون برگزار کردن عروسی کلی دردسر داره مخصوصا برا خواهر بزرگتر.

بالاخره. امیدوارم که اونا هم خوشبخت بشن. شما هم ایشالا خوشبخت بشین!

آمین رب العالمین!


تعداد بازدید از این مطلب: 212
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391
نظرات

قبل ازاین که وارد دانشگاه بشم در مورد کتاب ها و مطالب کتاب ها دفکر های مثبتی داشتم. ولی الان می بینم که این کتاب ها اون چیزی که من فکر می کردم نیست.

یه استاد داریم که می گه فوق لیسانسشو 30 سال پیش توی آمریکا گرفته اون می گه که ما همین کتاب شما رو اون موقع خوندیم. حالا جالبیش به اینه که این کتاب ما به عنوان تالیف به خورد دانشجو داده می شه در حالی که هم طبق گفته استاد و هم با کمی دقت مشخصه که این کتاب ترجمه است. حالا حساب کنید که ما چقدر از دنیا عقبیم و این همه ادعامون هم می شه که می دو نیم و می تونیم و از این حرفا!خداییش کتاب ما همه اش مثال از استرالیا و نظریه های غربی ها می زنه بعدا می گن که تالیفه! آخر تو روز روشن دروغ به این بزرگی! شما در مورد کتاب ها چی فکر می کنین ؟ دوست دارم شما هم نظر بدین

تعداد بازدید از این مطلب: 197
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391
نظرات
بعضی وقتا به عنوان یه مادر از دست بعضی شیطنتای پسرم خسته می شم. قبلا به بازی با کامپیوتر خیلی علاقه داشت (الان هم علاقه  داره اما نه به اندازه قبلا) حالا بیش تر دوست داره ورجه وورجه کنه.راستش رو بخواید دخترم نرجس به اندازه طاها شیطون نبود. پسرم خیلی علاقه شدید و افراطی به حیوونا داره همین چند دقیقه قبل هم چند تا ملخ و سوسک و پروانه گرفته بود. بعضی روزا هم کلی مورچه و زنبور می گیره  و اونا را داخل ظرف و پلاستیک میذاره. البته من بهش می گم که این جونورا گناه دارن وباید پیش مامان و باباشون برن. اونم حرف منو گوش می ده و اونا روو آزاد می کنه. ولی تا بخوان آزاد بشن چند تا از این جونورای زبون بسته باید تلف بشن.مادر بزرگش هم چند تا مرغ و خروس داره. طاها هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه می گه اجازه می دید برم خونه مادر بزرگ؟می دونید چرا؟ نمی دونم درست حدس زدید یا نه! بله! برای این که مرغ زبون بسته رو ( با همکاری پسر خالش) بگیرن و به زور داخل خونه کوچیک و اسباب بازی که خودشون درست کردن بذارن. نمی دونم تا کی باید حیونای زبون بسته از دستش فراری باشن؟ ان شا الله بعدا بزرگ می شه براش تعریف می کنیم تا خودشم خنده اش بگیره.
تعداد بازدید از این مطلب: 203
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام


خدا رو شکر امسال برای ما و باغامون سال خوبی بوده،بارون بهتر از سالهای قبل اومده،و رودخونمون هم پرآب شد و هنوز هم آب در اون جریان داره،و ان شاالله حالا حالاها آب جاری باشه،این رودخونه‌ای رو که توی عکس می‌بینید رودخونه‌ی قره آقاجه که باغ ما هم کنارشه ،جاتون خالی امسال کنار رودخونه خیلی خوش میگذره، سالهای قبل که باغ میرفتیم به رودخونه نگاه میکردیم چون خشک بود ناراحت میشدیم ولی امسال نه،اگه به عکس بادقت نگاه کنید پسرم طاها رو که به همراه پسر خالش کنار رودخونه اومدن و بازی میکنن میبینید.قراره فردا هم به همراه خواهرم داداشم و نامزدش ،دخترم و پسرم و هر کی بیاد بریم باغ.خلاصه دهنتون آب نیفته میخوایم بریم پیش‌رس (توت) و سیب ترش و گرجه باغی بخوریم.


تعداد بازدید از این مطلب: 192
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2


نویسنده : مامان
تاریخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام. پیشاپیش ولادت دختر پیامبر و روز مادر رو به همه مادرها تبریک می گمان شا الله که همه مادرها سالم و سلامت باشند. خوب برای روز مادر چی کار کردید؟ برنامه ای هم دارید؟ آیا به مامان خودتون و مادرشوهرتون یک کادو می دید یا براتون فرق می کند؟به نظر من که هیچ فرقی نمی کنه هر دوتاشون عزیزن. ماهم برای این روز برنامه داریم. برای مادر شوهرم این طور قرار شده که همه پول روی هم بذارن و جارو برقی بخرن تا مادر شوهر از دست اون جارو برقی قدیمی راحت بشه.ولی برا مامانم هنوز تصمیم نگرفتیم. هر چند که هر دوتاشون  همیشه می گن ما هیچ چیز جز سلامتی شما نمی خوایم. ولی ما خودمون این روز رو دوست داریم. چون به همین بهونه همه دور هم جمع می شیم و خوش می گذره.

تعداد بازدید از این مطلب: 200
برچسب‌ها: روز مادر , هدیه ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : مامان
تاریخ : شنبه 16 ارديبهشت 1391
نظرات

A kind of custom exist in Iran whenever the first child is born .according to this custom after the birth mother goes to her home maybe her own home or her father’s house, of course , today most of this woman prefers to go to her father’s house. And there, her mother and her mother in law take care her. Their relatives come and visit her and her baby. Also , the morning of tenth day after birth some traditional medicinal plant is cooked and almonds add to them. In that evening mother and her baby is taken to the bathroom and is washed by them . also the cooked almonds are packed and give to the guests . on that evenings some relatives are invited to house and they are happy ,thank to the baby  and her mother are healthy, some guest put some money on baby’s chest and some guests give present to them.

تعداد بازدید از این مطلب: 200
برچسب‌ها: Iran , custom , mother , mother in low , baby ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام من امروز یه شعر قشنگ خوندم که خیلی ازش خوشم اومد .شعر از جناب آقای قاآنی شاعر دوره قاجاریه است.امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد البته به شرطی که شعر رو درست بخونید و شعر مردمو خراب نکنید.


پیرک لال و طفل الکن


پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

میشنیدم که بدین نوع همی راند سخن

کای ز زلفت ص ص صبحم ش ش شام تاریک

وی ز چهرت ش ش شامم ص ص صبح روشن

ت ت تریاکیم و بی شششهد للبت

ص ص صبر و ت ت تابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مممن را تتوتقلید مکن

گگگم شو ز برم ای کککمتر زززن

مممیخواهی ممشتی به ککلت بزنم 

که بیفتدمممغزت ممیان ددهن

پیر گفتا وووالله که ممعلومست این

که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون

گگگنگ و لللالم بخخلاق ز من

طفل گفتا خخدا را صصصد بار ششکر

که برستم به جهان ار ممال و ممحن

مممن هم گگگنگم مممثل تتتو

تتتو هم گگگنگی مممثل مممن 








تعداد بازدید از این مطلب: 231
برچسب‌ها: قاآنی , شعر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام،امتحان حسابداری هم دادم.اونم چه امتحانی،اولا که استاد فقط یه عده خاص رو راهنمایی کرد،بعدش وقت امتحان هم به نظر من خیلی کم بود.آخه یک ساعت ،اونم برای حسابداری به نظر شما وقت کمی نیست؟به هر حال گذشت ،ان شاالله بتونم نمره خوبی بگیرم.

تعداد بازدید از این مطلب: 194
برچسب‌ها: امتحان , حسابداری ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : دوشنبه 11 ارديبهشت 1391
نظرات
سلام،با عرض معذرت من چون که میان ترم حسابداری دارم نمیتونم مطلب بیشتری بنویسم .شاید با خودتون فکر کنید که نوشتن مطلب مگه چقدر وقت میبره ،ولی برای مامانی که باید به بچه مدرسه ای برسه ،یه بچه 5ساله هم توی خونه داره،خودش کلاس زبان و دانشگاه هم داره و باید آشپزی هم کنه و به کارای دیگه هم برسه یه کم مشکله
تعداد بازدید از این مطلب: 203
برچسب‌ها: میان ترم , مامان ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : شنبه 09 ارديبهشت 1391
نظرات

سحر خیز باش تا کامروا باشی                              .Early bird catches the worm      

 راحتم بذارset me free                                                            

                                                                        

                                                                        بنال.sing a song   


مردشورتو ببرنplague on you 


سرش به تنش می ارزهhe has a good head on his shoulders

تعداد بازدید از این مطلب: 232
برچسب‌ها: اصطلاح , ترجمه , انگلیسی ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : شنبه 09 ارديبهشت 1391
نظرات

مزیت سیم کارتهای اعتباری میدونید چیه؟یه تک زنگ میزنه و میگه من شارژ ندارم خودت یه زنگی بزن!!پس کی شارژ داره؟همه چیز هم که گرون شده دلمون خوشه که یارانه میگیریم،من نمیدونم این یارانه رو کی خواب دید ولی چیز بدرد بخوری نیست،کاشکی حداقل یارانه ی سیم کارتهای اعتباری رو هم پرداخت میکردن تا کسی تک زنگ نزنه،یا بگه شارژ ندارم!

تعداد بازدید از این مطلب: 218
برچسب‌ها: یارانه , سیم کارت ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : جمعه 08 ارديبهشت 1391
نظرات

به نظر شما امرزه معنی دانشجو چیه؟قبلا گفتم من تازه شروع به درس خوندن کردم و تازه دانشجو شدم و  شاید اون حس و حالی که بعضی از پسرها دخترها دارن من نداشته باشم.شیطنت سر کلاس،خودشیرینی جلوی همکلاسیها،احساس بزرگ شدن همه چیز رو فهمیدن جلو استاد،اس ام اس بازی و بلوتوس بازی سر کلاس،واقعا بعضی ها برای چی به دانشگاه میان،؟از کار خونه فرار کنن و نیم ساعتی سر کلاس بشینن و بعدش هم برن بیرون حیاط دانشگاه رو وجب کنن!ولی نمیدونم چه حکمتیه که آخر ترم هم قبول میشن،یه سوال از بغل دستی یه مشت جواب هم از توی جیب و این ور اون ور پیدا میکنن و بالاخره یه نمره ای میگیرن. ولی واقعا باید قدر استادها و معلم ها رو بدونیم و احترامشونو بیشتر نگه بداریم

تعداد بازدید از این مطلب: 196
برچسب‌ها: استاد , دانشجو ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام ،امروز می خوام یه خبری براتون بگم که از تعجب شاختون در بیاد.چند روز پیش توی محله ی ما شایع شد،که طلاهای یه زن که از اقوام دورمونه دزدیده شده،بعد فهمیدیم که شایعه نبوده از نزدیکا شنیدیم که زن در حالی که در مزرعه خودش مشغول سبزی چیدن بوده یه جوون که چادر زنونه روی سرش انداخته بوده ناگهان از پشت سر زن رو میندازه(البته سر و صورتشو پوشونده بوده) واونومحکم میگیره و بهش میگه من با تو کاری ندارم فقط النگوهاتو میخوام بعد با سیم چین النگوهارو میچینه و از اونجایی که زنه از ترس صداش بند اومده بوده  آقا دزده چادرشو میپوشه و فرار میکنه.حالا از عجائب این ماجرا اینه که اولا شوهر و پسر زنه هم توی مزرعه بودن ولی نزدیک هم نبودن،تازه این آقا دزده رو همه دیده بودن وقتی که چادر پوشیده بوده  و از جلوی  مزرعه همسایه ها گذشته بوده ولی همه فکر کرده بودن یه زن بسیجیه!!!بعد که دزده میره زنه شوهرشو صدا میزنه  و در حالی که از ترس دست و پاش میلرزیده میگه طلاهاش چی شده !خوب حالا ماجرا به پاسگاه و نیروی انتظامی میکشه ،رئیس پاسگاه به زن میگه هر کی بوده کاملا شما رو میشناخته و میدونسته  که تو النگوهای زیادی داری و به مزرعتون هم اشنایی داشته!؟حالا بعد از 3،4روز معلوم شده درده کی بوده،مواظب باشید از تعجب شاخاتون در نیاد،!!بله  درست میگن که میگن  این دوره زمونه  نباید به هیچ کس اعتماد کرد کسی که با اونا نون و نمک خورده بوده،داماد ،داماد خانواده که تازه برادرزاده ی شوهرش بوده ،یعنی در واقع طلاهای مادرزنش که زن عموش میشده رو دزدیده!!شما بگید به همچین آدمی چی باید گفت؟زندگیش رو به خاطر چند تا النگو از دست داد چون که دختره گفته من با همچین آدمی نمیتونم زندگی کنم دیگه چطور تو روی مادرم نگاه کنم؟عمو هم گفته میومد مثل بچه آدم میگفت پول لازم دارم که بهش کمک کنم،نه نامردی کنه.نظرتون چی بود ؟عجیب و شرم آور نبود؟

 

تعداد بازدید از این مطلب: 204
برچسب‌ها: دزدی , طلا ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود