close
تبلیغات در اینترنت
خاطره‌های بابا
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 01 مرداد 1397
نظرات

دیروز در خبرها خواندم که به سبب کمبود شدید بارش در انگلستان شهرداری لندن در قسمتهایی زیادی از لندن آبیاری درختان و چمنها را با شلنگ ممنوع کرده است. این ممنوعیت تقریبا شامل هفت میلیون نفر می شود.

و خبر دیگر این که آتش سوزیهای گسترده در جنگلهای شمالگان سوئد کار را به قدری سخت کرده است که دولت سوئد از کشورهای همسایه درخواست کمک کرده است، علت آتش سوزی گرمای شدید و کمبود بارش ذکر شده.

این دو خبر هر دو از بی بی سی نقل شده است، پس منبع اصلی خبر در این نوع گزارشها موثق و قابل اعتماد است.

این دو خبر را آوردم تا یادآور شوم تغییر اقلیم و کمبود بارنگی و گرما در همه مناطق زمین به نوعی دیده می شود، این که بعضی دانسته و ندانسته گرفتار جو سازی ها و هوچی گریهای منابع اطلاعاتی دیگران می شوند و همه چیز را به هارپ نسبت می دهند، اصلا صحیح نیست.

برخی دولتها به ویژه دولت اشغالگر سعی می کنند تا به هر روشی قدرت خود را فوق تصور جلوه دهند، تا از طریق آن بتوانند بر دنیا حکومت کنند.

مثلا با به وجود آمدن شرایط تغییر اقلیم چند عکس از تیرهای برق غول اسا پخش می کنند و اعلام می کنند که: بله این تیرهای برق پروژه هارپ است و ما از طریق آن می توانیم خشک سالی یا گرما یا سرما ایجاد کنیم. عده ای هم فریب می خورند و گمان می کنند با چه علم و تکنولوژی عجیبی سر و کار دارند. و ناله می کنند که دیگر کار ما تمام است.

این حرفها دست کم هنوز مال داستانهای علمی-تخیلی است و جز در داستان ها جای دیگری اتفاق نمی افتد.

شاید شاید در مقیاس بسیار کوچک آزمایشگاهی این کار شدنی باشد ولی در گستره زمین و جو آن نشدنی است.

به علاوه هر تغییری در آب و هوای هر منطقه به صورت به هم پیوسته در دیگر مناطق زمین تاثیر دارد و هیچ عقل سلیمی با دست خودش خودش را به چاه نمی اندازد.

پروژه هارپ و امثال آن فقط هارت و پورت است.

تعداد بازدید از این مطلب: 12
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 27 تير 1397
نظرات
تصویر : http://rozup.ir/thumb150/2607726/M (119) (2015_06_13 15_37_16 UTC).jpg" border="0">

طرفدار جنگ نیستم، از هر فیلم جنگی مگر این که فانتزی باشد بدم می‌آید.  از بازی کال آف دیوتی که به صورت سرباز توی فرودگاه می ریزند و مسافران بیگناه را می‌کشند بدم می‌آید. از این که بچه‌هایم با پسرخاله‌هایشان و دوستانشان جنگ بازی می‌کنند هم.

اما 

از زور شنیدن هم بدم می‌آید. دلیل ندارد وقتی برای آرام کردن اوضاع کوتاه می‌آیی طرف مقابل سرت داد بزند. دلیل ندارد حرف زور بشنوی.

اهل معامله هستم. حتی حاضرم کمی ضرر کنم اما نخواهم یقه طرف را بچسبم و همدیگر را بزنیم.

با این حال

اگر لازم باشد، می‌جنگم. اگر لازم باشد وارد میدان می‌شوم. ترس که ندارد یا می‌زنم یا می‌خورم. 

انگار هنوز ترامپ این را نفهمیده. انگار فکر کرده، از جنگ می‌ترسیم. نمی گویم می زنیم دخل طرف را می‌آوریم، نمی‌گویم ما از میدان پیروز بیرون می‌آییم اما گاهی باید جنگید، باید دعوا کرد تا طرف بفهمد، حرف زور هم حدی دارد.

چرا می‌گوییم مرگ بر آمریکا! برخی می‌گویند ما چکار به مردم آمریکا داریم؟نبندد مرا دست چرخ بلند

اتفاقا کار داریم.

مگر آمریکا  دموکراسی نیست، اگر هست خوب همین مردم این آقای زبان نفهم را سرکار آورده‌اند و حالا هم پشتش ایستاده‌اند. می‌گویید در خیابان علیه اش شعار می‌دهند؟

آمریکا نزدیک به چهارصد میلیون جمعیت دارد، حالا ده میلیون، بیست میلیون نه پنجاه میلیون هم مخالفش باشند، هنوز سیصد و پنجاه میلیون موافق دارد، یا موافق و مردد دارد، اگر که همه چیز خوب پیش برود مرددها هم عاشقش می‌شوند، اگر هم خوب نبود، منتظر می‌مانند تا انتخابات بعدی!

آآی حضرات! تا شما بخواهید تصمیم بگیرید که این آدم چهار سال بعدی هم رئیس جمهورتان باشد یا نباشد، ما مردم ایران، باید چکار کنیم؟

چگونه به شما حالی کنیم که انتخاب شما باعث مشکلات ماست؟ چگونه بگوییم که دوران بدی را آغاز کردید و ادامه می‌دهید؟

خوب شعار می‌دهیم: مرگ بر آمریکا می‌گوییم تا حالیتان شود، یک جای کار دارد می‌لنگد، اما حالیتان نیست.

ما جنگ را دوست نداریم.

اما

ما فرزند رستمیم! هم او که اسفندیار را از صمیم دل دوست داشت، اما وقتی حرف زور شنید، جنگید. البته همه چیز از بین رفت، خود رستم هم گریه کرد، اما اسفندیار را کشت.  ما فرزند رستمیم! جنگ با سهراب بد بود، دلهره داشت، اشک داشت اما، فرزندش را کشت تا کسی گمان نکند حالا که رابطه کاووس و رستم بد است، حالا که انگار رستم از کاووس قهر کرده و رفته، می‌شود، آمد و زد و سوزاند و رفت. 

می‌گویید مغولها زدند  و سوزاندند. بله! جنگ همین است. در جنگ حلوا قسمت نمی‌کنند.

باشد! کار را از حد مگذران! هر چه می‌خواهی بخواه، اما بدان که با حرف زور دست بسته خدمت شما نمی رسیم. 

نبندد مرا دست چرخ بلند.

تعداد بازدید از این مطلب: 18
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 24 تير 1397
نظرات

دلم می خواست که قهرمان کرواسی باشد نه از آن جهت که کرواسی را خیلی دوست داشتم و یا از فرانسه بدم می آمد... بیشتر از آن جهت که الگویی می شد برای همه کشورهای کوچک و به ویژه کشورهای شرقی. کشورهایی که جزئی از اروپای غربی یا فرهنگ یا خرده فرهنگ آن نیستند.

 

خوب دلم می خواست ... اما نشد. 

تعداد بازدید از این مطلب: 10
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 14 تير 1397
نظرات

با تمام ارادتی که به حافظ شیراز داریم اما گمان کنم اگر استخر می دیدید شناگر قابلی بود. می پرسید چطور؟ 

امروز داشتم دیوان حافظ را مطالعه می کردم که به سروده ستایش امیز او در مورد  شاه یحیی رسیدم

 

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل

یحیی بن مظفر ملک عالم عادل ....

به این نتیجه رسیدم که حافظ بنده خدا هم اگر آب می دیدید شناگر قابلی بود.

البته این در مورد مولوی و سعدی و بسیاری دیگر از شاعرانمان صادق است.  البته خوب بنده های خدا  چاره ای نداشتند. اصولا بسیاری از رشته های علوم انسانی یا احتیاج به حمایت بخش مردمی دارند یا بخش خصوصی قوی، که در اینجا می شود شاه و والی و استاندار.

وقتی نشر قوی نباشد و مردم حاضر نباشند برای کشفیات و اختراعات ذهنی و زبانی پول بدهند، دست گدایی دانشمند پیش بخش خصوصی دراز می شود و چاره ای جز این ستایش های خنک و بیخود ندارد.

در واقع علوم انسانی عکس  علوم مهندسی به مردم متکی است نه به بخش خصوصی و ثروتمندان.

تعداد بازدید از این مطلب: 11
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 12 تير 1397
نظرات

کتابهای سال دوازدهم در سایت تالیف به نشانی talif.sch.ir  برای نمایش اولیه قرار گرفته، بعضی از کتابها مثل فارسی تقریبا کامل هستند و از برخی تنها دو سه فصل آمده است.   این که گفتم کامل چون هنوز قسمت انتهای کتاب لغات و اعلام و اشخاص و ماخذ هنوز  نوشته نشده، البته تا امروز که نگاه کردم. 

به هر حال دوازدهمیها، که جاده صاف کن تغییرات نظام اموزشی هستند، ارام ارام دارند به انتهای مسیر می رسند. 

خسته نباشی دوازدهمی.  یک قدم دیگر برداری، سالهای درس و مدرسه تمام می شود و وارد سالهای هیجان و اضطراب و ندانمکاریهای خود و دیگران می شوی. نترس سرت را بالا بگیر. قهرمان.

تعداد بازدید از این مطلب: 10
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 10 تير 1397
نظرات

جام جهانی است دیگر، چه کار می شود کرد؟ این جام جهانی حتی بر نوشته ها و پست ما هم در این وبلاگ اثر گذاشته و آن را به سمت فوتبال برده. در این نوشته می خواهم درباره خداحافظی سردار آزمون بنویسم. می خواهم به سمتی از قضیه نگاه کنم که گمان کنم تا حالا کسی نگاه نکرده.

سمت نگاه: ١_ می گویند سردار ازمون با کی روش در این مورد صحبت کرده و او هم خداحافظی آزمون را پذیرفته.

با این مقدمه من سه فرضیه دارم.

١_ آزمون با همه دویدنها و رسیدنها و نرسیدنها نتوانسته موافق نظر کیروش بازی کند به همین سبب کیروش با نبودنش مشکلی نداشته و با خداحافطی او موافقت کرده. اگر سردار مطابق نظر کیروش بازی کرده بود، حتما کیروش به این راحتی اجازه جدایی او را نمی داد.

٢_ سردار مطابق نظر  کیروش بازی کرده، اما کیروش می خواهد استعداد سوزی کند، در این حالت بدبینانه کیروش خلاف همه ادعاهایش و احترامی که برایش قائلیم، نقشه خراب کردن استعدادهای ما را دارد، و برایش مهم نیست که استعدادی از بین برود.

٣- خداحافظی ازمون و موافقت کیروش موقتی است، با این فرضیه هر دو انها می خواهند ازادانه تنفس کنند و با شرایط تازه بعدی دوباره تصمیم بگیرند. 

امیدوارم که این فرض سوم درست باشد.

تعداد بازدید از این مطلب: 14
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 07 تير 1397
نظرات

گنجشکها پرنده های شگفت انگیزی هستند، کوچکند و با هوش. شاید نخواهید درباره هوش انها با من همسو باشید، اما به گمانم این که آنها توانسته اند راه زندگی با مردم را بیابند و همراه آنها در شهرها و روستاها زندگی کنند، نشان از هوشمندیشان دارد.

خانه ما با داشتن چند درخت و سایه دار بودن، برای گنجشکها جای خوبی است، و آنها با آسودگی می نشینند و می نوشند و بر می چینند. تا این جا گفتگویی نیست. اما گاهی پایشان را از گلیمشان درازتر می کنند، مانند این خانم گنجشک که پشت پنجره اتاق نشسته و دارد داخل را نگاه می کند. این جاست که باید بگویم: پررویی هم حدی دارد. آخر خانم گنجشک چه کار داری که نگاه می کنی؟ البته من هم عکست را گرفتم، گذاشتم توی دنیای مجازی ناراحت نشویها؟ نگویی که به من نگفتی؟

تعداد بازدید از این مطلب: 12
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 01 تير 1393
نظرات

 

سرزمین آهن! من سورو را دوست دارم!

اخیرا که تلویزیون فخیمه ملی  پس از دوره‌ای فطرت از نو شروع به پخش سریال‌های مُعظم کره‌ای نموده‌است و آموزش تاریخ کره و افسانه‌ها و اسطوره‌های آن را مد نظر قرار داده ما نیز به اتفاق خانواده در این رویداد بزرگ فرهنگی و هنری شرکت می‌نماییم و ضمن التذاذ روحی و بصری به آموختن نیز می‌پردازیم.

اما این جا نیز عین کلاس درس ذهن این‌جانب مدام در پی ایراد گیری از آموخته‌های خویش است و نمی‌تواند آرام بنشیند:

آقا اجازه: مگر کره‌‎ای‌ها محرم و نامحرم سرشان می‌شود که با بعضی وقت‌ها به هم دست می‌زنند؟ مگر آن جا دلواپس ندارد بروند توی خیابان داد و فریاد بزنند؟

آقا اجازه: وقتی صحنه عزاداری مادر سورو پخش می‌شد این پرها را که روی او سینه او می‌گذاشتند یعنی چه؟ اصلا چرا این همه این صحنه طولانی بود؟ ضرغامی در پی آموزش چه چیزی به این جانب بود؟ متاسفانه به علت کج بودن دوزاری ملتفت نشدم یکی مرا ملتفت کند.

آقا اجازه: ان خانم که یقه پیراهنش آبی است و توی معبد کار می‌کند از چه چیزی نگه داری می‌کند؟ اصلا شغل او چیست؟


آقا اجازه: این‌ها که هیچ اثری از هیچ خدا و پیغمبری در فیلمشان نیست؟ چرا و چگونه مجوز پخش و انتشار گرفته‌اند؟

اما خوب همه چیزش هم بد نیست:

آقا اجازه: می‌خواهم نام دخترم را " بانو آیو" بگذارم تا مثل او شجاع و نترس و زیبا باشد اسم پسرم را هم سورو می‌گذارم چون او فرمانروای خوبی است.

آقا اجازه: به اولین جایی که سفر خواهم کرد کره است زیرا می‌خواهم سرزمین این رشید مردان را ببینم.

آقا اجازه: تاریخ دنیای مدرن  از کره شروع شده است. چون آن‌ها اول اهن را کشف کردند. و اگر آن‌ها این کار را نمی‌کردند الان ما هیچی نداشتیم.

پس نتیجه می‌گیریم که این سریال بسیار آموزنده است.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 134
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 23


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 02 خرداد 1393
نظرات

حتا وقتی مسواک می زنم

دهنم                                                                                   

بوی قورمه سبزی می دهد

قورمه سبزی را دوست دارم 

پدرم را نیز دوست دارم

چون در باغچه مان سبزی می کارد

خانه ما بوی قورمه سبزی می‌دهد

اما در کوچه اصلا اصلا اصلا بوی قورمه سبزی نمی آید

چون مامان‌ها دیگر قورمه سبزی نمی‌‌پزند

وقتی کوچک بودم

مامان‌ها برای شوهر و بچه‌هایشان قورمه سبزی می‌پختند

اما حالا دیگر

سبزی گران شده‌است

آتش گران شده است

حبوبات گران شده است

مسکن گران شده است

برای همین هیچ کسِ هیچ کس هیچ کس دهانش بوی قورمه سبزی نمیدهد

من هم باید

با یک مسواک خیلی خیلی خیلی تمیز دهنم را مسواک بزنم

و گرنه...

دهنم بوی قورمه سبزی میدهد

 

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 107
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 23 فروردين 1393
نظرات

چندین پست قبل درباره پرنده های مهمان خانه مان مطلب نوشته بودیم. الان نزدیک دو سال است که ان ها منزل ما را جایگاه مناسبی برای پرورش جوجه هایشان دیده اند و پشت سر هم و جفت و جفت جوجه بزرگ می کنند و به جامعه پرندگان تحویل می دهند. سال گذشته پنج جفت جوجه بزرگ کردند و ما اهالی منزل هم از این که آنها می توانند با خیال راحت زندگی کنند بسیار شادمان بودیم. 

امسال هم پس از فصل زمستان دوباره تشریف فرما شدند و تخم گزاری نمودند. مادر و پدر با تلاش شبانه روزی تخم ها  را جوجه کردند. اما چند تا زاغی کنجکاو هر روز به منزل ما و خانه انها سرکشی می کنند و احتمالا قصد ربودن و نوش جان کردن بچه ها را دارند. سوال من این است که آیا ما حق دخالت داریم یا نه؟ 

آیا مسوول محافظت از جوجه ها در برابر زاغی ها هستیم یا نه؟ 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 123
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1392
نظرات

تا چند زنی لاف که علاف تو هستم

تا چند کنی پیف که من پاف تو هستم

مشغول گدایی شده‌ام این همه وقت است

الیاف دو تا کیف زری باف تو هستم

من گاو شدم گاو شدم کو علف سبز

از گاو گذشتم تو ببین گاف تو هستم

اینجاست که من قاط زدم با همه علمم

زیرا که یکی عضو ز اصناف تو هستم


در حال به روز آوری...

تعداد بازدید از این مطلب: 111
برچسب‌ها: علاف , لاف , پیف , پاف , پیف پاف ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 16 شهريور 1392
نظرات

چه دردی دارد دوری!

سرک کشیدن در اینترنت و هی از این سایت به آن سایت پریدن گاهی همیشه هم  خوشایند نیست.از این لینک به آن لینک تا رسیدم به http://www.canadasmissing.ca  

از آن‌چه دیدم اشک در چشمانم حلقه زد. تصورش برایم بسیار مشکل شد.. تصویر گمشده‌اش را کذاشته تاریخ  1963یعنی پنجاه سال پیش. آه که چه دردی دارد دوری!

چگونه این همه سال تحمل کرده‌است. شاید بارها متهم به این شده‌است که عزیزش را فراموش کرده! فرزندی را از یاد  برده! اما نمی‌دانسته‌اند که چه نیشتری بر جانش می‌زنند.

 

 

یادم هست سالها پیش تلویزیون که هنوز لقب - رسانه ملی - را نداشت. برنامه داشت به نام گمشدگان! عکس و مشخصات را از تلویزیون نمایش می‌دادند و بادم است که جند بار هم پیدا شدن‌ها را نشان می‌داد. کجا رفته ان رسانه غیر ملی که اینچنین غیرتمند عمل می‌کرد و به جای نشان دادن هزارباره تبلیغ وسیله‌ای ناخوشایند یکبار هم عشق را میزبان بود.

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی!


تعداد بازدید از این مطلب: 142
موضوعات مرتبط: خاطره‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 10


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1392
نظرات

آخرین باری که دوچرخه پنچرگیری کرده‌بودم کی بود!

شاید دوران راهنمایی که فاصله منزل بابا تا مدرسه راهنمایی شهید مدرس را "هلق و هلق" پا می‌زدم و خیلی خوشحال بودم که راه برگشتن سرازیری است و احتیاج به رکاب زدن ندارد. آن سال‌ها دوچرخه برای ما مثل "مزدا3" برای امروزی‌ها بود. چه روزگاری بود دوچرخه سواری در هوای گرم تابستان عرق ریختن و مسابقه دادن. نایلون پیچی دوچرخه و زنگ‌های جرینگ‌جرینگی!

اولش دوران ابتدایی و قبل از آن دوچرخه 12 داشتم چقدر دوستش می‌داشتم بعد کلاس چهارم و پنجم یک دوچرخه بیست از اینها که پشتی دارند. دوران راهنمایی هم یک دوچرخه بیست و شش فونیکس رنگ آبی. البته ناگفته نماند که هیچکدام از اینها نو نبودند،  برادرهای بزرگتر که دوچرخه نو می‌خریدند، قدیمی‌ترها را ‌می‌دادند به من. ناراحت می‌شدم؟ اصلا! باور کنید. آن روزها بچه‌ها خیلی کم توقع‌تر بودند. حتا شلوار هم گاهی مال برادر بزرگتر بود.

برای نرگس دوچرخه خریده بودم! چند سال پیش یک دوچرخه دوازده رنگ نارنجی.  بعدا بزرگ‌تر که شد. دو چرخه بیست آبی. آن دوچرخه را هم دادم به طاها.  نرگس کلاس چهارم که رفت – متاسفانه از طرف جامعه – منع شد. یک روز که به خانه  آمد گفت :بابا  من دیگه دوچرخه نمی‌خوام" . و این گونه بود که دوچرخه زیر پارکینگ، گوشه حیاط پارک شد. البته گاهی توی حیاط دورکی می‌زد اما ماندگاری دوچرخه در یک‌جا همان و از ریخت و رو افتادن لاستیک‌ها همان. اما طاها پسرم همان دوچرخه دوازده را سوار می‌شد و پا می‌زد. چند بار "میل نفس" چرخ جلو خراب شد، رفتم خریدم و درستش کردم، اما باز هم خراب شد چند روز پیش ناراحت شده بود .گفت : بابا باز هم خراب شده! گفتم درستش می‌کنم. از طرفی می‌دیدم که دوچرخه برایش کوچک شده و موقع پا زدن خیلی عذاب می‌کشد.

دیروز که بیرون رفته بودیم بیرون. بیست و شش هزار تومان ناقابل دادم یک جفت لاستیک دوچرخه بیست. طاها گفت : بابا مگه دوچرخه من لاستیک می‌خواد" گفتم: می‌خوام دوچرخه بزرگو برات درست کنم" گفت:" اون که مال نرگسه" گفتم: اشکال نداره بابا! بعدا با نرگس حساب می‌کنیم!

حالا دیگر طاها پاپیچ شده بود که بابا زودباش! آن هم توی هوای گرم و عرق ریز تابستان جنوب! گفتم بابا شب که هوا خنکتره. و تا شب. بالاخره با کمک طاها که سر از پا نمی‌شناخت لاستیک ها را در آوردم و به تیوب‌ها نگاه کردم و با "پمپ" بادشان کردم. یکی از تیوب‌ها پنچر بود، آن هم درست کنار "والف". قابل پنچرگیری نبود. به طاها گفتم: بابا باید صبر کنی تا فردا که تیوب نو بخرم. گفت: چشم بابا! اما ناگهان مامان خانم آمد با یک تیوب نو داخل پلاستیک! گفت: همینه. نگاهی کردم و گفتم: خودشه. گفت: برا قبلا بوده که خریده بودی!

 آخرین باری که دوچرخه پنچرگیری کی بود؟

و حالا معلم بازی: این خاطره چند کنایه داشت؟

تعداد بازدید از این مطلب: 144
موضوعات مرتبط: خاطره‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 22 تير 1392
نظرات

سایت ورزش 3 تیتر زده است:

آلمان درجهنم ازادی تحقیر شد.

این تیتر شایسته نیست.زیرا

 جهنم جای خوبی نیست. مگر ما آلمانیها را به جهنم آورده‌ایم این تیتر یعنی میهن ما جهنم است و ما هم مالک جهنم هستیم .. بلکه ما آن‌ها به بهشت مهربانی‌ها دعوت کردیم تا با آن‌ها یک مسابقه بدهیم .

دیگر این که آنها به هر حال مهمانان ما هستند  لفظ تحقیر برای شکست مهمان در یک بازی مناسب نیست. ما نمی‌خواهیم هیچکس را تحقیر کنیم.. بلکه می‌خواهیم شایستگی خود را نشان دهیم. تحقیر دیگران برای بزرگ نشان دادن خود راه خوبی نیست.

می دانم که این نوع تیتر ممکن است در کشورهای دیگر رواج داشته باشد اما این دلیل نمی‌شود که ما هم اشتباهات آنها را تکرار کنیم.

تیتر پیشنهادی این است: ما شایسته‌تر بودیم.

یا

دنیا بزرگی والیبال ما را تماشا کرد.

 

و  خیلی تیترهای دیگر.

تعداد بازدید از این مطلب: 158
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392
نظرات

تا هفته قبل اصلا نتایج فوتبال ملی برایم مهم نبود. برد و باختش برایم یکسان بود، راستش را بگویم هیچکدام از بازیهای تیم ملی را حتا نگاه هم نکرده بودم. اما امروز از صبح تا شروع مسابقه دل توی دلم نبود ومنتظر مسابقه بودم.

امروز ، دیروز، پریروز با همه روزهای گذشته فرق داشت.

تعداد بازدید از این مطلب: 121
برچسب‌ها: فوتبال , جام جهانی , 2014 ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392
نظرات

بنفش انگشت اشاره‌ام را بشنو

هیچ چیز دیگری از تو نمی‌خواهم مگر طراوت باران را.

 

تعداد بازدید از این مطلب: 130
برچسب‌ها: سبز , آبی , بنفش , باران ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391
نظرات

خاک ايران يکسر از دکتر پر است            هرکه دکتر نيست نانش آجر است

ملک ايران سرزمين دکتران                           اين‌قدر دکتر نباشد در جهان

شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دک                 کبک دکتر، فنچ دکتر، زاغ دک

عابران هر خيابان دکترند                          دانه‌هاي برف و باران دکترند

هم وزيران هم مديران دکترند                       بيشتر از نصف ايران دکترند

هرکه پستي دارد اينجا دکتر است              ديپلم ردي‌ست، اما دکتر است

هرکه شد محبوب از ما بهتران                     هرکه شد منصوب بالا دکتر است

هرکه رد شد از در دانشکده                         يا گرفته دکتري، يا دکتر است

شعر نو مديون دکترها بوَد                               تو ندانستي که نيما دکتر است؟

شاعر تيتراژهامان دکتر است                       مجري اخبار سيما دکتر است

در جهاني که پر است از نابغه                           دکتري چندان ندارد سابقه

بي‌سبب افسرده‌اي، غم مي‌خوري                         سرزمين ماست مهد دکتري

خط‌مان وقتي شبيه ميخ بود                                  اي‌بسا دکتر در آن تاريخ بود

اين‌همه آدم که در عالم نبود                             آدمي کم بود و دکتر کم نبود

من نگويم، شاعران فرموده‌اند                           رخش و رستم هردو دکتر بوده‌اند

گرچه باشد قصه‌ها پشت سرش                           دکتري دارند ملا و خرش

شاعران از رودکي تا عنصري                            بي‌گمان دارند هريک دکتري

شعله‌هاي عشق چون گر مي‌گرفت                     آتشي در خيل دکتر مي‌گرفت

عشق با دکتر نظامي قصه‌گو                                عشق با دکتر سنايي رازجو

عارف شوريده دکتر مولوي                                      نام پايان‌نامه او مثنوي

حافظ و سعدي و خواجو دکترند                                سروقدان لب جو دکترند

وحشي و اهلي و صائب دکترند                          تاجر و دهقان و کاسب دکترند

عالمان را خود حديثي ديگر است                               حجت‌الاسلام دکتر بهتر است  

بحث‌هاي جعل مدرک نان‌بري‌ست                             بهترين سرگرمي ما دکتري‌ست

عده‌اي مشغول دکترسازي‌اند                                     عده‌اي سرگرم دکتر‌بازي‌اند

پي نوشت: * اسماعيل اميني متولد سال 1342، شاعر و منتقد و طتزپرداز، اگرچه کم شعر مي‌گويد، اما به مصداق «کم گوي و گزيده گوي چون در/ تا ز اندک تو جهان شود پر» آنچه مي‌گويد، گزيده است و پخته و سخته.

تعداد بازدید از این مطلب: 123
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391
نظرات

آن روز که ما فریاد بودیم

«تو» دستی بودی در گوش خویش!

امروز اما همان فریاد را تکرار می‌کنی.

اما ما کوهیم  و صدا صداست.

ما خیابان نیستیم.

تعداد بازدید از این مطلب: 129
برچسب‌ها: خیابان , تکرار , کوه ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1391
نظرات

شاید برای بعضی‌ها کمی لوس باشد و برای بعضی‌ها مقداری تهوع‌آور. اما با تمام این‌ها این تصویر را تقدیم می‌کنم به "مامان خانم" که عاشقانه دوستش دارم. هیچ مناسبتی هم ندارد. مناسبتش فقط دوست داشتن است. همین و همین.عاشقانه

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 131
برچسب‌ها: زندگی , عشق , همسر ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : چهارشنبه 13 دي 1391
نظرات
استاد گفت: در طول تاریخ کشور ما گاهی دانشمندانی بسیار بزرگ در خدمت حکوت های فاسد و سلطه جو بوده اند. خاندان دانشمند و بزرگ برمکیان در خدمت عباسیان بودند طوری که خلیفه بزرگ عباسی بدون آن ها حتا "فکر" هم نمی کرد اما " اگر کردند دیدند و چشیدند" بعد ها هم خاندان دانشمند جوینی در دستگاه مغولان مشغول به کار شدند و تا وزارت هم بالا رفتند اما آن ها هم دیدند و چشیدند. چشم هایمان را باز کنیم از علم و دانش خود به نفع زورگویان استفاده نکنیم.
تعداد بازدید از این مطلب: 145
برچسب‌ها: جوینی , برمکیان| , حکومت ,
موضوعات مرتبط: خاطره‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 6


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 04 آبان 1391
نظرات

لنج به گل نشسته.

تعداد بازدید از این مطلب: 168
برچسب‌ها: لنج , ساحل ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1391
نظرات

با دقت نگاهی به دیوار و در خوابگاه می اندازم. چرا این جا این همه کثیف است؟ از هم اتاقی که از اتفاق همکلاسی نیز است. می پرسم تا الان چطور در این جا سر کردید؟ می خندد و چیز دیگری نمی گوید. می گویم یک قلم و خودکار بردار و بنویس: تاید. مایع ظرفشویی، مایع دست شویی، اسکاچ، سیم، صابون، جوهر نمک... با تعجب نگاه می‌کند. می‌گویم شوخی نمی‌‍‌کنم. با کمی اکراه قبول می‌کند. با هم بیرون می‌رویم و همه را می خریم. بعد به جان دیوارهای آشپزخانه خوابگاه می افتیم. می ساییم و می شوییم و می روبیم و از در و دیوار آب سیاه چرک جاری می‌شود... لوله‌ی فاضلاب گرفته است. با سرعت از پله‌ها پایین می‌روم و خودم را به اتاق نگهبانی می‌رسانم.. چوبی بر می‌دارم و چهار طبقه را با‌لا می‌آیم.. هنوز مجدانه در حال شست و شو ست... لوله‌ی فاضلاب را با هر کلکی شده باز می‌کنیم. آب کثیف سیاه لوله می‌شود و در لوله پایین می‌رود. .. چهار ساعت شده است که می‌شوییم  و می‌سابیم.. کم کم آب جاری شده از در و دیوار زلال می‌شود.. چه خوب شد؟

به هم اتاقی نگاه می‌کنم و می‌خندم. اولین روز را در خوابگاه به شست و شو گذراندیم. ساعت نزدیک ده و نیم شب است. خسته شده‌ایم و خوابمان گرفته. فردا هم باید دیوارهای اتاق‌ها درها و پنجره‌ها را تمیز کنیم. فردا استاد  از ما درباره‌ی کتابی که معرفی کرده‌است خواهد پرسید و بی‌گمان اگر هیچ نخوانده‌باشیم ناراحت خواهد شد. دانشجوی دکتری باشی و درس نخوانده سر کلاس حاضر شوی؟ کتاب را در دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به خواندن. چشمانم سیاهی می‌رود. فقط یک صفحه خوانده‌ام.. خودم را با زور بیدار نگاه می‌دارم.. اما...

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 194
برچسب‌ها: خوابگاه دانشجویی ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 04 مهر 1391
نظرات

چند روز پیش مهمان عزیزی داشتیم که از  دیار گرمسیر به منزل ما آمده بود. مهمانی که از دوره‌ی کارشناسی دانشگاه شیراز و از درون لانه کندوی  خوابگاه شهید دستغیب اتاق 708  با هم آشنا شدیم و هنوز که هنوز است بعد از پانزده سال  طناب دوستی را با هم  گره می زنیم. و سالی یکی، دوبار مهمان هم می شویم و به اتفاق خانواده‌هامان  می‌نشینیم و می‌گوییم و برای چندمین بار خاطره‌های مشترک را تعریف می‌کنیم. در این مجال یکی ـ دو روزه‌ی مهمانی به غیر از خاطره‌ها گاهگاه بحث‌های جالبی داریم درباره‌ی فرهنگ و هنر و اعتقادات و ـ البته نقل مجلس مردانه سیاست. اما این بار بحث ما کمی متفاوت بود: همسر محترم ایشان از بنده خواستند تا برایشان حافظ بخوانم، و توضیح بدهم. ـ حالا که به سلامتی دانشجوی دکتری ادبیات شدیم ـ انتظار مثل گرمای جنوب بالا می‌رود. اما کسانی که با حافظ آشنایی دارند می‌دانند که توضیح بعضی از ابیات حافظ کار بسیار سخت و مشکلی است. و احتیاج به مقدمه‌هایی برای آشنایی با علوم  مختلف ادبی و شرعی و عرفانی دارد. سعی کردم به صورت ساده  و مختصر آن چه  را از استادانم آموخته بودم برایشان توضیح دهم. در همین زمان ایشان پرسیدند که به نظر شما حافظ چگونه شخصیتی دارد؟

 گفتم:این سوال را  حافظ شناسان هم از خود می‌پرسند و پاسخ می‌دهند. اما دو تا از پاسخ‌ها برای من جالب‌تر است. یکی آن‌چه آقای خرمشاهی می‌گوید که حافظ «انسان کامل» نیست بلکه «کاملا انسان» است. یعنی حافظ یک ابر انسان نیست یک پیامبر نیست حتا یک پیر و مراد  هم نیست. بلکه حافظ خود انسان است: ادعای بیگناهی نمی‌کند، ادعای پیغمبری هم ندارد، مثل بقیه انسان‌ها زندگی می‌کند، و حتا گاهی از گناه خود لذت می‌برد و در مواقع دیگر ناگهان آن‌قدر به خدا نزدیک می‌شود که احساس می‌کنی الان است که مثل مسیحا معجزه کند.« فیض روح القدس ار باز مدد فرماید.... دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد».

دوم  |آن چه که  جناب آقای استاد رستگار فسایی در یکی از سخنرانی‌هاشان گفتند که حافظ انسانی « صادق راستگو امانتدار رند دروغگو » است.  این که چگونه این صفات متضاد در ایشان جمع می‌شود به سبب شاعر بودن حافظ است. اگر همه‌‌ی آن‌چه را که حافظ درباره‌ی میخواری و نظربازی می‌گوید  و شوخی‌هایش با دین و اعتقادات را حقیقت فرض کنیم او انسانی شرابخوار و بی اعتقاد است.( البته قسمتی از شراب‌هایش معنای عرفانی دارد). اما اگر دقت کنیم که او در درجه‌ی اول یک شاعر است و شاعران چیزهایی می‌گویند که خود بدان‌ها عمل نمی‌کنند ان‌گاه او را تنها یک شاعر می‌بینیم.

توضیح بیش‌تر هم از حوصله‌ی مهمانان ما خارج بود و هم گمان می‌کنم از حوصله خوانندگان این وبلاگ.شاید آینده بیش‌تر بنویسم. اما حالا  چند بیت از حافظ آن هم از روی تفال:

بی‌خـــــبرند زاهـــــــــدان نقش بخوان و لا تقل... مست ریاست محتسب باده بنوش و لا تخف

صوفی شهر بین که چون لقمه‌ی شبهه می‌خورد.... پاردمش دراز بــــاد این حیوان خوش علف

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 173
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مامان
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
نظرات

اون پرنده‌های  دوست داشتنی که فبلا دو پست ما رو به خودشون اختصاص داده بودن، برای سومین بار اومدن و یه پست دیگه هم اشغال کردن. خانواده‌ی قمری بعد از چهار نفره شدن پرواز کردن و رفتن و یه مدتی نبودن؛ همچنین خانواده‌ی بلبل که پنج نفری شده بودن  و پیداشون نبود. حالا هردو شون بعد از یه مدت اومدن و سر و سامونی به لونه‌ی قبلی شون دادن. البته بعد از این که مطمئن شدن ما به لونه‌شون دست نزدیم؛ فکر کنم دوباره قصد بچه دار شدن دارن. خوب خدا رو شکر که ما تونستیم میزبان خوبی برای اونا باشیم که دوباره اومدن و ما رو خوشحال کردن، و دارن خونوادشون رو  وسعت می‌دنخوب اونا که از گرونی و یارانه و پول آب و برق و گاز و تلفن و اتاق خصوصی و کامپیوتر مخصوص برای بچه‌هاشون خبر ندارن. پس خدا کنه بیشتر و بیشتر بشن

تعداد بازدید از این مطلب: 181
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام

امروز می خوام براتون از کمک‌های آقای بابا در امور خونه براتون بگم. و البته یک روز به خصوص از بین همه اون روزا!!!!

هفته‌ی قبل  که امتحان میان ترم داشتم  تصمیم گرفتم  صبح زودتر از همیشه  به دانشگاه برم.. برای ظهر هم به آقای بابا گفتم که غذای حاضری آماده کنه، چون معمولا بچه‌ها اگه چند روز پشت سر هم پلو و غذاهای برنجی بخورند میلشون به غذا خوردن کم می شه. برای همین بعد از کلی سفارش به آقای بابا بهش گفتم که شاید، البته شاید، یه کم دیر بیام، چون استاد وقت امتحانو تقریبا ظهر تعیین کردن، بنابراین شما ناهار رو آماده کنید و به دختر هم بدید چون عصریه و  باید زودتر آماده بشه و به مدرسه بره.

از شانس خوب ما استاد امتحان نگرفت و این بود که من خیلی سریع خودمو به خونه رسوندم. البته تا بیام خونه شد ساعت حدود یازده. وقتی اومدم خونه دیدم بعله بوی سیب زمینی سرخ شده فضای خونه رو پرکرده با خوشحالی به آشپزخونه رفتم. دیدم آقای بابا مواد اولیه ناهار رو آماده کرده، و خیلی هم خوشحال بود که تونسته به من کمک کنه من هم ازش تشکر کردم و بهش گفتم به کارای عقب افتادش برسه تا خودم بقیه کا را رو انجام بدم.

خوب حالا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید. که ماجرا شنیدنیه.


برای ورود به بازار نو کلیک کنید

تعداد بازدید از این مطلب: 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 12 ارديبهشت 1391
نظرات

چند روزی است، پسرم هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شود. می گوید بابا می‌آی بریم کشور سنیک؟

منظورش از کشور سنیک ژاپن است. چون از من پرسیده بود که بابا سنیک کجاست؟ من هم روی نقشه‌، ژاپنرا نشانش داده‌بودم و گفتم این‌جا!

حالا امروز کلی با او صحبت کردم که بابا سنیک که واقعا زندگی ‌نمی‌کند. سنیک یک بازی است. اسم یک عروسک است که در خیال آد‌م ها زندگی می‌کند.بعد پسرم گفت: آهان فهمیدم سنیک آدم فضایی است!

حالا من هر چه می‌خواهم برایش توضیح بدهم. گمان نمی‌کنم کافی باشد. نمیدانم تا کی باید تحمل کنم که واقعیت و تخیل را از هم جدا کند.. دخترم تقریبا کلاس اول رفت موفق شد این کار را بکند ..ببینم پسرم چطور است؟



تعداد بازدید از این مطلب: 196
برچسب‌ها: سنیک , ژاپن , خیال , واقعیت ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : یکشنبه 10 ارديبهشت 1391
نظرات

     دیروز نوشتم که همسر و بچه‌ها رفتند که برای بابا هدیه بخرند . حالا فکر می‌کنید که چی خریده بودند؟ البته پیرهن خریده بودند..که ان هم به رسم ما جنوبی‌ها سفید بود..البته نه سفید وزگ، سفید چار خونه.

    به جز پیرهن یک کتاب هم خریده بودند..آخر بابا خوره‌ی کتاب است.البته چه کتابی!  از همان کتاب‌هایی که همیشه روی میز کتاب‌فروشی‌ها می بینم ولی به خاطر قیمتشان،پس پس می روم.کتاب «به یاد شیراز، عکس‌های شیراز قدیم»..وای کلی ذوق کردم..یک عالم عکس‌، آن هم عکس‌های قدیمی از «قوال الملک»، «صولت الدوله قشقایی»، «چهار زند دهه‌ی سی»، تازه عکس جناب «واسموس» هم  هست. باید عکس‌ها را اسکن کنم. بعد برایتان بگذارم.  تا شما هم مثل من حال کنید..

    برای شیرینی هم یک پفک بزرگ خانوادگی خریده‌بودند که دور هم نشستیم،  خوردیم .ـ جای شما سبز ـ . پسر کوچکم هم رفته بود یک بستنی چوبی خریده بود برای باباش. برای کادو‌ی تولد.هنوز هم کلی خوش‌حالم. و از همه‌ی خانواده‌ ممنونم.

از همسرم، دخترم و پسرم.

تعداد بازدید از این مطلب: 215
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391
نظرات

سال‌ها از زمانی که به قول خودم «شعر می‌گفتم» گذشته‌است. آشنا شدن با اشعار بزرگان قدیم و جدید  شعر فارسی..نه این که ریشه‌ی سرودن را در من خشکانده باشد،نه، دیگر به من اجازه نمی‌دهد تا هر آوایی را شعر بنامم.

تقریبا همه‌ی شاعران کلاسیک را می‌پسندم. از رودکی گرفته تا شهریار... در بین شاعران زمانه‌مان هم فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، اخوان ثالث، و بعضی از شعرهای شاملو، شفیعی کدکنی را بسیار می‌پسندم..شاید شاعر دیگری هم باشد که من شعرش را نخوانده‌ام یا در ذهنم نیست...

سال‌ها از زمانی که به قول خودم «شعر می‌گفتم» گذشته‌است. آشنا شدن با اشعار بزرگان قدیم و جدید  شعر فارسی..نه این که ریشه‌ی سرودن را در من خشکانده باشد،نه، دیگر به من اجازه نمی‌دهد تا هر آوایی را شعر بنامم.

تقریبا همه‌ی شاعران کلاسیک را می‌پسندم. از رودکی گرفته تا شهریار... در بین شاعران زمانه‌مان هم فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، اخوان ثالث، و بعضی از شعرهای شاملو، شفیعی کدکنی را بسیار می‌پسندم..شاید شاعر دیگری هم باشد که من شعرش را نخوانده‌ام یا در ذهنم نیست...

اما داستان این قطعه‌ی موزون و مقفا جداست،  و دوست دارم، امروز هم پس از سال‌ها آن را دوباره بنویسم، برای معلمی که پس از خرداد سوم دبستان هیچگاه، دیگر او را ندیدم. البته این قطعه متعلق به سال‌ها بعد است، متعلق به زمان دانشجویی.

برای شادی روح همه‌ی آموزگاران صلوات بفرستید و اگر دوست داشتید این قطعه را هم بخوانید، اگر هم آن را کپی کردید لطفا بنویسید و بگویید این شعر تقدیم شده به معلم کلاس سوم دبستان سراینده‌اش.

تعداد بازدید از این مطلب: 1357
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 17


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391
نظرات

نوشتن وبلاگ آن هم با همکاری خانواده، از آن حرف‌هاست. مشکل از همین قدم نخست پیدا می‌شود. نام وبلاگ را چه بگذاریم. 

مامان: ستاره، موج،دریا...

بچه‌ها: شکلات، بستنی، کاکائو...

بابا: خانواده‌ی ما، مامان و بابا و بچه‌ها..

و آخر خوب معلوم است قدرت بابا حرف آخر را می‌زند.

نه خدایییش بد اسمی گذاشتم..خوب اگر بد است تا عوضش کنیم. 

دوست داریم در این وبلاگ از تجربه‌هامان، از زندگی، و از چیز‌های دیگر بنویسیم. نمی‌دانیم اصلا کسی خواهدآمد یا نهخوب بعدا معلوم می‌شود.


تعداد بازدید از این مطلب: 193
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود