close
تبلیغات در اینترنت
خاطره‌های مامان
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392
نظرات

تا هفته قبل اصلا نتایج فوتبال ملی برایم مهم نبود. برد و باختش برایم یکسان بود، راستش را بگویم هیچکدام از بازیهای تیم ملی را حتا نگاه هم نکرده بودم. اما امروز از صبح تا شروع مسابقه دل توی دلم نبود ومنتظر مسابقه بودم.

امروز ، دیروز، پریروز با همه روزهای گذشته فرق داشت.

تعداد بازدید از این مطلب: 119
برچسب‌ها: فوتبال , جام جهانی , 2014 ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : دوشنبه 26 تير 1391
نظرات

بالاخره بعد از چند روز اومدملبخند.چکار کنم دیگه توی تیر ماه که امتحانات پایان ترم،بلافاصله بعدش هم عروسی برادرم،بود. که ان شاالله خوشبخت بشن.ماچتوی پست بعدی در مورد رسم و رسوم ازدواج در شهرمون براتون توضیح میدم.حالا از عروسی براتون بگم،که خیلی گرم و باحال بود.همه اقوام و خویشان سنگ تموم گذاشتن،همین طور آقای باباتشویق که دست همشون درد نکنه. این عروسی برادر کوچکم بود،و متاسفانه دیگه تو خونمون عروسی نداریم.سوالاز شانس ما همین که موقع عروسی شد،انگاری مرغها اعتصاب کرده بودنقهقهه.و مرغ هم به زور گیر میومد.بالاخره هر طور که بود مرغ گیر آوردیم و تمیز کردیم و برای روز عروسی آماده کردیم.دخترم هم از چند روز قبل از عروسی منتظر بود تا لباسایی رو که براش آماده کرده بودم بپوشه همین طور یک لباس تور که برای شب عروسی بود.و برای شب عروسی آرایشگاه رفت و موهاش رو هم پیچید و لباس تور رو هم پوشیدو با همون موهای گل زده سر شب حدود ساعت 8-9خوابش بردخواب.پسرم هم سر شب خوابید تا من با خیال راحت به کارام برسم.تنها مشکلی که عروسی داشت گرمی شدید هوا بود و باید دائم آب خنک آماده میکردیم و به ملت میدادیم.ابلهعروسی توی دو روز برگزار شد،چون جشن عقد  قبلا نگرفته بودیم.عروسی هم توی خونه بود،مردونه خونه بابام اینا،و زنونه هم خونه خواهرم که نزدیک خونه بابام اینا بود.خلاصه عروسی خوش گذشت ان شاالله همه جوونا خوشبخت بشن.قلب

تعداد بازدید از این مطلب: 227
برچسب‌ها: عروسی , مراسم عروسی ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : یکشنبه 04 تير 1391
نظرات

سلام..

      این روزها کار ما شده درس خوندن و امتحان دادن و  بعد هم توی سایت دانشگاه نگاه کردن تا نتیجه‌ و نمراتمون روببینیم، البته با هزار دلشوره و استرساوهالبته دیگه باید از من گذشته باشه که برای نمره استرس داشته باشم، ولی نمی دونم چرا وقتی می‌خوام نمرمو نگاه کنم بهم استرس دست می ده!.تعجب. طرف می آد سر جلسه امتحان می شینه و می گه که حتی یک صفحه هم نخوندم ولی اینقدر ریلکسه که من یکی تعجب می‌کنم.. سوالخوب بعضی ها هم اینجورین! به قول استاد می‌خوان از فن بغل دستی استفاده کنن. البته اگه شانس بیارن و صندلی کناریشون هم رشته ایشون باشه و برای این کار پایه باشه. ولی بعضی وقتا  مثل چیزی که براتون تعریف می‌کنم. به خاطر کار نکرده آدمو مقصر می کنن. 

من هیچ وقت اهل تقلب  و از این حرفا نبودم  و نیستم . به امید خدا نخواهم بود.

همین دوسه روز پیش سر جلسه امتحان از شانس جای من آخر کلاس تعیین شده بود( من هیچ وقت برای امتحانات دوست ندارم آخر کلاس بنشینم چون معمولا آخرای کلاس همیشه کارا مشورتی پیش می ره)نیشخند. صندلی کنار دستیم خالی بود. چند دقیقه که گذشته بود و امتحان شروع شده بود که طرف اومد و سرجاش نشست. من که درسمو خونده بودم و داشتم یکی یکی سوالات رو می خوندم و جواب می دادم. بعد همین طور که جواب می دادم متوجه شدم ، طرف داره از روی پاسخ نامه من نگاه می کنه و علامت می زنه!خوشمزه البته خداییش من هیچ کاری به کاریش نداشتم. حتی اون طرف خودم رو هم نگاه نکردم و حتی یک کلمه هم حرف نزدم و سرم تو کار خودم بود. ولی مثل این که مراقب جلسه از حرکات کناردستی من متوجه شده بود که داره از روی دست من علامت می زنه. گفت که پاسخنامتو ببر کنارتر. منم همین کارو کردم. چند دقیقه بعد خانم مراقب اومد و پاسخنامه اون طرف رو گرفت و با مال من مقایسه کرد. دید حتی یک گزینه هم تفاوت نداره، گفت: تقلبه!! به من گفت: تو جواب رو بهش رسوندی؟ گفتم: نه! ناراحتشما که خودتون حضور داشتید، اصلا دیدید که من یک کلمه حرف بزنم. گفت: پس چطور عین هم علامت زدید؟ شما تقلب کردید؟

مرغ اون یه پا داشت!ساکت

وقتی این حرفو زد، طرف گفت:این استاد از آشناهامونه! حتما داره شوخی می کنه!

عاقبت آشنا بودن این طرف با اون خانم استاد مراقب این شد که معاون جلسه رو صدا بزنه و بگه که این دو تا پاسخنامه هاشون عین همه.!!

من:خمیازه

اون:آخ

مراقب:شیطان

معاون جلسه به مراقب گفت: شما خودتون حتما دیدید که این دوتا تقلب کردن؟

خانم استاد مراقب که تعجب کرده بود از کار خودش و از خودش هم خیلی حساب می برد که سخت گیره و چطور می شه که اون سر جلسه باشه و ندیده باشه و کسی ازش نترسیده باشه. با ناراحتی گفت: نه!خجالت

و این طوری بود که بالاخره هر جوری بود ماجرا به خیر تموم شد و اتفاقی نیفتاد.

آخر جلسه اون طرف از من معذرت خواهی کرد و گفت : ببخشید اگه شما رو نار احت کردم. راستش من اصلا نمی دونستم که امروز امتحان دارمخواب. حتی کارت  ورود به جلسه هم نگرفتم ولی خدا رو شکر مراقب به کارتم گیر نداد!!زبان

می بینید تو رو خدا !!من که اصلا اهل این کارا نبودم و نیستم الک الکی نزدیک بود . محکوم بشم.خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاد وگرنه باید چیکار می کردم ؟ 

تعداد بازدید از این مطلب: 196
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1391
نظرات

اون پرنده‌های  دوست داشتنی که فبلا دو پست ما رو به خودشون اختصاص داده بودن، برای سومین بار اومدن و یه پست دیگه هم اشغال کردن. خانواده‌ی قمری بعد از چهار نفره شدن پرواز کردن و رفتن و یه مدتی نبودن؛ همچنین خانواده‌ی بلبل که پنج نفری شده بودن  و پیداشون نبود. حالا هردو شون بعد از یه مدت اومدن و سر و سامونی به لونه‌ی قبلی شون دادن. البته بعد از این که مطمئن شدن ما به لونه‌شون دست نزدیم؛ فکر کنم دوباره قصد بچه دار شدن دارن. خوب خدا رو شکر که ما تونستیم میزبان خوبی برای اونا باشیم که دوباره اومدن و ما رو خوشحال کردن، و دارن خونوادشون رو  وسعت می‌دنخوب اونا که از گرونی و یارانه و پول آب و برق و گاز و تلفن و اتاق خصوصی و کامپیوتر مخصوص برای بچه‌هاشون خبر ندارن. پس خدا کنه بیشتر و بیشتر بشن

تعداد بازدید از این مطلب: 177
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391
نظرات

سلام.

قبلا گفته بودیم که یک جفت بلبل و یک جفت قمری خونه ما لونه درست کردند (البته گنجشک هم هست ولی گنجشک‌ها این قده زیادن که متاسفانه برامون مهم نیستن).

صبحها که از خواب بلن می شیم واقعا صدای آواز بلبل زیبا و شنیدنیه. صدای قمری هم تازه اینقدر نزدیکه و به این خوبی شنیده می شه. سر و صدای گنجشکها هم اول صبح یه چیز تکراریه!!

قمری و بلبل تخم گذاشتن و تخم ها جوجه شدو جوجه‌ها شون هم کم کم بزرگ شده. یه کم که نزدیک لونه می شی، معلوم نیست این بلبل از کجا متوجه می شه و می یاد و این قد سرو صدا می ده که گوشمون کر می شه آخه فکر می کنه که ما می خوایم بچه هاشو اذیت کنیم. ولی نمی دونه که ما خیلی مهربونیم!!!


امروز صبح زد وقتی از خواب بلند شدم صدای بال بال زدن بچه قمری  رو شنیدم با خودم گفتم دیگر کم کم بزرگ شده و داره تمرین پرواز می کنه. ظهر که از دانشگاه برگشتم دخترم رو دیدم که دوربین فیلم برداری رو برداشته  داره ازشون فیلم می گیره.

می دونید چی شده بود؟

یکی از بچه از دوتا بچه  قمری از لونه پریده بود و روی سیم برق نشسته بود. بچه ها هم داشتند نگاش می کردن و ازش عکس می گرفتن با دوربین فیلم برداری.





من به آقای بابا گفتم آخه این بجه قمری می تونه از خودش مواظبت کنه که پریده؟ اونم گفت: حتما می تونه!!!(چه جواب عالمانه ای). بعد از چند دقیقه  بچه قمری به همراه نمی دونم باباش یا مامانش پر زدو رفت و فکر کنم رفت که رفت

البته هنوز یکی از بچه قمری ها به همراه مامان  یا باباش که نمی دونم کدومشونه این جا هستن.

احتمالا اونم فردا، پس فردا پر می زنه و می ره.  امیدوارم هر جا که میره بتونه مواظب خودش باشه. ولی من که دلم خیلی براشون تنگ می شه جون عادت کرده بودم که هر روز چند دقیقه بشینمو تماشاشون کنم.



بعدا نوشت:وقتی که این پستو نوشتم تموم شد رفتم بیرن توی حیاط. می دونید چی دیدم. بچه قمریه که صبح پریده بود و رفته بود برگشته نشسته روی لوله گاز بالای پنجره اتاق می ترسم پرده حصیریا رو بخوام بکشم بپره بره. احتمالا شب می خوادهمین جا باشه. پس باید خوشحال باشم چون هنوز کامل نرفته و شب بر می گرده خونمون.



تعداد بازدید از این مطلب: 225
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مامان
تاریخ : شنبه 30 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام

امروز می خوام براتون از کمک‌های آقای بابا در امور خونه براتون بگم. و البته یک روز به خصوص از بین همه اون روزا!!!!

هفته‌ی قبل  که امتحان میان ترم داشتم  تصمیم گرفتم  صبح زودتر از همیشه  به دانشگاه برم.. برای ظهر هم به آقای بابا گفتم که غذای حاضری آماده کنه، چون معمولا بچه‌ها اگه چند روز پشت سر هم پلو و غذاهای برنجی بخورند میلشون به غذا خوردن کم می شه. برای همین بعد از کلی سفارش به آقای بابا بهش گفتم که شاید، البته شاید، یه کم دیر بیام، چون استاد وقت امتحانو تقریبا ظهر تعیین کردن، بنابراین شما ناهار رو آماده کنید و به دختر هم بدید چون عصریه و  باید زودتر آماده بشه و به مدرسه بره.

از شانس خوب ما استاد امتحان نگرفت و این بود که من خیلی سریع خودمو به خونه رسوندم. البته تا بیام خونه شد ساعت حدود یازده. وقتی اومدم خونه دیدم بعله بوی سیب زمینی سرخ شده فضای خونه رو پرکرده با خوشحالی به آشپزخونه رفتم. دیدم آقای بابا مواد اولیه ناهار رو آماده کرده، و خیلی هم خوشحال بود که تونسته به من کمک کنه من هم ازش تشکر کردم و بهش گفتم به کارای عقب افتادش برسه تا خودم بقیه کا را رو انجام بدم.

خوب حالا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید. که ماجرا شنیدنیه.


برای ورود به بازار نو کلیک کنید

تعداد بازدید از این مطلب: 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391
نظرات

امروز صبح زودتر از خواب بیدار شدم . چون تصمیم گرفته بودم همه کارهای عقب افتاد مو انجام بدم و تازه یه سری هم به این وبلاگ بزنم. اخه این آقا بابای بچه‌ها نق می زنه که اگر نخواین همکاری کنین  این جا هم مثل بقیه مجله ها و روزنامه های کشورمون خواننده هاشو از دست می ده و باید درشو تخته کنیم. حالا از صبح بلند شو بشور و بساب و بخون تا همین حالا. البته این مطلبو روی کاغذ نوشتم تا سر فرصت_ که الان پیش اومد_  بیامو تو وبلاگ بنویسم.

براتون نگفتم که دادش کوچیکم نامزد داره؟

خوب حالا می گم!

بعد از ظهری دادشم با نامزدش خونه بابام اینا بودن و داشتن در مورد تاریخ عروسی صحبت می کردن. تاریخو دقیق وسط امتحانای پایان ترم من تعیین کردن.منم یه ژست خواهر شوهری گرفتم و گفتم باید تاریخ رو بعد از امتحانای من بذارین.بنده خدا عروسمون گفت باشه هر چی شما بگین ولی داداش میگفت نه! هوا گرم می شه. منم گفتم: خوب اصلا بذارین شهریورسر تونو درد نیارم کلی کل کل کردیم. آخرشم به نتیجه نرسیدیم.

حالا دل شما شهریا بسوزه!!!!!!

ما لازم نیست مثل شما دنبال سالن و این جور چیزا باشیم. راحت یه جشن بزرگ با تمام اقوام برگزار می کنیم. بدون دردسر...البته این درد سر رو زیادی گفتم چون برگزار کردن عروسی کلی دردسر داره مخصوصا برا خواهر بزرگتر.

بالاخره. امیدوارم که اونا هم خوشبخت بشن. شما هم ایشالا خوشبخت بشین!

آمین رب العالمین!


تعداد بازدید از این مطلب: 212
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام،فکر کنم ایرج میرزا که بنده خدا مربوط به دوره قاجاریه و حدودا صد سال پیش بوده،پیش بینی میکرده که دخترای این دوره زمونه نه حاضرند با مادر شوهر زندگی کنند و نه حاضرند خیلی اونو ببینند.والله دوره ما که این جوری نبود،اسم ازدواج که مییومد صورتامون سرخ میشد،چه برسه به این که از پسره خونه و ماشینو هزارتا چیز دیگه بخوایم.تازه خونشون هم باید اول اماده باشه تا یه وقت چشمشون به چشم مادر شوهره نیفته،ولی به نظر من اگه دختر خانما بتونن بعداز ازدواج یه مدتی رو پیش بزرگترا بمونن تجربشون بیشتر میشه.

داد معشوقه به عاشق پیغام           که کند مادر تو با من جنگ 

هر کجا بیندم از دور کند                   چهره پرچینو چبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند                      بر دل نازک من تیر خدنگ

......

تعداد بازدید از این مطلب: 366
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : پنجشنبه 7 ارديبهشت 1391
نظرات

نوشتن وبلاگ آن هم با همکاری خانواده، از آن حرف‌هاست. مشکل از همین قدم نخست پیدا می‌شود. نام وبلاگ را چه بگذاریم. 

مامان: ستاره، موج،دریا...

بچه‌ها: شکلات، بستنی، کاکائو...

بابا: خانواده‌ی ما، مامان و بابا و بچه‌ها..

و آخر خوب معلوم است قدرت بابا حرف آخر را می‌زند.

نه خدایییش بد اسمی گذاشتم..خوب اگر بد است تا عوضش کنیم. 

دوست داریم در این وبلاگ از تجربه‌هامان، از زندگی، و از چیز‌های دیگر بنویسیم. نمی‌دانیم اصلا کسی خواهدآمد یا نهخوب بعدا معلوم می‌شود.


تعداد بازدید از این مطلب: 191
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 2


تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود