close
تبلیغات در اینترنت
خاطره‌های بچه‌ها
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : سه شنبه 30 مرداد 1397
نظرات

عکس قشنگ

امپراطور یونان، به کوروش بزرگ گفت:

ما برای شرف میجنگیم، شما برای ثروت

کوروش پاسخ داد:

آری، هرکس برای نداشته‌هایش میجنگد...

تعداد بازدید از این مطلب: 16
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 15 مرداد 1397
نظرات

دایی بچه ها

✌파이팅 삼촌 ✌

❤사랑해 요 ❤

تعداد بازدید از این مطلب: 12
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 12 مرداد 1397
نظرات

دایی بچه ها

 

دایی بچه ها

تیم ارتش ایران در روسیه، برای مسابقات ارتش‌های جهان👆👆

عکس اولی و اوشون که لباسش با بقیه فرق دارد، دایی بنده میباشد😉، که خیلیم خوش تیپ میباشد😁 و گفته که تا اینجا ایران سوم هست😁

پارسال هم که رفته بودن واسه مسابقات اخرش پنجم شدن...

ببینیم امسال چه میکنن...

 

موفق باشید✌✌

فایتیگ✌✌

تعداد بازدید از این مطلب: 25
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : دوشنبه 08 مرداد 1397
نظرات

دختر

ماه من غصه چرا؟

 

آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد

یا زمینی را که
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من
دل به غم دادن و از یأس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند

ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می‌داد
او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد
همه زندگی‌ام
غرق شادی باشد

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
این‌همه غصه و غم
این‌همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می‌خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...

 

#قیصر امین پور

#منبع: وبلاگ خانوم پین پانلا

تعداد بازدید از این مطلب: 16
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : یکشنبه 07 مرداد 1397
نظرات

پرنده ها شدن پر بسته

خوشحال از این دنیا رخت بر بسته

اینجا همه هستن خسته

اینجا دستایه همه هست بسته

این شعر هست درمورده یه ادمه خسته

کسی که در های قلبش رو

به روی این دنیا بسته

و گفته دیگه بین اون و عشق

پیمان نمیشه بسته 

چون قلبش شکسته

این روزا دنیا خیلی نامرده

یکی مرده

یکی رفته

یکی خسته

یکی چشماش رو بسته

همه میگن هستم دل شکسته

اما یکی نیست که بگه

دیگه این حرفا بسته

این زهرا ی ما هم خیلی نامرده

بی رحمه

چون میگه با این شعرت

آبرویه هر چی شاعره رفته😂😂😂

 

پی نوشت: بیشتر شبیه رپ شد تا شعر، ولی من اصلا رپ گوش نمیکنماااا😅

پی پی نوشت: زهرا اسمه یکی از دوستایه مجازیمه که تویه وب خودم این شعر رو خونده بود😁

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 05 مرداد 1397
نظرات

دونگیی

من و دختر خالم الان می خوایم بریم از شبکه امید افسانه دونگیی نگاه کنیم🎎🎎

شما هم نگاه میکنید؟؟

اگه نه حتما نگاه کنید...

ما هم رفتیم👋👋

بای بای👋👋

تعداد بازدید از این مطلب: 7
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه‌ها
تاریخ : جمعه 05 مرداد 1397
نظرات

سلام من دختر خاله بچه ها هستم.

اسم من فاطمه است😆😆

اسم شما چیه؟؟

من کلاس زبان میرم و مشقام رو با نرگس مینویسم📖📖

من امسال میرم کلاس سوم✏️✏️

اینم عکس کتابه زبانم👇👇

عکس کتاب زبان دختر خاله بچه ها

خداحافظ👋👋😆😆😆

تعداد بازدید از این مطلب: 9
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392
نظرات

تا هفته قبل اصلا نتایج فوتبال ملی برایم مهم نبود. برد و باختش برایم یکسان بود، راستش را بگویم هیچکدام از بازیهای تیم ملی را حتا نگاه هم نکرده بودم. اما امروز از صبح تا شروع مسابقه دل توی دلم نبود ومنتظر مسابقه بودم.

امروز ، دیروز، پریروز با همه روزهای گذشته فرق داشت.

تعداد بازدید از این مطلب: 119
برچسب‌ها: فوتبال , جام جهانی , 2014 ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : شنبه 15 مهر 1391
نظرات

بنی آدم اعضای یک پیکرند  که در آفرینش زیک گوهرند!

 

سلام ، هاچ امیدوارم که حالت خوب باشر. من امیدوارم که زودی مادرت را پیدا کنی! تو زنبور خوبی هستی و در سفرهایت دوست های زیادی پیدا کردی. من مطمئن هستم که آن ها هم دوست دارند مادرت را پیدا کنی!

خداحافظ!

تعداد بازدید از این مطلب: 145
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391
نظرات

تعطیلات تابستانه شروع شده و من چهارتا کلاس می روم. کلاس‌ های  زبان، خط، نقاشی و جعبه سازی. بعضی از کلاس ها توی مسجد برگزار می شود.

راستی یادتان است آن قمری و بلبل، آن ها چند روزی از پیش ما رفتند، ولی هنوز هم به ما سر می زنند.

این هم یک شعر قشنگ درباره ی امام زمان:

اتل متل تو آسمون..............................فرشته با رنگین کمون

می گن اگر مهدی بیاد......................دلها می شن چه مهربون

دروغها رو باد می بره....................... شیطونا رو آب می بره

دنیای خسته از بدی............................ زشتی رو از یاد می بره

آدم ها شاد و خندونن..........................قدر امام را می دونن

دیگه خطا نمی کنن............................به عهد و پیمون می مونن

تعداد بازدید از این مطلب: 194
برچسب‌ها: تابستان , تعطیلات ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
نظرات

اون پرنده‌های  دوست داشتنی که فبلا دو پست ما رو به خودشون اختصاص داده بودن، برای سومین بار اومدن و یه پست دیگه هم اشغال کردن. خانواده‌ی قمری بعد از چهار نفره شدن پرواز کردن و رفتن و یه مدتی نبودن؛ همچنین خانواده‌ی بلبل که پنج نفری شده بودن  و پیداشون نبود. حالا هردو شون بعد از یه مدت اومدن و سر و سامونی به لونه‌ی قبلی شون دادن. البته بعد از این که مطمئن شدن ما به لونه‌شون دست نزدیم؛ فکر کنم دوباره قصد بچه دار شدن دارن. خوب خدا رو شکر که ما تونستیم میزبان خوبی برای اونا باشیم که دوباره اومدن و ما رو خوشحال کردن، و دارن خونوادشون رو  وسعت می‌دنخوب اونا که از گرونی و یارانه و پول آب و برق و گاز و تلفن و اتاق خصوصی و کامپیوتر مخصوص برای بچه‌هاشون خبر ندارن. پس خدا کنه بیشتر و بیشتر بشن

تعداد بازدید از این مطلب: 177
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 16 خرداد 1391
نظرات

من و برادرم داریم معلم بازی می کنیم. من شدم معلم .برادرم شده دانش آموز. الان هم زنگ دوم است و درس نقاشی داریم. این نقاشی هم ، برادرم طاها کشیده.

نقاشی داداش کوچکم طاها.

تعداد بازدید از این مطلب: 206
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 02 خرداد 1391
نظرات

من دیشب به خانه ی عمه ام رفتم و آن جا خوابیدم. دختر عمویم هم بود. صبح وقتی داشتم به خانه می رفتم. دختر عمویم گفت: بیا بعد از ظهر توی کوچه بازی کنیم. من هم گفتم باشد، تو به دنبال من بیا تا برویم وبازی کنیم. خیلی وقت است که من در انتظارم که او بیاید و با هم مثل دیروز بازی کنیم.دیروز به من خیلی خوش گذشت. ما بعد از ظهر تا غروب مشغول بازی های گرگم به هوا و توپ را بگیر بودیم. بعد هم توی خانه بازی کردیم.الان هم هر چه انتظار می کشم نمی آید. من تصمیم گرفتم که خودم همین الان ساعت 6 بعد از ظهر بروم دنبالش تا توی کوچه بازی را ادامه بدهیم.

خوب من رفتم. 

خداحافظ.

تعداد بازدید از این مطلب: 193
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : سه شنبه 02 خرداد 1391
نظرات

امروز دلم می خواست املا بنویسم.به مامان گفتم که به من املا بگوید، مامان گفت: به  بابا بگو. اکنون بابا در حال املا گفتن به من است. او می گوید: در زمان کودکی ما به املا دیکته می گفتند. به پدر می گویم:خانم معلم ما هم گاهی می گفت: دیکته بنویسیم.آن وقت بچه ها می گفتند دیکته یعنی چه؟

پدرم دارد به من املا می گوید این متن املای من است.به پدر می گویم یک صفحه بس است و او همین حرف را به من دیکته می گوید. تصمیم گرفتم که دیگر حرف نزنم. اما پدرم به قیافه ی اخمالوی من نگاه می کند، به من می خندد  و همین ها را به من املا می گوید.

حالا من نمی دانم این نوشته ی من است یا نوشته ی بابا. 

تعداد بازدید از این مطلب: 217
برچسب‌ها: املا , دیکته , بابا ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بچه ها
تاریخ : شنبه 09 ارديبهشت 1391
نظرات

امروز تولد بابام بود و من خیلی دوست داشتم که براش چیزی بخرم بعد از این که مدرسه تعطیل شد  دیدم مامان امده دنبالم و با هم به مغازه رفتیم و برای بابام یک لباس خریدیم. بعد به خانه برگشتیم و کادو را به بابام دادیم و او خیلی خوش حال شد.

تعداد بازدید از این مطلب: 197
برچسب‌ها: تولد , کادو , بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

ما با دختردایی‌ام جمعه تاریخ7/8/89 به کوه رفتیم. در آن جا سنگ‌های جانوری پیدا کردیم، یکی به شکل خرس و یکی هم مثل کوهان شتر.من در آن جا سه تا کله معلق زدم. بعد چند چیز راباهم مخلوط کردیم، چیزی که دختر دایی‌ام درست کرده بود را با مال من قاتی کرد بعد اسم داروی من شد داروی ماهی. بعد از آن همه بازی ما  با خوش‌حالی به خانه برگشتیم.

تعداد بازدید از این مطلب: 205
موضوعات مرتبط: خاطره‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391
نظرات

نوشتن وبلاگ آن هم با همکاری خانواده، از آن حرف‌هاست. مشکل از همین قدم نخست پیدا می‌شود. نام وبلاگ را چه بگذاریم. 

مامان: ستاره، موج،دریا...

بچه‌ها: شکلات، بستنی، کاکائو...

بابا: خانواده‌ی ما، مامان و بابا و بچه‌ها..

و آخر خوب معلوم است قدرت بابا حرف آخر را می‌زند.

نه خدایییش بد اسمی گذاشتم..خوب اگر بد است تا عوضش کنیم. 

دوست داریم در این وبلاگ از تجربه‌هامان، از زندگی، و از چیز‌های دیگر بنویسیم. نمی‌دانیم اصلا کسی خواهدآمد یا نهخوب بعدا معلوم می‌شود.


تعداد بازدید از این مطلب: 191
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود